ترانه ای زیبا و فوق العاده از سرودهای جدید استاد اردلان سرافراز
ممکنه احساس کنی که ترانه غمگین هست.
اما اینطور نیست موسیقی این ترانه تو را به در لحظه نگه میدارد.
ترانه و ملودی و صدای خواننده آنقدر زیبا درکنار هم قرار گرفته اند که متوجه گذر زمان نخواهی شد.
امیدوارم لذت ببرید.
خدا را شکر که برق میرود؛
بالاخره یک چیز پیدا شد که از ما هم منظمتر باشد؛
نه دیر میآید، نه زود میآید، نه قولش را فراموش میکند؛
راسِ ساعت میرسد و خانه را به افتخار «عصر شمع و چراغقوه» مفتخر میسازد!
برق که میرود، همه چیز پیشرفت میکند؛
یخچال وارد دوران استراحت میشود، پنکه به سکوت عرفانی میرسد،
و اهل خانه هم از دنیای مجازی جدا شده و به یاد همدیگر میافتند!
چه نعمت بزرگی است این خاموشی؛
باعث میشود بفهمیم گوشی بدون شارژ، مثل وعده بدون عمل است؛
هر دو فقط یک خاطرهی شیریناند!
ما دیگر آنقدر با تاریکی خو گرفتهایم؛
که اگر چراغی روشن بماند، اول به برق شک میکنیم، بعد به شانس خودمان!
خلاصه، خدا را شکر که برق میرود؛
چون اگر نرود، از کجا بفهمیم هنوز چیزی در زندگی هست که همیشه سرِ قولش میماند؟!
اصالت، نه آموختنی است و نه ساختنی؛
نه در کتابها نوشته میشود، نه در زبانها گفته میشود.
اصالت، ریشهایست در جان آدمی؛
آنجا که کردار بر گفتار پیشی میگیرد،
و گوهرِ انسان، بینیاز از نمایش و ادعا، خود را آشکار میسازد.
سکوت، بلندترین پاسخ است.
حقیقت، راه خود را مییابد.
دل، آینهٔ کردار است.
زمان، بهترین داور است.
مهر، بیمنت زیباست.
غرور، آغازِ فاصلههاست.
وفا، کمیابتر از طلاست.
انسان، به اخلاقش شناخته میشود.
هر پایان، آغازِ راهی دیگر است.
گاهی نرفتن، بزرگترین رفتن است.
زخمِ زبان، عمیقتر از زخمِ شمشیر است.
هر که خود را یافت، جهان را باختنی ندید.
آرامش، گرانبهاترین دارایی انسان است.
ارزشِ آدمها را در روزهای سخت بشناس.
آنکه عشق را فهمید، کینه را فراموش کرد.
همیشه حق با بلندترین صدا نیست.
هر دل، داستانی ناگفته دارد.
بزرگی، در فروتنی است.
دنیا، آیینهٔ رفتار ماست.
برخی نگاهها، هزار واژه حرف دارند.
ناسیونالیست نیستم؛ اما دل در گروِ صلح دارم، نه شیپورِ جنگ.
نه مرز را بهانهٔ نفرت میکنم، نه خاک را دستاویزِ عداوت.
با هیچ ملتی دشمنی ندارم؛ دشمنِ آن آتشم که خرمنِ انسانیت را خاکستر میکند،
و آن گلولهای که لبخندِ کودکان را به گریه و آغوشِ مادران را به ماتم بدل میسازد.
باور دارم که شکوهِ وطن، نه در غرشِ توپ است و نه در هیاهوی تفنگ؛
بلکه در آوازِ آرامش، آبادانیِ آبادی، داناییِ مردمان و مهربانیِ دلهاست.
اگر تعصبی دارم، تعصب بر انسان است؛ اگر غیرتی دارم، غیرت بر کرامتِ آدمی است؛
و اگر آرزویی دارم، آن است که جهان، میدانِ مهر باشد نه معرکهٔ قهر؛
بزمِ دوستی باشد نه رزمِ دشمنی.
بگذارید هواری بکشم؛
در سرزمین جنوب،
آنجا که خاک از خون گلگون است و هوا از بوی باروت اندوهگین؛
آنجا که گلوله، زبانِ جنگ است و اشک، روایتِ مردمان.
بگذارید فریاد برآورم؛
شاید پژواکِ این هوار،
از میان دود و ویرانی بگذرد
و به گوشِ جهانی برسد
که هنوز، صدای انسان را از هیاهوی سلاح بازمیشناسد.
در جهانِ آلودهٔ ما، چه هراسانگیز است تفنگ بر شقیقهها؛
آنگاه که باروت، زبانِ گفتوگو را خاموش کند و خشونت، بر کرسیِ خرد بنشیند.
