سارااااااااا تو چقد آخه زیبایی هزار الله اکبر قلبم ❤️🥺
دلم برای خودمِ اون روزا تنگ میشه
نه برای درداش، نه برای شبایی که از شدت درد نمیتونستم از رختخواب بلند شم، واسه زنی که با تموم اون دردا، بازم بلند میشد و زندگیو ادامه میداد.
یادم نمیره روزایی رو که پام به دکتر و درمان باز شد روزایی که روزی ۱۵ تا قرص کورتن میخوردم، بدنم ورم کرده بود، وزنم بالا رفته بود، و هر بار که خودمو تو آینه میدیدم، انگار با آدمی غریبه روبهرو میشدم.
درد داشتم اما باید میشستم، باید میپختم، باید کارای خونه رو انجام میدادم، روزایی که دلم میخواست فقط گوشهای دراز بکشم و گریه کنم.
گذشت اون روزای سخت من از میون دردا رد شدم، از میون ورم و اضافهوزن، از شبایی که فکر میکردم دیگه توان ادامه دادن ندارم.
امروز که به عقب نگاه میکنم، میبینم من فقط از بیماری عبور نکردم من از خودِ قبلیم عبور کردم.
قویتر شدم. صبورتر شدم. فهمیدم بدنم چقدر میتونه خسته باشه و بازم ادامه بده
فهمیدم گاهی قوی بودن یعنی با درد، بازم از جا بلند شی
دلم برای اون زنِ خسته تنگ میشه
خودمو بغل میکنم و آروم تو گوشم میگم: «دیدی؟ تموم شد… تو موندی. تو دووم آوردی. و از همه اون روزا، قویتر بیرون ا
صبور
مانند درختی که در آتش میسوزد
و توان گریختن ندارد!
حیرت زده مانند گوزنی که
شاخ های بلند
در شاخه گرفتارش کرده اند...!
همه, این روزها این چنینیم!
می دانی؟
در بعضی طوفان های زندگی کم کم یاد می گیری نباید از کسی توقع داشته باشی مگر از خودت...
یاد می گیری برخی را هرچند نزدیک نباید باور کرد...
یاد می گیری جنس دل از چوب است چون هم می شکند و هم می سوزد..
یاد می گیری روی برخی هرچند صمیمی نباید حساب کرد...
برخی را هرچند آشنا نمی توان شناخت چرا که گاهی انسان ها از آنچه دوست دارند باشند سخن می گویند نه از آنچه هستند
از یک سنی به بعد یاد می گیری زیبایی حقیقی متعلق به فکر آدم هاست و این اصلا تلخ نیست،
شکست نیست، آگاه شدن نام دارد...
ممکن است در حین آگاه شدن درد بکشی این آگاهی دردناک است اما تلخ هرگز...
رهگذر داشت به لب سیگاری
گفت:آتش داری؟
مـن اشاره به دلـم کـردم و گفتم: آری !
امیدوارم
از همان شرابی که در جام دیگران ریختی، بنوشی
از همان خیالی که برای دیگران بافتی، بپوشی
و در همان دنیایی که برای دیگران ساختی، زندگی کنی
عادلانهس
برای تمام وقتهایی که تنها بودم و کسی را نداشتم،
دوستم داشته باش،
برای تمام پاییزهایی که دلم میخواست و قدم نزدم،
برای تمام حرفهایی که گوشی برای شنید نشان نیافتم و برای تمام «میخواهم کنارم باش»ها و «میخواهم بغلم کنی»هایی که نگفتم!
دوستم داشته باش!
برای تمام فیلمهایی که تنهایی دیدم و کتابهایی که تنهایی خواندم و موزیکهایی که تنهایی شنیدم و غروبهایی که تنهایی نگاه کردم.
دوستم داشته باش،
برای تمام بارهایی که چهار شانه میخواست و تنهایی به دوش کشیدم،
برای تمام جنگهایی که تنهایی در خط مقدمشان ایستادم و برای تمام مشکلاتی که تنهایی از پسشان برآمدم.
دوستم داشته باش،
برای کودک معصوم و گوشهگیر درونم که مدتهاست هیچ شانهی امنی برای پناه بردن و آغوش بیمنتی برای گریستن نداشته.
من خیلی خستهام، خیلی زخمی و ناامید از آدمها و خیلی تنها
دوستم داشته باش....
خدایا امشب اومدم با تو حرف بزنم
خدایا، من از خیلی چیزا خستم
از جنگیدن، از صبر کردن، از وانمود کردن به اینکه حالم خوبه
از اینکه بعضی دردها رو حتی نمیشه برای کسی تعریف کرد
امشب فقط میخوام سرمو روی شونه ی امن تو بذارم و برای چند لحظه هیچچیزو نفهمم
نه گذشته رو، نه فردا رو نه آدما رو
فقط تو باشی و من...
اگه قراره چیزی تو زندگیم عوض بشه خودت آروم و بیصدا درستش کن.
اگه قراره کسی از زندگیم بره دلمو با رفتنش نشکن.
اگه قراره چیزی رو از دست بدم، قبلش به من توانِ پذیرفتن بده.
و اگه قراره اتفاق قشنگی بیفته خدایا، این بار سهم دل خستهی منو هم فراموش نکن.
من خیلی چیزا رو نمیگم، اما تو همشونو میدونی
پس امشب، حرفای نگفتمو به خودت میسپارم
فقط یک خواهش: دلمو جایی نبر که دیگه نتونم خودمو پیدا کنم.
خدایا
من هنوز به تو امید دارم، حتی با همین دل خسته.
خدایا میخای امتحان کنی
میخوای رشدم بدی
به عظمت خودت قسم سارا از این آب دیده تر و بزرگ تر نمیشه
دارم خورد میشم
ته تهش میرسیم به این حرف نزار قبانی
هر کس به اندازه ای ک دوستت داره
تو رو می بینه
تلاش بیهوده نکن
من در برکه ی اندوهم
انقدر زیبا شنا میکنم
که هیچ کس به فکر نجاتم نمی افتد
امیروفایی
زنان هرگز به اندازه بعد از شکست قوی نیستند.
الکساندر دوما (نویسنده)
ســــــــوحـــــی
دقیقاااا حقیقت محض