من همسایه ماه بودم(۳)
ترانه همون هفته اول کاملا خودشو با شرایط خونه وفق داد . عصرها به کتابخونه می رفت و کارهای تز دکتراش رو پیگیری می کرد . خیلی زود به بودنش عادت کردم انگار سالهاست اینجاست. ولی یه چیزی برام عجیب بود در عین صمیمیت بسیار زیادی که از خودش نشون میداد خیلی کم حرف و درونگرا بود .گاهی فکر میکردم شاید مراعات حال منو می کنه که همین مقدارِ کم هم حرف میزنه و معاشرت می کنه . ولی هربار حرف میزد یا با هم گفتگو میکردیم اونقدر گرم برخورد می کرد که محال بود رفتارش از روی تعارف باشه . منم عادت کردم گاهی اوقات توی دلم باهاش حرف میزدم و چیزی به زبون نمی آوردم .منو هم کم حرف کرده بود . سکوتش و نگاهش و حتی نگاه نکردنش هم پر از حرف بود . اخلاقای خاص وجذابی داشت. مسولیت پذیر و محترم و البته صمیمی و دوست داشتنی. از اون آدمهاییه که کنارشون هم حس امنیت می کنی و هم حس راحتی . امروز طی یک گفتگوی تقریبا کوتاه تقسیم وظایف کردیم و به قول خودش باید هر کسی کاری انجام بده که کارها روی دوش یکی نیفته. منم با کمال میل قبول کردم .
کیمیاگر
من همسایه ماه بودم (۲)
پدر و مادر ترانه در حالی که دائم تشکر میکردند ما رو ترک کردند و رفتند . با ترانه برگشتیم داخل . رو کردم بهش و گفتم خانم دکتر خوش اومدید اینجا منزل خودتونه . به یکی از اتاقها اشاره کردم و گفتم اونجا اتاق شماست .البته اگر از چیدمانش خوشتون نیومد میتونید تغییرش بدید . تشکر کرد و لبخند زد وگفت : دکتر که چه عرض کنم .. در ضمن من دست به سلیقه شما نمیزنم حتما خوبه ! سری تکون دادم و چیزی نگفتم .از همون ابتدا معلوم بود که یه دختر مستقله .
گفتم بنشینید براتون چای بیارم . گفت نه دیگه اگه قراره اینجا زندگی کنم پس مهمون نیستم .شما بنشین من براتون چای بیارم .خوشحال شدم و نشستم و منتظر چای شدم .
رفت توی آشپزخونه و ده دقیقه ای طول کشید تا با یک سینی چای اومد توی پذیرایی. از عطر دارچین حدس زدم به چایی که من دم کرده بودم دارچین اضافه کرده. یه چای مقابلم گذاشت و گفت من با اجازه چایم رو توی اتاقم می نوشم کمی باید استراحت کنم .
سری به تایید تکون دادم و گفتم بله حتما . اونم تشکر کرد و رفت داخل اتاقش
کیمیاگر
من همسایه ماه بودم ...(۱)
امروز مهمون دارم ، مهمون که چه عرض کنم ، یه همخونه چند ماهه . عصر بابا زنگ زد و گفت پیمان جان امروز خانوم دکتر با خانواده اش میرسن اونجا . گفتم میدونم بابا دیشب خودش هم زنگ زد صحبت کردیم .قراره امروز با خانواده بیان و خودش بمونه و خانواده برگردن شهرستان. بابا گفت : پیمان جان خیلی حواست به این دختر باشه ، کسی جز تو اونجا نداره به امید تو داره میاد اونجا از هیچ کمکی دریغ نکن تا با خیال آسوده درسش رو تکمیل کنه و برگرده . گفتم بابا نگران هیچی نباشید این جا همه چی مهیاست .خیالتون راحت باشه .
صدای زنگ در اومد .به بابا گفتم فکر کنم اومدن . فعلا خدانگهدار. گوشی رو گذاشتم و ایفون رو جواب دادم خودشون بودند .در رو باز کردم و برای استقبالشون رفتم سمت درب ورودی .در رو باز کردم با پدر و مادر ترانه احوالپرسی کردم تا به حال ندیده بودمشون. پدرش از آشناهای پدرم بود . ترانه عقب تر ایستاده بود . از همونجا سلام کرد جواب سلامش رو دادم . صداش پشت تلفن با تصوری که از چهره اش داشتم خیلی متفاوت بود . جذاب وصمیمی .
کیمیاگر
همسایه ی دیوار به دیوارم
تو خوابی و من هنوز بیدارم
تو ماه سپیدی که نمیتابی
من ابر سیاهم که نمی بارم
نام: مهدی باکری
سن: ۳۰ سال
محل شهادت: بصره
تاریخ شهادت: ۱۳۶۳
مزار : ندارد ( مفقود الاثر)
اللهم صل علی محمد و آل محمد و عجل فرجهم
جلوه اش با بوی خاک آمیخته.....
دست مرا مگیر که روزیش
دیوانه ای گرفت و جهانش سوخت
شاید مرا که لعنتی ام عشق
تنها بدین گناه نبخشوده است......
بهمنی
درگیر توام
مات توام
مست و خرابم.....
کیمیاگر
عکس های قدیمی را نگاه می کنم
عکس همه هست جز یک نفر
همانی که عزیزترین آدم زندگی ام بود
و مخفی ترینشان از چشم دیگران ....
همانی که همه زندگی ام بود
ولی در زندگی ام جایی نداشت
لعنت به دنیا
کیمیاگر
همه شما رو در حالت شادی و سلامتی و خوشی می پذیرند
ببین کیه که وقتای بداخلاقی و افسردگی و ناراحتی ، دوستت داره ؟ اون عشق واقعی توست
کیمیاگر
پ.ن: البته اگه چنین کسی پیدا بشه !!!
ای بغض رها کن راه نفس کشیدنم را
احساساتی که به دلیل آگاهی تغییر کرده اند، برنمی گردند. آنکه آگاه است با آنکه خشمگین است یکسان نیست. آنکه آگاه است، برنمی گردد.
گفتگویم با خدا شامل
سکوت
اشک
و یک آمین
در پایان آن است
کیمیاگر
ترجمه تصویر: خدای عزیز!............. آمین
و راز قوی ماندن من این است....
من هیچ کسی را ندارم که به او تکیه کنم
کیمیاگر