چه جانها که نرفته، و چه دلها که نشکسته، پیش از آنکه انگشتی بر ماشه بلغزد.
در روزگاری که لبخند، اسیرِ بیم است و آرامش، آوارهٔ آشوب؛
انسان، نه از صدای گلوله، که از مرگِ انسانیت به لرزه میافتد.
کاش دستها به مهر گشوده شوند، نه به کینه؛
و نگاهها به امید روشن گردند، نه به هراس؛
که هیچ پیروزی، ارزشِ شکستِ آدمیت را ندارد.
دلِ شوریده از خاکِ وطن،
نه تابِ فراق دارد و نه میلِ سفر؛
هر ذرهٔ این خاک، حدیثِ جان است و هر نسیمش، پیامِ یار.
اگر تن از دیار دور افتد، دل همچنان در کوچههای وطن آواره میماند؛
که عشقِ میهن، نه از جنسِ خاک، که از تبارِ جان است.
آری، من دیوانهام؛
از دوست داشتن...
دیوانهی نگاهی که آرامشِ جهانم بود،
دیوانهی صدایی که در سکوتِ شبهایم ترانه میشد،
دیوانهی قلبی که اگرچه زخمیام کرد، هنوز برایش میتپد.
من از آن دیوانگیها دارم که عقل از فهمش عاجز است؛
دیوانگیِ دل سپردن بیحساب،
دوست داشتن بیدریغ،
و ماندن در کوچهای که شاید دیگر رهگذری از آن نگذرد.
آری، من دیوانهام؛
چون عشق را با میزانِ سود و زیان نسنجیدم،
با حساب و کتاب نیاموختم،
بلکه با جان نوشیدم.
و چه باک اگر جهان مرا دیوانه بخواند؛
که عاقلانی بسیار دیدم که زیستند بیعشق،
اما دیوانهای چون من،
با یک خاطره، یک لبخند، یک نام...
تمام هستیاش را روشن میکند.
آری، من دیوانه ام...
به تو فکر می کنم
نه به عنوان خاطره که به عنوان یک حضورِ غایب
که تمام فضا را اشغال کردہ است
عشقِ ما هرگز در قیدِ زمان نبود
یک لحظهی محبوس در شیشهی عطر قدیمی بود که هر بار درِ آن را باز می کنم
تمامِ اتاق را بخارِ شیرینِ حضورِ تو می گیرد
تو نبودی، اما رگهای دیوار بوی تنفسِ تو را به یاد داشتند
دستهایم را در جیبهایم پنهان می کنم، تا مبادا این فاصلهی فیزیکی حسِ لمسِ ناتمامِ تو را لو بدهد
ما مانند دو خط موازی بودیم که در یک نقطهی واحد به هم رسیدیم و بعد در امتدادِ ناامیدی، جدا شدیم
اما آن نقطه اتصال همچنان داغترین جای نقشهی جهان است.
زیباییات در بیتفاوتی آرامت بود
همانطور که آسمان در اوجِ سکوت، باشکوهترین حرفها را می زند
کاش می توانستم این دلتنگی مزمن را به یک آهنگ تبدیل کنم
آهنگی که نت آخرش صدای باز شدن در باشد و تو ایستادہ باشی
با همان لبخندِ کمجان اما کافی برای
زندہ نگه داشتنِ یک قرن تنهایی...
شب هنگام،
که آسمان ردای سکوت بر شانه میکشد و شهر، آهسته در آغوش سایهها فرو میرود،
دل نیز از هیاهوی روز فاصله میگیرد و به خلوت خویش بازمیگردد…
شب،
نه فقط تاریکیِ زمین، که روشناییِ درونِ کسانیست که با خویشتن صادقاند؛
جایی که واژهها آرامتر میشوند و حقیقت، بیپردهتر سخن میگوید.
در این هنگامه،
ستارهها نه در آسمان، که در چشمِ دلِ بیداران میدرخشند،
و ماه، فانوسیست برای آنانی که در مسیرِ اندیشه، تنها قدم میزنند…
شب هنگام،
آغازِ گفتوگوی خاموشِ انسان است با خویش؛
جایی که هیچ صدایی دروغ نمیگوید،
و هیچ نگاهی پنهان نمیماند…
☆꧁༒SARA༒꧂☆
عالیییی
آرش ( گروه لاله های سرخ )
ســــ❣ـــ🙋♀ــــلام
🍒 روز تابستونیتون پر از خیر و برکت
🙏🏿 الهی حال دلتون خوب , خوب , خوب باشه
🌻 لینک