farhad
۱,۲۵۸ پست
۴۳۳ دنبال‌کننده
۹,۷۱۹ امتیاز
مرد
دکترا و بالاتر
ايران
سربازی رفته ام
سیگار ميکشم
گرایش سیاسی ندارم
شعر و ادبیات -- فلسفه

تصاویر اخیر

بازنشر کرده است.
همچون نسیمِ صبح
لرزان و بی قرار وزیدم به سوی تو
اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم
در سینه هیچ نیست

بجز آرزوی تو...



"فروغ فرخزاد"
بازنشر کرده است.
شانه‌های تو ...

همچو صخره‌های سخت و پر غرور

موج گیسوان من در این نشیب

سینه می‌کشد چو آبشار نور



شانه‌های تو...

در خروش آفتاب داغ پرشکوه

زیر دانه‌های گرم و رو‌شن عرق

برق می‌زند چو قله‌های کوه



شانه‌های تو ...

قبله‌گاه دیدگان پرنیاز من

شانه‌های تو،

مُهر سنگی نماز من!



"فروغ فرخزاد
نامه‌ای عاشقانه از فروغ

نامه‌ای عاشقانه از فروغ

برای ابراهیم گلستان (شاهی)

عزیز دل و جانم... فردا می‌روم به پزارو. نمی‌دانی چقدر خوشحالم. فکر این که به جایی می‌روم که تو هم آن جا بوده‌ای تا میزان زیادی غم غربتم را سبک می‌کند. شیراز هم که بودم همین طور بود. توی خیابان که راه می‌رفتم، انگار پا به پای کودکی و جوانی تو راه می‌رفتم. هوا را که می‌بوئیدم، انگار نفس عزیز تو را می‌بوئیدم و نگاهم بر در و دیوار دنبال یادگارهای تو می‌چرخید و راضی بر می‌گشتم. قربانت بروم. قربان سراپای وجودت بروم. قربان موهای سفید پشت گردنت بروم. تو چه هستی که جز در تو آرام نمی‌گیرم. حتی جای پایی از تو درخاک برای من کافیست. برای من کافیست. کافیست تا بتوانم اعتماد کنم. بتوانم بایستم. بتوانم باشم. کافیست که صدایم کنی، بگویی فروغ و من به دنیا بیایم و درخت‌ها و آفتاب و گنجشک‌ها با من به دنیا بیایند. دوستت دارم. دوستت دارم و دلم تاب و تحمل این همه عشق را ندارد. دلم از سینه‌ام بزرگتر می‌شود. دلم مرا به بیقراری می‌کشاند. عشقی که ازمیان آن همه تجربه‌های دردناک گذشته باشد و باز همچنان باشد، جز این نمی‌تواند باشد.

"فروغ
هرگز آرزو نکرده ام

یک ستاره در سراب آسمان شوم

یا چو روح برگزیدگان

همنشین خامش فرشتگان شوم

هرگز از زمین جدا نبود ه ام

با ستاره آشنا نبوده ام

روی خاک ایستاده ام

با تنم که مثل ساقهء گیاه

باد و آفتاب و آب را

می مکد که زندگی کند

بارور ز میل

بارور ز درد

روی خاک ایستاده ام

تا ستاره ها ستایشم کنند

تا نسیم ها نوازشم کنند



از دریچه ام نگاه می کنم

جز طنین یک ترانه نیستم

جاودانه نیستم

جز طنین یک ترانه آرزو نمی کنم

در فغان لذتی که پاک تر

از سکوت سادهء غمی ست

آشیانه جستجو نمی کنم

در تنی که شبنمی ست

روی زنبق تنم



بر جدار کلبه ام که زندگی ست

یادگارها کشیده اند

مردمان رهگذر:

قلب تیرخورده

شمع واژگون

نقطه های ساکت پریده رنگ

بر حروف درهم جنون

هر لبی که بر لبم رسید

یک ستاره نطفه بست

در شبم که می نشست

روی رود یادگارها

پس چرا ستاره آرزو کنم؟



این ترانهء منست

- دلپذیر دلنشین

پیش از این نبوده بیش از این.



"فروغ فرخزاد"
میان تاریکی

تو را صدا کردم

سکوت بود و نسیم

که پرده را می برد .

در آسمان ملول

ستاره ای می سوخت

ستاره ای می رفت

ستاره ای می مرد !



