اگر روزي ميان ماندن يا رفتن
به شك افتادي، حتما برو...
چون نبايد كار به جايي ميرسيد
كه به ماندنت شك كنی!
روزم چون روز ديگران مى گذرد
اما،
شب كه مى رسد...
يادها پريشانم مى كنند...
نگاه که میکنم
جایِ خیلی ها خالیست
اما
نه
اینهمه
که جایِ تــو ...
انصاف نیست در این شهر
تلخی دو فنجان قهوه ؛
و سنگینیِ سکوتِ صندلیِ خالیِ
آن طرف میز را
من به تنهایی تحمل کنم!
عاشقانه ای ...
از این ساده تر
بلد نیستم
هوا سرد است
مراقب خودت باش ...
دورافتاده ای
مثل اتفاقی که به من
مربوط نیست
نمـےخواهـم نـگرانـت کنـم امـــا
نداشـتنـت را بـــلد شـدھ ام...
تـــــو یـادت نیست
ولے مـــــن خـوب بہ یـاد دارم
براے داشـتنت
دلے را بہ دریـــــا زدم
ڪہ از آب مےترســـــید...
بیا
باقی مانده ام را با خودت ببر
تنها شده ام
آنقدر تنها
که ادامه ای ندارم!
میدانستم،
تازه رنگ شده بودی...
اما من خسته تر از آن بودم که تکیه نکنم!
در انتظارِ آمدن کسی بودن
که میدانی نمیآید
حماقت نیست
عشق است.
خانه أت سرد است؟
خورشیدی،
در پاکت میگذارم
و برایت پست میکنم.
ستاره ی کوچکی
در کلمه ای بگذار
و به آسمانم روانه کن
بسیار تاریکم...
می خواستم سالها برایت سکوت کنم؛
اما نمی توانستی
نه،نمی خواستی
حرف زدم که بشنوی
شعر نوشتم که بخوانی
و حرف را برای تو
کلمه را برای تو
جمله را برای تو
و سکوت را برای خودم
هجّی کردم
حالا به تنهایی بیشتر فکر می کنم
به اینکه بروم توی خودم چشم بگذارم
و هرگز پیدا نشوم
ببخش
من سکوتم را از تو مخفی کردم...
بعضی از تنهایی ها درمان ندارد
پوک می کند ..
تکه هايی از وجودمان را حذف می کند
بعضی از تنهایی ها فقط یک درمان دارد
که باشد
بیاید
بماند
تنهایی
عجیب به من می آید
جای تمام لباس هایم را گرفته
چشم هایم را
قشنگ تر کرده
و موهایم را
به سال ها بعد کشانده
تا به صورتم نزدیک تر شوند
تنهایی
هیچ وقت از مد نمی افتد!