یاد آنروزیکه کس را ره در این محضر نبود...........ما و دل بودیم و غیر از ما کسی دیگر نبود
آشنا با لعل دلجوی تو هر شب تا سحر.............وقت مستی جز لب ما و لب ساغر نبود
در خم زلف گرهگیر تو چون بند و شکن.............این همه دل ریخته بر روی یکدیگر نبود
جز زبان شانه و دست من و باد صبا..........دست کس با زلف مشکین تو بازیگر نبود
زلف جادویت بدینسان جادوئی در سر نداشت..........چشم هندویت چنین طرار و حیلت گر نبود
میرزا حبیب خراسانی
1013
قصه ها از بیوفائی های تو با عاشقان
بر زبانها گفته شد لیکن مرا باور نبود