تو بر نمي گردي
وَ این غمگین ترین شعرِ جهان است
که ترجمه نمي شود
یعني تو را
به هیچ زباني
نمي توان برگرداند..؟!
پارادوکس
تلخ تر از این
که "تو" "دورترین "
آدمِ "نزدیکِ " منی ...
تنهايى دوست داشتنى نيست!
اما خواستنى تر از
تمامِ دوستت دارم هاى مسموم است!
مگر تا كجا ميتوانى به دلت بگویی :
"ببخشيد كه باورم شد"
و ای کاش
یکی از این صبح ها
صدای تو را نفس بکشم ...
با " میم " مالکیت مَرا صدا بزن
بُگذار دلم بشـناسد
صاحبش را
اگر مُردهای ، بیا و مرا ببَر ...!
و اگر زندهای هنوز ، لااقل ؛
خطی، خبری، خوابی، خیالی !
بی انصاف ...!
شاید روزی بر گردی
روزی که بفهمی هیچ کس نمیتواند مثل من باشد
آنروز همه چیز مثل همیشه است
فقط
من کمی مرده ام
امروز هم گذشت و نیامدی !
نا شُکر نیستم ،
فردا هم روز خداست ...
تا شب نشده
خورشید را لایِ موهایت می گذارم !
و عاشق می شوم ...
فردا برای گفتنِ " دوستت دارم " دیر است
دوستت دارم هایت را
در گوشم بگو
باد پاییز دزد است ...
حتى اگر نمى ترسى
از تاريكى و تنهايى
تا بگريزى به آغوشم
تــرسیدن را
بهانه كن
برف هم که نبارد؛
سرد که نگاهم کنی
"احساسم "
تا مغز استخوان یخ میزند...!
مےآیی
هوایے ام مےکنے
و باز مے روے
دل کندن از تو سخت است
مثل ِ دل کندن ،
از خواب ِ صبحگاهے ِ
فرداے ِ یک روز تعطیل...
نيازمنديم
كه يك نفر باشد،
انحصارى...
قابلِ انتقال به غير نباشد
بيايد و
بماند و
بسازد...
همه ی اتفاق های خوب
گم شده اند در ازدحام نبودنت
می شود کسی بگردد و بگردد،
دست یکی از آن ها را بگیرد و
تا سر کوچه مان بیاورد
و اتفاقی
آن اتفاق خوب تو باشی !؟