روز اخر سرشو گذاشت روی شونم و دستاشو دورم حلقه کرد
بعدشم قریب به نیم ساعت همون طوری
گریه کرد !
شاید اگه خود قبلیم بودم قلبم هزار تیکه میشد
شاید منم همراش گریه میکردم .
شاید دلم میلرزید ...
اون روز زیر اون ابرای سنگینِ عصبانی نشست و گریه کرد و من
فقط منتظر موندم .
ساکت و سرد ؛ خیلی سرد.
بعدش ازم ناراحت شد که
چرا دلداریش ندادم‌ ؟!
چرا مثل قدیم نذاشتم بازوهام بشه پناه گرم بدنش ؟!
چرا بی تفاوت نگاهش کردم ؟!
اما هیچوقت نفهمید که اینکارو خودش با من کرد .
منم هیچوقت نتونستم بهش بفهمونم که این دلی که شکسته
واسه هیچکس دیگه نمیتپه
حتی
خودش !

بازنشر