ترا صدا کردم

ترا صدا کردم

تمام هستی من …

چو یک پیالۀ شیر

میان دستم بود

نگاه آبی ماه

به شیشه ها می خورد



ترانه ای غمناک

چو دود بر می خاست

ز شهر زنجره ها

چو دود میلغزید

به روی پنجره ها



تمام شب آنجا

میان سینه ی من

کسی ز نومیدی

نفس نفس می زد

کسی به پا می خاست

کسی تو را می خواست

دو دست ِ سرد او را

دوباره پس می زد !



تمام شب آنجا

ز شاخه های سیاه

غمی فرو میر یخت

کسی ز خود می ماند

کسی ترا می خواند

هوا چو آواری

به روی او می ریخت



درخت کوچک من

به باد عاشق بود

به باد ِ بی سامان

کجاست خانه ی باد؟

کجاست خانه ی باد؟



"فروغ فرخزاد"



از مجموعه: تولدی دیگر / میان تاریکی
بازنشر کرده است.
چقدر اوایل رابطه سعی در پنهان کردن گوشه‌های تاریک رفتاری‌مون داریم؟ آیا از اینکه پارتنرمون بفهمه ما موقع عصبانی‌شدن هیولایی بی‌ادب میشیم و یا بی‌منطق‌ترین آدم دنیاییم و یا وقتی روز بدی داریم رفتارمون از کنترل خارج میشه می‌ترسیم؟ آیا این ترس‌ها از اونجا میاد که درونا خودمون رو لایق خوشبختی نمی‌دونیم؟ آیا فکر می‌کنیم فقط ما هستیم که گوشه‌های تاریک داریم؟ شاید یکی از بهترین سوال‌ها که همون اول رابطه باید پرسیده بشه اینه که شما چطور عصبانی می‌شوید.
‌‌
من اما نظر دیگه‌ای دارم. به نظر من لحظه‌ی درست رویارویی با قسمت‌های تاریک رفتاری پارتنرت اون اول نیست. بلکه وقتی است که به شناخت وسیع‌تری از شخص رسیدی. دوستش داری. قدرت دوست داشتن رو نباید دست کم گرفت. بخشش، پذیرش و میل به کمک کردن به نقصی اخلاقی در دوست داشتن اتفاق می‌افته. اون جایی که اطلاعات کامل‌تری داری. می‌دونی در کنار فلان رفتار عجیب، یک‌رفتار درست و حسابی هم وجود داره. اونجایی که می‌تونی تصمیم بگیری وجود اون نقص اخلاقی در کنار ویژگی‌های دیگر پارتنرت مساله‌ی بزرگی نیست یا هست...

بلور دریا

ما تکیه داده نرم به بازوی یکدگر
در روحمان طراوت مهتاب عشق بود
سرهایمان چو شاخهء سنگین ز بار و برگ
خامش ، بر آستانه محراب عشق بود

گوئی فرشتگان خدا در کنار ما
با دستهای کوچکشان چنگ میزدند
در عطر عود و نالهء اسپند و ابر دود
محراب راز پاکی خود رنگ میزدند

پیشانی بلند تو در نور شمع ها
آرام و رام بود چو دریای روشنی
با ساقهای نقره نشانش نشسته بود
در زیر پلکهای تو رویای روشنی

من تشنهء صدای تو بودم که می سرود
در گوشم آن کلام خوش دلنواز را
چون کودکان که رفته ز خود گوش می کنند
افسانه های کهنهء لبریز راز را

آنگه در آسمان نگاهت گشوده شد
بال بلور قوس و قزح های رنگ رنگ
در سینه قلب روشن محراب می تپید
من شعله ور در آتش آن لحظهء درنگ

گفتم خموش «آری» و همچون نسیم صبح
لرزان و بی قرار وزیدم به سوی تو
اما تو هیچ بودی و دیدم هنوز هم
در سینه هیچ نیست به جز آرزوی تو.



"فروغ فرخزاد"
کاش چون پاییز بودم، کاش چون پاییز بودم
کاش چون پاییز خاموش و ملال انگیز بودم
برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شد
آفتاب دیدگانم سرد می شد
آسمان سینه ام پر درد می شد
ناگهان طوفان اندوهی به جانم چنگ می زد
اشکهایم همچو باران
دامنم را رنگ می زد
وه، چه زیبا بود اگر پاییز بودم
وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم
...

