قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران

مشخصات

موارد دیگر
reza
53 پست
امتياز: 29387
مرد - متاهل
1366/01/18
ليسانس
حسابدار
ايران - مازندران - ساری
رفته ام

دنبال‌کنندگان

(12 کاربر)

مدال و افتخارات

بازدیدکننده

440 کاربر
reza
reza

یار دبستانی من ... با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما ... بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه ...

ترکه ی بیداد و ستم، مونده هنوز رو تن ما ...

دشت بی فرهنگی ما، هرزه تموم علف هاش ...

خوب اگه خوب، بد اگه بد، مرده دل های آدماش ...

دست من و تو باید این پرده ها رو پاره کنه ...

کی می تونه جز من و تو درد ما رو چاره کنه ...

یار دبستانی من ... با من و همراه منی

چوب الف بر سر ما ... بغض من و آه منی

حک شده اسم من و تو، رو تن این تخته سیاه ...

ترکه ی بیداد و ستم، مونده هنوز رو تن ما ...


1 دیدگاه · 1398/05/10 - 11:59 12 +
reza
reza
چه کسی گفت که تو میمیری ... 
زنده ای مثل درخت ...
مثل پرواز پرستو در باد ...
مثل آواز قناری در باغ ...
نفس از پنجره ی باد صبا می گیری ...
15 دیدگاه · 1398/05/9 - 12:31 16 +
reza
reza
من اسیر سایه های شب شدم ... شب اسیر تور سر آسمون.
پا به پای سایه ها باید برم ... همه شب به شهر تاریک جنون !
دلم از تاریکی ها خسته شده ... همه درها به روم بسته شده!
چراغ ستاره من رو به خاموشی میره.. بین مرگو زندگی اسیر شدم باز دوباره
تاریکی با پنجه های سردش از راه میرسه.. توی خاک سرد قلبم بذر کینه میکاره
دلم از تاریکی ها خسته شده، ... همه درها به به روم بسته شده!
مرغ شومی پشت دیوار دلم ... خودشو اینور و اونور میزنه،
تو رگهای خسته سرد تنم ... ترس مردن داره پر پر میزنه!
دلم از تاریکی ها خسته شده، ... همه درها به به روم بسته شده!
reza
reza
پشت دریا شهریست
که در آن وسعت خورشید به اندازه چشمان سحر خیزان است ...
پشت دریا شهری است ، قایقی باید ساخت ...
قایقی خواهم ساخت ، خواهم انداخت به آب ...
قایق از تور تهی ، و دل از آرزوی مروارید ...
همچنان خواهم راند ، همچنان خواهم خواند ،
دور باید شد از این خاک غریب ...
شب سرودش را خواند ، نوبت پنجره هاست ...
همچنان خواهم راند ، همچنان خواهم خواند ...
5 دیدگاه · 1398/05/7 - 15:28 13 +
reza
reza
گاهی باید رد شد...
باید گذشت ...
گاهی باید در اوج نیاز، نخواست...
گاهی باید کویر شد ...
با همه ی تشنگی
منت هیچ ابری را نکشید ...
گاهی برای بودن
باید محو شد...
باید نیست شد ...
گاهی برای بودن باید نبود ...
4 دیدگاه · 1398/05/7 - 14:26 12 +
reza
reza
به جایی می روم اما نمی دانم کجا، این گونه آواره ...
نمی دانم، ولی شاید برای من
به این زودی شقایق ها نمی خندند ...
و هد هد بر نمی گردد
پرستو ها! شما بیهوده می خوانید
تلاش و جستجو تان را رواق خانه پاسخ نیست ...
خدا را دست بردارید
ازین دیوار و سقف و پشت و پهلوها ...
دیدگاه · 1398/05/6 - 17:26 12 +
reza
reza

از دست عزیزان چه بگویم ؟ گله ای نیست

گر هم گله ای هست دگر حوصله ای نیست

سرگرم به خود زخم زدن در همه عمرم

 هر لحظه جز این دست ، مرا مشغله ای نیست

دیری ست که در خانه خرابان جهانم

 برسقف فروریخته ام چلچله ای نیست

در حسرت دیدار تو آواره ترینم

 هر چند که تا خانه تو فاصله ای نیست

دیدگاه · 1398/05/6 - 11:01 11 +
reza
reza

عجب بالا و پائین داره دنیاعجب این روزگار دل سرده با ما
یه روز دور و ورم صدتا رفیق بودمنو امروز ببین تنهای تنهام
خیال کردم که این گوشه کنارایکی داره هوای کار مارا
یکی هم این میون دل سوز ما هستنداره آرزو آزار مارا

همه رفتند کسی دور و ورم نیستچنین بی کس شدن در باورم نیست
اگر این آخرای عاقبت بودکه جز افسوس هوایی در سرم نیست
همه رفتند کسی با ما نموندشکسی خط دل مارا نخوندش
همه رفتند ولی این دل ماراهمون که فکر نمی کردیم سوزوندش

عجب بالا و پائین داره دنیا … عجب این روزگار دل سرده با ما
یه روز دور و ورم صدتا رفیق بود … منو امروز ببین تنهای تنهام


15 دیدگاه · 1398/05/6 - 09:41 12 +
reza
reza

مسافر خسته من، بار سفر رو بسته بود

 تو خلوت آيينه‌ها به انتظار نشسته بود ...

می‌خواست كه از اينجا بره اما نمی‌دونست كجا

دلش پر از گلايه بود ولی نمی‌دونست چرا ...

