نشسته ام پشت میز چوبی
روی صندلی همیشگی
در همان کافه
صدای جیر جیر صندلی
توجهم را جلب می کند
انگار چیزی میخواهد بگوید
بیشتر شبیه ناله و گلگی
انگار دارد مینالد از من
که هر روز
روی ان مینشینم و در این که
تو آنطرف میز ننشسته ای با همان
لبخند شیرین و قشنگت و همان شال
سرمه ای دور گردنت
و چشمانت که پر است از شور زندگی...
در نبودنت کامشان را تلخ میکنم
یک نفر آنطرف تر نشسته فنجان قهوه اش خالی شده
و به روبرو زل زده
مانند من گم شده است
در تکاپوی یک خاطره
یک نفر در صندلی کناری نشسته و فنجان قهوه خالی شده اش
را برمیگرداند تا شاید طالعش خبر خوشی
برایش داشته باشد
از پنجره بیرون را نگاه میکنم
کسی در آن سو بیصدا سیگارش را روی
برگها رها میکند..
.
. #اُمـــیـد #خیالـ
و من به همه این ها که بر میگردم
میببنم چقدر شبیه من هستند
این ها همه من اند روی تمام صندلی ها
در تمام کافه ها
روی تمام برگها
این ها هه همه من اند
در تکاپوی خاطره ای از تو....!!
.
خزان هواییست
که حوصلهی حرف زدن و خندیدن را ندارد.
یکبند مینشیند یک گوشه و
به هیچ جایی نمیوزد.
خزان میتواند روی هر فصلی بریزد. فقط مربوط به پاییز نیست.
خزان یک اتفاق است،
اتفاقی سنگین
و
شکننده و دلگیر.
اردیبهشت و تیر و شهریور و بهمن هم مثل آبان خزان دارند. خانهی بییار خزان است
روزِ بیرفیق خزان است
سفرِ بیهمسفر خزان است. سازِ بی نوازنده خزان است، جوانیِ بی جوانی خزان است
خاطرهی دردآور خزان است.
برای همین هم هست که «شد خزانِ» بدیعزاده زمان نمیشناسد
. هر وقت که آتش
به جانِ وصال بیفتد
این صفحه در گرامافون گلوی عاشق
میچرخد و میچرخد میچرخد
تا بالاخره به جایی برسد که سینهی سوختهی عاشق صاف شود و برکهی اشکش تمام..
در قلبم
تویی را پنهان کردهام که
شنیدن صدایت ،
طرز نگاه کردنت
و
حتی راه رفتنت را دوست دارم . . .
اینکه چه اندازه دوستت دارم را
دقیق نمیدانم
ولی یه چیزایی رو ازش مطمئنم
اینکه بعدها
اگه قرار باشه آلزایمر هم بگیرم
روز تولد تو...
شب آشنایی با تو و هر چیزی که مربوط به
تو باشه رو
تا ابد یادم می ماند..!!
اُمـــیـد
و من به همه این ها که بر میگردم
میببنم چقدر شبیه من هستند
این ها همه من اند روی تمام صندلی ها
در تمام کافه ها
روی تمام برگها
این ها هه همه من اند
در تکاپوی خاطره ای از تو....!!
.