"فروغ فرخزاد"
ﻣﯽ ﺳﺮﺍﯾﻢ ﺗﻮ ﻭ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ

ﻧﻪ ﺳﭙﯿﺪﯼ

ﻧﻪ ﻏﺰﻝ

ﺗﻮﺋﯽ ﺁﻥ ﺷﻌﺮ ﺩﻝ ﺍﻧﮕﯿﺰ ﻭ ﺑلند

ﮐﻪ ﭘﺮ ﺍﺯ ﻣﺜﻨﻮﯼ ﺑﺎﺭﺍﻧﯽ

ﻣﻨﻢ ﺁﻥ ﺷﺎﻋﺮِ بی دل

ﮐﻪ ﻓﻘﻂ

ﺑﺮﻕ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺭﺍ می بیند

ﺳﺒﮏ ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻘﯽ ﻭ

ﻗﺎﻓﯿﻪ ﺍﻡ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﺳﺖ

ﻣﻨﻢ ﺁﻥ ﻣﺴﺖ ﻭ ﭘﺮﯾﺸﺎﻥ ﻧﮕﺎﻫﺖ

ﮐﻪ ﺩﻟﻢ

ﺗﻮ ﻭ ﺍﺣﺴﺎﺱ ﺗﻮ ﺭﺍ

میﺧﻮﺍﻫﺪ.

"فروغ فرخزاد"
نامه های عاشقانه فروغ – 2

عزیز نازنیم... از این جا که من خوابیده‌ام دریا پیداست. روی دریاها قایق‌ها هستند و انتهای دریا معلوم نیست. اگر می‌توانستم جزئی از این بی انتهایی باشم، آن وقت می‌توانستم هر کجا که می‌خواهم باشم. بالای خانه‌ی تو باشم. جلوی شیشه‌ی ماشینت بایستم و نگاهت کنم. از درخت‌هایت پائین بریزم و زیر پایت آرام بگیرم. ...

تو چشمه‌ی طهارت من هستی. چیزی هستی که رویم جاری می‌شوی و پاکیزه‌ام می‌کنی. نجاتم می‌دهی. از دست بَدی‌های خودم نجاتم می‌دهی. تو اگر حتی دشمنم هم باشی تنها دشمنی هستی که می‌توانم به او اعتماد کنم. شاهی، من بی تو نمی‌توانم زندگی کنم. این را بدان. بی تو فقط روز را می‌گذرانم. مثل غربتی‌ها که زمین ندارند و سرگردانند. این زندگی کردن نیست. هیچ کدام از این رنگ‌ها مرا فریب نمی‌دهد. راضی نمی‌کند. این انتظار زندگی کردن را کشیدن است.

"از نامه های عاشقانه فروغ به ابراهیم گلستان"
نامه های عاشقانه فروغ – 3

زندگی من پشت سر من ایستاده است. در آنجایی که تو هستی. میان سینه‌ی تو. در آن لحظه هایی که خودت را به من می‌بخشی و مرا می‌گذاری تا در تو راحت شوم. در صدای پایت که توی اطاقم می‌پیچد. در صدای حمام گرفتنت. در صدای مرا صدا کردنت. شاهی، دوستت دارم. دوستت دارم. آنقدر دوستت دارم که وحشت می‌کنم اگر یکباره بی تو بمانم چه خواهم کرد. مثل چاهی خالی خواهم شد و سیاه خواهم شد و حفره‌ی مرگ و نیستی خواهم شد. شاهی، دوستت دارم. دلم می‌خواهد این را با تکه‌های تنم، با تن تکه تکه شده‌ام زیر پای تو بنویسم.

"از نامه های عاشقانه فروغ به ابراهیم گلستان"
بازنشر کرده است.
شاه بیتی میشـــــــوند
ابیات من با نام تـــو

بیت من بیت المقــــدس میشود
با گام تـو ⠀‌‌‎‌‌‎
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‎‌‌‎‎‌‎‌‌
بازنشر کرده است.
♥️🍃
آرامشــــَم باش و با آغــوشَت
خیالی از شب بــوسه هایت را روی گونه هایم به یادگار بگذار
آرامـشِ شب های بیقراری ام باش
بگذار سکوت نفــس هایت
خاموش کند نبض طوفانی قلبــم را...

‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‎‌‌‎‎‌‎‌‌‎
بازنشر کرده است.
انگشتت را به صورتم بکش،
بسان قطره ی بارانی که از زیر چشم ها
به روی گونه هایم شره می کند...
بگذار باور کنم این عصر بارانی را
در کنارت...

علیرضا سکاکی...
بازنشر کرده است.
برگرد و بمان ...
اصلا بخاطر من نه
حال گیاه خانه تب دار است
نگاه پنجره مشکوک و...
ماهی حوض کوچکمان غمگین است
اما اگر آمدی
کمی هم به من سربزن
حال من هم رو به ویرانی است ......