خیلی سال پیش وقتی دوم ابتدایی بودم با یه کلاس پنجمی دعوام شد‌.
تو حیاط داشت می دویید که خورد بهم و جفت مون افتادیم. انقدر بد افتادم زمین
که زانوی شلوارم پاره شد. به جای معذرت خواهی شروع کرد فحش دادن...
فحش اول رو که گفتم خودتی ، دعوا شروع شد. بیست سانت و بیست کیلو فرق مون بود.
یه دونه زدم و ده تا خوردم. تا اینکه شلوغ شد و از ترس ناظم فرار کردیم.
داداش بزرگم کلاس پنجم بود. هم کلاسی همون که باهاش دعوام شده بود.
وقتی قضیه رو فهمید گفت صبر کن زنگ آخر درستش می کنم.
وقتی زنگ خورد دست من رو گرفت و رفتیم سراغش...
بهش گفت تو داداش من رو زدی؟ خندید و گفت آره ...
آره رو که گفت یه مشت و یه لگد رفت سمتش...
همون قدری که من رو زده بود از داداشم خورد. بی حساب شدیم ولی دعوا اینجا تموم نشد.
فرداش زنگ تفریح اومد سراغم و گفت یه جا بدونِ داداشت گیرت میارم
و انقدر می زنمت که نتونی راه بری. داداشم‌ پشت سرش بود.
حرفاش رو شنید. رو کرد بهش و گفت فکر کن من نیستم. می تونی بزنش.
گفت بزنمش باز میای دخالت می کنی. داداشم گفت نه ، قسم می خورم دخالت نکنم.
گفت پس زنگ آخر ... خندید و رفت. دروغ چرا ترسیده بودم.
زنگ آخر که خورد وقتی نوبت دعوا شد داداشم رو کرد بهم و گفت نترس ...
من حواسم بهت هست. برو حالیش کن که احتیاجی به کمک من نداری.
همین که کنارم بود دلگرمی بود.دلم قرص بود کسی هست که داره نگام می کنه.
اون روز بیشتر از اینکه کتک بخورم، کتک زدم.
من همون بودم که بیست سانت قد و بیست کیلو وزن کمتر داشت
ولی این بار دلگرم به بودن کسی بودم.
کسی که داشت نگام می کرد تا مطمئن بشه از پس خودم بر میام.
بی تعارف بگم خیلی از ما آدما تو زندگی احساس ضعف می کنیم.
خیلی وقتا زورمون به زندگی نمی‌رسه. خیلی وقتا ازش کتک می خوریم.
درسته زندگی زورش از ما بیشتره ولی میشه مشکلات زندگی رو شکست داد.
فقط باید کسی رو داشته باشیم که تو زندگی دلگرم مون کنه.
کسی که تو مشکلات زندگی بهمون بگه نترس... من حواسم بهت هست

بازنشر

موردی برای نمایش وجود ندارد.