دفتر خاطراتشو رو طاقچه جا گذاشت و رفت ...

عکس های يادگاری‌شو برای ما گذاشت و رفت ...

دل كه به جاده می‌سپرد کسی اونو صدا نكرد

نگاه عاشقونه‌ یی برای اون دعا نكرد ...

حالا ديگه تو غربتش ستاره سر نمی‌زنه ...

تو لحظه‌های بی‌كسيش پرنده پر نمی‌زنه ...

با كوله بار خستگی تو جاده ‌های خاطره

مسافر خسته من يه عمره كه مسافره ... یه عمره که مسافره

2 دیدگاه · 1398/05/6 - 09:27 10 +
reza
reza

چه رنجی از محبت ها کشیدیم... برهنه پا به تیغستان دویدیم

نگاهی آشنا در این همه چشم، ندیدیم و ندیدیم و ندیدیم ...

سبک باران ساحل ها ندیدند، به دوش خستگان باریست دنیا...

مرا در موج حسرت ها رها کرد... عجب یار وفاداریست دنیا

عجب خواب پریشانی ست دنیا... عجب آشفته بازاریست دنیا

عجب بیهوده تکراریست دنیا ...

میان آنچه باید باشد و نیست... عجب فرسوده دیواریست دنیا

6 دیدگاه · 1398/05/6 - 09:21 15 +
reza
reza
دلم گرفته پدر، برایم بهار بفرستید ...
ز شهر کودکیم یادگار بفرستید. ...
دلم گرفته پدر! روزگار با من نیست......
دعای خیر و صدای دوتار بفرستید...
اگر چه زحمتتان می‌شود ولی این بار
برای کودک خود «قرار» بفرستید ....
غم از ستاره تهی کرد آسمانم را
کمی ستاره‌ی دنباله دار بفرستید....
به اعتبار گذشته دو خوشه‌ی لبخند
در این زمانه‌ی بی‌اعتبار بفرستید...
تمام روز و شب من پُر از زمستان است
دلم گرفته برایم بهار بفرستید ....
4 دیدگاه · 1398/05/2 - 18:09 18 +
reza
reza
یادمه بچه بودیم ... تو گذشته های دور …
اون زمون كه قلب ما پر بود از شادی و شور ...
روزی که تورو دیدم موهاتو بافته بودی …
با گل سپید ای یار گلوبند ساخته بودی ...
بعد از اون روز قشنگ از خدا راضی شدم …
از دم صبح تا غروب با تو هم بازی شدم …
چه روزای خوبی بود ولی افسوس زود گذشت …
تا یه چشم به هم زدیم روز و هفته ها گذشت ...
یادمه روی درخت دو تا دل کنده بودیم...
سال بعد از اون کوچه ، ما دیگه رفته بودیم...
شاید اون دلها دیگه خشکیده رو شاخه ها
شایدم بزرگ شده زیر بار ساقه ها ...
شاید اون دلها دیگه خشکیده رو شاخه ها
شایدم بزرگ شده زیر بار ساقه ها ...
چه روزای خوبی بود ولی افسوس زود گذشت …
تا یه چشم به ھم زدیم روز و هفته ها گذشت ...
reza
reza
همین امشب فقط،امشب فقط هم بغض من باش..
همین امشب فقط مثل خود عاشق شدن باش ...
در آوار همه آینه ها تکرار من باش،
همین امشب کلید قفل این زندون تن باش ...
رو گلدون رفاقت بریز عطر سخاوت بپاش رنگ طراوت
ای جان جانان، ای درد و درمان ... ای سخت و اسان آغاز و پایان
ببار ای ابرکم برمن ببار و تازه تر شو ...
ببارو قطره قطره نم نمک آزاده تر شو ...
تو این باغ پر از برگ و پر از خواب ستاره 
اگه پرمیوه ای پرسایه ای افتاده تر شو ...
رو گلدون رفاقت بریز عطر سخاوت، بپاش رنگ طراوت ...
reza
reza
گاهی دستت را بگذار در دست کودک درونت
بگذار ببرد تو را هر جا که دلش خواست
که یادت باشد زندگی شوخیه به اشتباه جدی گرفته شده ماست 
به خاطر خودت میگویم
خودت را ببخش
که حق لذت بردن از زندگی را بگیری.....
حق دوباره شروع کردن را...
پس دست در دست کودک درونمان دهیم
برای لحظه ای هرچند کوتاه....
بگذاریم این من مان هم کمی دوباره
کودکی کند....
تا طعم خوش کودکی را برای لحظه ای کوتاه
بچشیم و از زندگی لذت ببریم هرچند کوتاه......
reza
reza
روزهای رفته زندگی را ورق میزنم
چه خاطراتی که زنده نمیشوند
چه روزها که دلم میخواست تا ابد تمام نشود
چه روزها که هر ثانیه اش یک سال گذشت
چه فکرها که ارامم کرد
چه فکرها که روحم را ذره ذره فرسود
چه لبخندهایی که بی اختیار برلبانم نقش بست
چه اشکهایی که بی اراده از چشانم سرازیر شد
چه آدمها که دلم را گرم کردند وچه آدمها که دلم را شکستند
چه چیزها که فکرش را هم نمیکردم وشد
چه آدمها که شناختم و چه آدمها که فهمیدم هیچگاه نمیشناختمشان
وسهم من از این همه , یادش بخیر میشود
کاش ارمغان روزهایی که گذشت 
آرامشی باشد از جنس خدا
آرامشی که هیچگاه تمام نشود.....
صفحات: 1 2 3 4
< 
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلیکی ها هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد