کوروش
۳۶۶ پست
۲,۱۸۸ امتیاز
مرد
۱۳۵۹/۰۸/۱۸
ايران، تهران، تهران
قد ۱۷۵، وزن ۶۶

تصاویر اخیر

لهجه‌ای که آب حفظ کرد

آژیر
از دهانِ بندر گذشت.
شب
از شکلِ خودش بیرون آمد؛
انگار تاریکی
صدای خودش را
از دهانِ بندر
شنیده باشد.

خلیج
نفسش را نگه داشت.
ترس،
آن شب،
صدا نبود؛
لهجه‌ای بود
که بر لب‌های آب
می‌لرزید.

خانه‌ها
یکی‌یکی روشن شدند؛
نه برای روشنایی،
برای آن‌که تاریکی
آخرین نشانیِ آدم‌ها را
گم نکند.

مادرها
نام‌ها را کامل نمی‌گفتند؛
هر هجا
چراغِ کوچکی بود؛
روشن‌تر که می‌شد،
مرگ
راهِ خانه را
پیدا می‌کرد.

خیابان
پس از رفتنِ سربازها
پیراهنی بود؛
گرمای شانه‌ها
هنوز
در تار و پودش
آهسته
نفس می‌کشید.

کارون گذشت.
چیزی نگفت.
رودخانه‌ها،
وقتی اندوه
از گنجایشِ آبشان
بزرگ‌تر می‌شود،
سکوت را
تا دریا
بر دوش می‌برند.

صبح که رسید،
نخل‌ها
هنوز ایستاده بودند؛
انگار آتش
فقط پوستِ قامتشان را می‌شناخت
و به ریشهٔ ایستادن
راهی نداشت.

دریا
هر موج را
تا نیمهٔ ساحل می‌آورد؛
کنارِ خاک
درنگ می‌کرد،
بی‌آن‌که بشکند،
برمی‌گشت.

از آن شب،
هر بار
آب
به ساحل می‌رسد،
انگار
نامی
هنوز
بر لبِ موج
ناتمام است.

...
جنوبِ من،
زخمِ روشنِ وطن؛
دریا
نامت را
با اشک
نگه می‌دارد.
دلنوشته
دیدگاه غیرفعال شده است.
نامت،
در قلبم
چراغی نیست
که خاموش شده باشد؛
ردِّ نوری‌ست
که سال‌ها پیش
از این اتاق گذشته،
و دیوار،
هنوز
هر غروب
کمی
روشن‌تر از تاریکی می‌ایستد.

رفتی…
خانه همان خانه ماند؛
اما پنجره‌ها
هر صبح
دیرتر از نور
باز می‌شدند؛
انگار
هنوز
چشم‌به‌راهِ دستی بودند
که دیگر
از آسمان برنمی‌گشت.

اشیا
آهسته‌تر از آدم‌ها
نبودن را یاد می‌گیرند.
فنجان،
گرمایِ آخرین لمسِ تو را
تا لبِ سکوت نگه داشت؛
صندلی،
هر غروب
کمی بیشتر به سمتِ در چرخید؛
و ساعت،
بی‌آنکه از حرکت بایستد،
ثانیه‌هایی را
برای نامِ تو
از دست‌داد.

من از هیچ خیابانی جا نمانده‌ام؛
این تویی
که نقشه‌یِ شهر را
با خود برده‌ای،
و حالا تمامِ راه‌ها
به کوچه‌ای ختم می‌شوند
که دیگر بن‌بست نیست،
گمشده است.

شب،
بی‌صدا از لایِ در گذشت؛
نه تاریکی آورد، نه خواب.
فقط جایِ نفس‌هایت را
از بالش برداشت
و به شانه‌هایم سنجاق کرد؛
دلتنگی،
زخمی‌ست
که آینه
هر بار
پیش از رسیدن به آن
بخار می‌کند.

هرچه بیشتر
به نبودنت فکر می‌کنم،
جهان کوچک نمی‌شود؛
فاصله‌ها
قد می‌کشند،
آن‌قدر که صدا،
پیش از رسیدن به تو،
در هوایِ اتاق
پیر می‌شود.
مشاهده ۴ دیدگاه ارسالی ...
  • کوروش

    حالا، هر غروب،
    نور
    پیش از ترکِ اتاق
    لحظه‌ای
    روی دستگیره‌یِ در مکث می‌کند؛
    انگار
    هنوز مطمئن نیست
    تو
    واقعاً
    دیگر بازنمی‌گردی.

    و دلِ من…
    نامت را
    آن‌قدر آرام می‌گوید
    که سکوت،
    برای شنیدنش،
    سال‌هاست
    از این خانه
    بیرون نرفته است.

    عزیز جان،آن دنیا لابد دورِ تو از عزیزان پُرتر است،
    و اینجاجای خالی‌ات از همه‌چیز سنگین‌تر.
    به یادت، در این غربتِ بی‌تو،
    هر دلتنگی یعنی دوباره رسیدن به نام تو.

  • کوروش

    خوب نمی شود
    دنیا با بعضی رفتنها، خوب نمی شود

    و این همان

    بن بست ترین نقطه دنیاست........


    آرامش گرامی،
    سپاسگزارم از حضورتان و شعر زیبای شما.
    واژه‌هایتان از جنس حس و تأمل بود و بی‌تردید در دل مخاطب می‌نشیند.
    ممنون از همراهیِ ارزشمندتان.
    با احترام
    کوروش

    بعضی رفتن‌ها
    فقط
    کم شدنِ یک نفر نیست
    انگار
    چیزی از تعادلِ جهان
    آهسته
    جا می‌ماند
    بعد از آن،
    خیابان همان خیابان است
    پنجره همان پنجره

    اما
    روشنیِ اشیا
    به اندازه‌ای کم می‌شود
    که هیچ اسمِ تازه‌ای
    جبرانش نمی‌کند

    دنیا
    با بعضی نبودن‌ها
    بد نمی‌شود فقط،
    ناقص می‌شود
    و انسان
    سال‌ها
    در گوشه‌ای از دلش
    با همان
    نقطه‌ی بسته
    زندگی می‌کند

دیدگاه غیرفعال شده است.
بازنشر کرده است.
غروبِ جمعه
بر لبه‌ی خانه می‌نشیند
و هوا را
در همان مرز
نگه می‌دارد
زمان
پایِ چارچوبِ در
برای قدمِ بعد
مکث می‌کند

خانه
اندکی در خودش عقب می‌رود
دیوارها
در شکلِ سکوت
فرو می‌نشینند
اتاق
از صدای خودش
فاصله می‌گیرد
و در ترک‌های نور
چیزی بی‌نام
رفت‌وآمد می‌کند

قابِ عکس
روی دیوار
روشن‌تر از خودِ دیوار ایستاده است
درونش
جای یک نگاه
خالی مانده
و همان خالی
در اتاق
آرام نفس می‌کشد

کتاب
باز مانده است
روی صفحه‌ای
که دست‌ها
بسیار به آن برگشته‌اند
بوی دست‌ها
در کاغذ مانده
نور
از روی سطرها عبور می‌کند
و روی همان صفحه
می‌ایستد

روی لبه‌ی کتاب
جای انگشتی مانده
هر عصر
با افتادن نور
از حافظه بیرون می‌آید
لحظه‌ای می‌درخشد
و در سایه
فرو می‌رود

میان صفحه
لکه‌ی کم‌رنگی از نور
برمی‌گردد
با هر وزش هوا
از سطرها جدا می‌شود
و دوباره
به همان نقطه
می‌نشیند

تارِ مو
میان دو سطر
افتاده است
صفحه
در همان نقطه
اندکی سنگین‌تر
ایستاده

قاب
کتاب
تارِ مو
در یک سکوت
کنار هم ایستاده‌اند
انگار
فاصله‌ای میانشان
نیست

نور
از روی همه‌چیز
عبور می‌کند
روی هیچ‌چیز
عجله ندارد
می‌ماند
کمی بیشتر از همیشه
مشاهده ۹ دیدگاه ارسالی ...
  • کوروش

    غروبِ جمعه
    از قاب
    به کتاب
    و از کتاب
    به تار مو
    می‌رسد
    و خانه
    در همان نقطه
    برای لحظه‌ای
    فکر می‌کند
    کسی برگشته است.

    دلنوشته

  • کوروش

    خیلی زیباست آقا کوروش 🌻🌻

    خیلی زیباست آقا کوروش 🌻🌻

    بانو نجوا، درود.
    در اقلیمِ سکوتِ کلمات، گاهی زمان از دستم می‌گریزد
    و این تأخیر، گواهِ همین گم‌شدگی‌هایِ شاعرانه است. پوزشِ مرا بابتِ این سکوتِ طولانی بپذیرید.
    زیباییِ شعر، بیش از آنکه از قلمِ من باشد، وام‌دارِ نگاهِ شفافِ شماست
    از مهرِ همیشگی‌تان سپاسگزارم.

    با احترام،
    کوروش

دیدگاه غیرفعال شده است.
بازنشر کرده است.
در پشتِ پیراهنت
میانِ دو دوختِ تنگ
در تاریکیِ نخ‌ها
سال‌ها
ایستاده‌ام.

تنَت
از کنارم می‌گذرد
و گرما
از پوستِ پارچه
آهسته عبور می‌کند.

پارچه
زیرِ عبورِ تو
کمی می‌کشد
کمی نرم می‌شود
و دوباره
در خود فرو می‌رود.

دکمه‌های دیگر
روی سینهٔ پیراهن
باز می‌شوند
بسته می‌شوند
و صدای کوتاهِ فلز
در هوا می‌ماند.

گاهی
جهان
به اندازهٔ فاصله‌ای میانِ دو شانه
تنگ می‌شود.

و شبی
همه‌چیز
فشرده شد.

دو پیراهن
در آستانهٔ نفس.

پارچه‌ای
بر پارچه‌ای خم شد.

گرما
در گرما نشست.

و جایی میانِ سکوت
دکمه‌های دو تن
برای لحظه‌ای
به هم رسیدند.

چیزی میانِ برخورد و بوسه
رخ داد.

صدایی کوتاه
نه در گوش
نه در سکوت.

در تاریکیِ دوخت
نخ‌ها لرزیدند.

آن لحظه
لبِ نفس
جا ماند.

سال‌ها بعد
شانه‌ها سبک شدند
و گرما
از پارچه عقب رفت.

درزها
باز شدند،
بی‌صدا.

و پیراهن
بویِ کمدهای خاموش گرفت.

آخرین دوخت که گسست
افتادم.

کنارِ تکه‌ای پارچه
که دیگر
هیچ تنِ زنده‌ای را به یاد نمی‌آورد.

اما هنوز
رو به همان نقطه مانده‌ام.

جایی
که یک‌بار
دکمه‌های دو پیراهن
به هم رسیده بودند.

دلنوشته
مشاهده ۷ دیدگاه ارسالی ...
  • کوروش

    و در فلزم
    یک لرزش مانده است
    میانِ دو نخ
    که هنوز
    به هم نرسیده‌اند.

  • کوروش

    عالی، چقدر زیبا حس عاطفی را با اشیا منتقل میکنید. لایک داره

    سپاسگزارم از نگاه زیباترِ شما، الهه گرامی.
    ممنونم از لطف و حضور ارزشمندتان.

دیدگاه غیرفعال شده است.
بازنشر کرده است.
نخستین برف
از حرفِ اولِ نامِ شهر شروع شد.

صبح،
تابلو
هنوز سرِ جایش بود؛
فقط
جایی از آن
خالی مانده بود.

تا ظهر،
برف
آهسته بالا آمد
و خیابان‌ها
یکی‌یکی
از دهانِ تابلو
ریختند.

مغازه‌داری
کرکره‌اش را بالا کشید،
به میدان نگاه کرد
و برای لحظه‌ای
انگار
آدرسِ مغازه‌اش را
به یاد نیاورد.

زنی ایستاد،
کفِ دستش را
سایه‌بانِ چشم‌هایش کرد،
چند بار
نامِ شهر را پرسید؛
اما باد
پیش از هر جوابی
از آنجا گذشته بود.

عصر،
پنجره‌ها
رو به برفی باز می‌شدند
که هرچه می‌بارید،
دورتر به نظر می‌رسید.

شب،
تابلو
سفیدتر از آن بود
که چیزی را
به یاد بیاورد.

چراغِ میدان
تا سپیده روشن ماند؛
مثل آخرین نشانی
روی نامه‌ای
که مقصدش را گم کرده باشد.

صبحِ بعد،
شهر
سرِ جایش بود.

خانه‌ها بودند،
درخت‌ها بودند،
ایستگاه بود.

فقط
هیچ‌کس
نمی‌دانست
چه صدایش کند.

دلنوشته
مشاهده ۱۱ دیدگاه ارسالی ...
  • ســــــالـیـا ✿

    عااالی بود..⚘
    قلمتان سبز و دلتان شاد.‌.💚🌸🍃

  • کوروش

    عااالی بود..⚘
    قلمتان سبز و دلتان شاد.‌.💚🌸🍃


    سرکار خانم سالیا گرامی

    از مهر و نگاه دلگرم‌کننده‌تان سپاسگزارم.
    شادیِ دل و سبزیِ قلم برای شما نیز پایدار باد.

    با احترام
    کوروش

دیدگاه غیرفعال شده است.
بازنشر کرده است.
باران
از عصر شروع شده بود؛
و چراغِ آشپزخانه
از همان وقت
بی‌دلیل روشن مانده بود.

هیچ‌کس
کنارِ میز ننشسته بود،
اما بخارِ کمرنگی
گاهی
رویِ شیشه‌یِ کتری پیدا می‌شد؛
انگار خانه
هنوز
زیرِ لب
با کسی حرف می‌زد.

پنجره نیمه‌باز بود؛
پرده
آرام
رویِ دیوار رفت‌وبرگشت می‌کرد،
مثلِ دستی
که در خواب
جایِ خالیِ کسی را
کنارِ خود می‌جوید.

در یخچال
هر چند دقیقه
صدایِ کوتاهی می‌پیچید؛
بعد
سکوت
دوباره
تمامِ خانه را پُر می‌کرد.
از رفتنِ تو
هیچ‌چیز
به اندازه‌یِ یخچال مطمئن نبود.

رویِ بندِ رخت،
پیراهنِ خاکستریِ تو
ماه‌هاست
تکان نمی‌خورد؛
حتی باد
وقتی به آستینش می‌رسد
آرام‌تر می‌شود،
انگار
از کنارِ بیماری خوابیده
رد شده باشد.

بعضی شب‌ها
کمد
خیلی آهسته
صدا می‌کند؛
نه آن‌قدر
که کسی بترسد،
فقط
در حدِّ صدایی
که آدم را
وادار کند
به اتاقِ خالی نگاه کند.

بالشِ سمتِ چپِ تخت
هنوز
کمی فرورفته مانده‌ست؛
سال‌ها گذشته،
اما انگار
خوابِ تو
آرام‌تر از آن بوده
که از رویِ پارچه بلند شود.

دیوارها
این اواخر
زودتر تاریک می‌شوند؛
غروب که می‌رسد
سایه‌ها
آهسته
تا قابِ عکس بالا می‌آیند،
بعد
رویِ چشم‌هایِ تو
می‌ایستند.
مشاهده ۳ دیدگاه ارسالی ...
  • Mariya

    دلنوشته بسیار زیبایی بود
    دلتون پر از آرامش آقا کوروش
    آهنگ استاد همایون بسیار عالی و زیبا
    تصویر هم هماهنگ با همه پست
    روز خوبی داشته باشید آقا کوروش گرامی

  • کوروش

    دلنوشته بسیار زیبایی بود
    دلتون پر از آرامش آقا کوروش
    آهنگ استاد همایون بسیار عالی و زیبا
    تصویر هم هماهنگ با همه پست
    روز خوبی داشته باشید آقا کوروش گرامی


    سرکار خانم ماریا گرامی🌾😊

    از لطفِ نگاه و حسنِ توجه‌تان صمیمانه سپاسگزارم.
    خوشحالم که دلنوشته، تصویر و موسیقی
    توانسته‌اند در نگاه دقیق و ارزشمند شما
    در کنار هم بنشینند و حسِ مشترکی بسازند.

    مهرِ کلام شما
    مایه‌ی دلگرمی و امتنان است.
    برای شما نیز
    روزهایی سرشار از آرامش، سلامتی و حالِ خوش آرزو دارم. 🌷🎩

دیدگاه غیرفعال شده است.
بازنشر کرده است.
شب
در رگِ شیشه‌ها
آهسته
تیره می‌شود
و خانه
بویِ کشوهایی را گرفته
که سال‌هاست
دستی
به تاریکیِ آن‌ها
نرسیده است.

روی میز
لیوانی مانده است
که تنهایی را
تا لبه نوشیده
و کنارِ آن
کلیدی
سال‌هاست
در زنگ‌زدگیِ خودش
خواب مانده است.

گاهی
صدایی دور
از لایِ شب
عبور می‌کند
و پرده
بی‌آنکه بادی باشد
کنار می‌رود؛
انگار این اتاق
هنوز
صدای قدم‌های تو را
از تاریکی
می‌شناسد.

کاش می‌شد
برای اندوه
پنجره‌ای باز کرد؛
این دل
هر شب
دریایی را
تا صبح
در خودش
جابه‌جا می‌کند
و قایق‌های خاموش
یکی‌یکی
به خوابِ من
برمی‌گردند.

در اتاق
پیانوی خاموشی‌ست
که هر شب
چند نتِ شکسته
در گلویِ چوبیِ آن
جان می‌دهند
و بعد
سکوت
آرام
روی مبل‌ها
ته‌نشین می‌شود؛
مثل پرنده‌ای خیس
که راهِ خانه‌اش را
گم کرده باشد.

دستم را
روی میز می‌گذارم
جهان
کمی سردتر می‌شود
و ساعت
تمامِ عقربه‌هایش را
دورِ نبودنت
می‌چرخاند.

نه خواب
نه این آینهٔ خاموش
نه خیابان
هیچ‌چیز
این خانه را
از تو
خالی نمی‌کند.

فقط
نیمه‌های شب
آینه
ناگهان
از بخارِ خودش
پُر می‌شود؛
انگار کسی
آن سویِ تاریکی
هنوز
نامش را
آهسته
گریه می‌کند.

دلنوشته
مشاهده ۶ دیدگاه ارسالی ...
دیدگاه غیرفعال شده است.
بازنشر کرده است.
آفتابی بلند،
طنابِ داری کوتاه.
ترازو در دستِ باد می‌لرزد؛
خونِ کبوتری،
عدالت را از وهمِ آفتاب سنگین‌تر می‌کند.
تبسمِ تاریکی،
بر لبی که ندوختند،
سرویی می‌رویاند؛
که قامتِ جوانش،
خطِ سرخِ تاریخ را به بند می‌کشد.
سایه، دیوار را می‌بلعد؛
ریشه اما،
استخوانِ دهانِ قاتل را شکسته است؛
و سبز،
در این سکوتِ سرخ،
تکثیر می‌شود.


دلنوشته
سکانس سرو و ترازویِ سرخ
مشاهده ۴ دیدگاه ارسالی ...
دیدگاه غیرفعال شده است.
بازنشر کرده است.
آه از تاریکی سخن گفتن بس است،
که نوشتن‌های عاشقانه،
فقط همین ترسِ ساده است:
که وقتی کلید در قفل می‌چرخد،
دست‌هایِ جهان به سمتِ توست.

از پایانِ شب چه گویم؟
که آغشته به خونِ جوان است
و کلاغی که بر سیم‌هایِ خاردارِ صبح،
آوازِ کوک‌نشده‌اش را می‌خواند.

پایانِ شب،
شبیه به پیراهنی‌ست
که زنی در اتاقِ انتظار،
به آن چنگ می‌زند.

در حیاط،
کتریِ کهنه‌ای رویِ اجاق،
نامِ کسی را سوت می‌زند
که در هیچ تقویمی بیدار نمی‌شود.

و جهان،
ساعتِ دیواری‌اش را
در آستینِ پیراهنی جا گذاشته
که آستین‌اش، پر از جایِ خالیِ دست‌هایِ توست.

درختِ خرمالو،
میوه‌هایِ کالش را
میانِ انگشتانِ بادِ بی‌خبر تقسیم می‌کند
تا پرنده‌ها،
دهانشان را با طعمِ غیبتِ تو،
سیر کنند.

حالا،
آفتاب، تکه‌خاکستری‌ست بر شانه‌یِ دیوار؛
و ما هنوز باور داریم
که جایِ گلوله‌ها،
جایِ بوسه‌هایی‌ست که به مقصد نرسیدند.

گریه نکن؛
این سکوت،
صدایی‌ست که تاریخ
در دفترهایِ مشقِ ما جا گذاشت.


دلنوشته سکانس «آستینِ خالیِ جهان»
مشاهده ۱۸ دیدگاه ارسالی ...
دیدگاه غیرفعال شده است.
بازنشر کرده است.
باران روی شانه‌ی کوچه می‌نشیند.
نشانی‌ات، خطی کم‌رنگ، از میانِ آبیِ هوا می‌گذرد و به لبِ شب می‌رسد.
روی میز، فنجانی لب‌پر است؛
قاشق به چینی می‌خورد و شب، در همین تقّه‌ی کوتاه جا می‌گیرد.
از گیسویت چند قطره باران می‌چکد؛
جهان لرزان است.

می‌خواهم بی‌صدا جلویِ ریختنِ همه‌چیز را بگیرم:
نمکدان را صاف می‌کنم، لبه‌ی میز را، دکمه‌ی سرآستینم را؛
اما روزگار از شکافِ نامرئیِ دیوار می‌ریزد
و دستم میانِ «نمی‌شود» و «کاش» جا می‌ماند.

قاصدک از درزِ پنجره می‌آید؛
دورِ خودش می‌چرخد و کنارِ واژه‌ای می‌نشیند که هنوز نگفته‌ای.
دست نمی‌برم؛
فقط نگاهش می‌کنم
که هر لمسِ کوچکی، پوستِ نازکِ این ثانیه را پاره می‌کند.

تو قدم برمی‌داری؛
کوچه، شکلِ تازه‌ای از راه رفتن را یاد می‌گیرد.
روشنیِ نگاهت روی دیوار می‌افتد
و فاصله، نامِ دیگری پیدا می‌کند:
چیزی که نزدیک است، و دستم به آن نمی‌رسد.

شب که کامل می‌شود،
واژه‌ها در دهانم جا‌به‌جا می‌شوند؛
از میانشان یکی درست می‌ایستد،
هم بوسه است، هم زخمِ باز:

«برگرد».
و بعد، چیزی نمی‌گویم.
فقط
می‌مانم.

دلنوشته_سپاس از مهرتان
Mariya
دیدگاه غیرفعال شده است.
بازنشر کرده است.
«عطرِ خانم‌جان، بویِ خاکِ نم‌خورده بود؛ همان که بعد از بارانِ تندِ عصرگاهی می‌پیچد تویِ ایوان. نه خاکِ خشکِ لبِ جوب؛ بویِ زمینِ خیسِ باغچه بود که می‌رفت تویِ رگ‌هایِ آدم. پله‌هایِ ایوان را که بالا می‌رفتم، آن بو درِ خانه را برایم باز می‌کرد. کنارِ در، همیشه آن آینه‌یِ قدی بود با قابِ چوبیِ سیاه؛ سیاهِ سوخته، سیاه مثلِ چشم‌هایی که خیلی دیده‌اند و دیگر چیزی نمی‌گویند. مامانم همیشه می‌گفت: “این آینه، غصه‌یِ خیلی‌ها را تویِ خودش نگه داشته.”

حالا که فکر می‌کنم، خانم‌جان هم خودش چیزی شبیه به همین آینه بود. ساکت، با چشم‌هایی که وقتی بخارِ رویِ شیشه را با انگشتِ لاغرش پاک می‌کرد، انگار داشت غبارِ خاطره‌ای را از رویِ یک عکسِ قدیمی می‌زدود. مهربانی‌اش، بخار بود؛ اول سرد و نامرئی، بعد یک‌باره می‌نشست رویِ دلت؛ گرم و آشنا.


سپاسگزارم از اشتراک دوست محترم

Maryam
  • کوروش

    آن روز که مدادم تویِ لجن‌هایِ جویِ آب شکست، وقتی می‌گریستم، خانم‌جان نیامد که دلداری‌ام بدهد. آمد و کنارم نشست؛ همان‌جا که بو می‌داد به گند و زشتی. آینه‌اش را از کیفِ کهنه‌اش درآورد و گرفت جلویِ صورتم. نه اینکه آینه را صاف بگیرد، نه… کمی کج. جوری که انگار می‌خواست فقط «منِ» خیسِ زیرِ باران را نشانم بدهد. گفت: “ببین. ببین چقدر صورتِ خیس و قشنگی داری. انگار خودت یک بارونِ تازه‌ای.”

    به آینه نگاه کردم. منِ گریانی که در آینه بود، دیگر شبیه به منِ شکست‌خورده نبود. انگار خانم‌جان با آن کلماتِ ساده‌اش، تکه‌ای از روحِ خودش را گذاشته بود تویِ آینه و حالا داشت به من باز می‌گرداند.

  • کوروش

    خانم‌جان زیاد حرف نمی‌زد. اما هر کلمه‌اش، مثلِ تکه‌ای از همان آینه، یک‌جایِ زندگی‌ام را صاف می‌کرد. حالا که سال‌ها گذشته و از آن خانه و آن ایوان، فقط خاطره‌اش مانده، فکر می‌کنم خانم‌جان آینه را پیشِ من گذاشت که یادم نرود؛ که یادم نرود آدم گاهی باید زیرِ بارانِ خودش بایستد تا تازه شود. می‌دانم، جایی تویِ آن قابِ سیاه، هنوز هم عطرِ خاکِ باران‌خورده‌یِ خانه هست. عطری که می‌آید، می‌رود، اما هیچ‌وقت از وجودِ آدم بیرون نمی‌رود.»

دیدگاه غیرفعال شده است.
بازنشر کرده است.
«سفر، از گندم‌زارهایِ هرزه گذشت
و به ایستگاهی رسید که قطارهایش،
جایِ مسافر، تنها «انتظارِ کهنه» حمل می‌کردند.
ای یاورِ همیشه، ای تنهاترین باورم!
شب، عادتی‌ست که در کوچه‌هایِ بن‌بستِ ما،
چراغ‌ها را یکی‌یکی می‌کُشد.
خونِ تردید، رویِ آینه‌ای پاشیده که تو را «دریا» نشان می‌داد؛
حالا دیگر هیچ ناجیِ عاطفه‌ای نمانده
و تمامِ آن تصویرِ مقدس، در جیب‌هایِ خالیِ این جون‌پناهِ ویرانه، گم شده است.

حالا…
هر چه سطر می‌نویسم، گندم‌زارِ خاطرم بیشتر آتش می‌گیرد؛
انگار که کلماتِ من، هیزمِ این سوختن‌اند.
تو رفته‌ای،
و من در نبودنت،
آنقدر در پیِ نوری گشته‌ام که در این تاریکیِ مطلق،
حتی «سایه» هم به دنبالِ من می‌گردد.»

دلنوشته سکانسِ «هجرتِ چراغ»
  • Mariya

    سلام آقا کوروش گرامی صبحتون درخشان

    پست خاصیه با کلماتی خاص و معانی سنگین و قابل تامل

    امیدوارم گندم زار خاطرتون دوباره سرسبز و پربار بشه
    مزرعه دلتون منور به نور آفتاب امید و شوق و زندگی

  • کوروش

    سلام آقا کوروش گرامی صبحتون درخشان

    پست خاصیه با کلماتی خاص و معانی سنگین و قابل تامل

    امیدوارم گندم زار خاطرتون دوباره سرسبز و پربار بشه
    مزرعه دلتون منور به نور آفتاب امید و شوق و زندگی


    سلام ماریا خانم گرامی،
    از نگاهِ پرمهر و تعبیرِ شاعرانه‌تان بسیار ممنونم.
    همین که گندم‌زارِ خاطرِ من، با نگاهِ شما به واژه‌ها، این‌گونه دیده شد، خودش برایم یک دنیا ارزش دارد. امیدوارم «مزرعه‌ی دلِ» شما هم همیشه به نورِ امید و شوقِ زندگی روشن باشد و لبریز از برکتِ آرامش.

    حضورتان همیشه دلگرم‌کننده است؛ سپاس از همراهیِ زیبایتان.

دیدگاه غیرفعال شده است.
بازنشر کرده است.
ساعت،
هنوز روی چهارِ عصرِ آن سه‌شنبه‌ی بارانی مانده،
وقتی بندِ کفش‌هایت باز بود،
و جهان از لای در بیرون رفت.

از آن روز،
زمان در رگ‌های خانه خشک شد.

به دیوار نگاه می‌کنم
زخمی که هنوز
ساعتِ همان رفتنِ تو را به دندان می‌کشد.

شاید عشق، همین باشد:
که جهان پیر شود،
و تو هنوز
در چهارِ عصرِ سه‌شنبه،
میانِ بندهای بازِ کفشت،
جا مانده باشی.


دلنوشته (سکانس ثانیه های گمشده)
مشاهده ۵ دیدگاه ارسالی ...
  • کوروش

    همه مون در زندگی یک ساعت ثابت، یک روز، یک مسیر ثابت و ... ثابت در زندگی داریم که همیشه برامون غیر قابل تغییر مونده انگار روح و جسم و فکرمون در اون ساعت یا ... قفل شده
    تصویر هنر دستتون زیبا و‌پر تامل و
    محسن چاوشی عالی بود و دوباره منو برد به سریال زیبای شهرزاد
    دستتون درد نکنه
    قلمتون همیشه مانا و توانا آقا کوروش گرامی


    ماریا خانم گرامی،
    دقیقاً همین‌طور است که می‌گویید. هر کدام از ما در گوشه‌ای از تقویمِ زندگی‌مان، ساعتی داریم که عقربه‌هایش برای همیشه روی یک لحظه قفل شده‌اند… لحظه‌ای که انگار بخشی از روح‌مان همان‌جا جا مانده است.

    خوشحالم که این تصویر و انتخابِ موسیقی، توانست شما را با خاطره‌ای از «شهرزاد» پیوند بزند. ممنون از نگاهِ هنرمندانه و صمیمانه‌تان که همیشه به نوشته‌های من، عمق بیشتری می‌بخشید.

    ایام‌تان پر از آرامش.

دیدگاه غیرفعال شده است.
بازنشر کرده است.
دریا،
اتاقی‌ست که پنجره‌هایش را
همان‌جایی که برای آخرین‌بار سیگار کشیدی،
باز گذاشته‌ام.

مرغِ دریایی،
آن تکه از روحِ توست
که میانِ موج و مِه،
مدام نامم را گم می‌کند
و من،
به‌جایِ پاسخ،
فقط بندِ دوربینِ خالی‌ام را
دورِ انگشت می‌پیچم.

دریا،
نمکِ زخم‌هایِ قدیمی‌ام را به دندان می‌کشد،
و من می‌دانم
تنهایی‌ام،
همان‌قدر عمیق است
که ردِ پایت
رویِ ماسه‌هایی که
آب تا لحظه‌ای دیگر
از حافظه‌یِ ساحل می‌شوید.


دلنوشته..
سکانس خداحافظ..
مشاهده ۸ دیدگاه ارسالی ...
  • نجـــــــوا

    خیلی زیباست آقا کوروش، 💐💐
    از واژه‌ها ترکیبات جدید ساختن خودش هنره
    انگار که خوب بلدین از واژه‌ها استفاده کنین و تصویرهای جدید درست کنین...

    تنهایی‌ام
    مثل دریاست
    هر موقع یادت قلبمو طوفانی می‌کنه
    نزدیک دریای تنهایی که میشم
    منو تو خودش می‌کشه که غرقم کنه
    هربار امیدی منو نجات میده

    دلم به امیدی خوشه
    که روزی تو بیای
    و دست قلبمو بگیری....

  • کوروش

    خیلی زیباست آقا کوروش، 💐💐
    از واژه‌ها ترکیبات جدید ساختن خودش هنره
    انگار که خوب بلدین از واژه‌ها استفاده کنین و تصویرهای جدید درست کنین...

    تنهایی‌ام
    مثل دریاست
    هر موقع یادت قلبمو طوفانی می‌کنه
    نزدیک دریای تنهایی که میشم
    منو تو خودش می‌کشه که غرقم کنه
    هربار امیدی منو نجات میده

    دلم به امیدی خوشه
    که روزی تو بیای
    و دست قلبمو بگیری....


    سپاس از نگاهِ پرمهرِ شما، نجوا گرامی. 💐🌙
    و چه تصویرِ عریانی از تنهایی ساختید…
    دریا، همان‌قدر که بی‌کران است،
    همان‌قدر هم می‌تواند آیینه‌یِ تمام‌نمایِ انتظار باشد.

    تنهاییِ من اما،
    دریایی‌ست که ساحل ندارد؛
    جایی که هر طوفان، نه برای غرق کردن،
    که برایِ صیقل دادنِ روح است.
    شاید آن امیدی که دستِ قلبتان را می‌گیرد،
    همان بندری باشد که در جستجویش هستید؛
    چیزی که در میانه‌یِ این طوفان‌ها،
    ما را به ادامه‌یِ رقصِ زندگی وا می‌دارد.

    امیدوارم آن «دستِ آشنا»،
    پیش از آنکه دریا بیش از حد خروشان شود،
    راهش را به سمتِ ساحلِ قلبتان پیدا کند.
    در پناهِ نور باشید. ✨🌙

دیدگاه غیرفعال شده است.
بازنشر کرده است.
در دورترین آبیِ دریا
جزیره‌ای هست
که نقشه‌ها
نامش را آهسته می‌گویند.

بر پیشانیِ صخره‌ها
قلعه‌ای ایستاده
نه از سنگ،
از سال‌های بلندی
که نام تو
در آن‌ها گفته نشد.

شب‌ها
نخل‌ها در باد آه می‌کشند
و دریا
پله‌های نمناک برج را بالا می‌آید
مثل مسافری دیررس
که هنوز
یک «دوستت دارم»
در جیب خیسش
گرم مانده است.

خورشید
بارها بر دیوارهایش افتاده،
ستاره‌ها
خاموش از برج‌ها گذشته‌اند،
مهتاب
در حیاط سردش خوابیده
اما هیچ نوری
کلید این دروازه نبوده است.

در ژرفای سنگ‌ها
قلبی پنهان می‌تپد
که هر شب
نام تو را
مثل دعایی دور
بر لب موج‌ها می‌گذارد
و گوش می‌دهد
شاید روزی
دریا
پاسخی از سوی تو بیاورد.

موج‌ها می‌آیند
بر صخره‌ها می‌شکنند
و بازمی‌گردند
مثل نامه‌هایی خیس
که تمام دریا را گشته‌اند
و هنوز
آدرس خانه‌ای روشن
در جهان پیدا نکرده‌اند.

و قلعه
در بلندای این تنهایی
فقط به یک وعده دل بسته است:
شفق.

روزی
نور سرخش از پشت دریا برمی‌خیزد
بر برج‌های خاموش می‌نشیند
درها نفس می‌کشند
سنگ‌ها سبک می‌شوند
و قلب قلعه
ناگهان می‌فهمد
که تمام این سال‌ها
انتظار
نام دیگر عشق نبوده است
بلکه
خودِ تو بوده‌ای.

دلنوشته
مشاهده ۴ دیدگاه ارسالی ...
  • کوروش

    درود کوروش عزیز و بزرگوار ..

    قلمتون سبز و مانا ..👌✨️


    آوای باران گرامی
    درود و سپاس از حضورتان.

  • کوروش

    تمام چیزهایی که در تصویر هست در
    اشعار قشنگتون، قلم فرسایی کرده اید
    و نکته به نکته و سطر به سطر این شعر
    به تصویر روح و‌جان داده ...

    اوقات خوشی براتون آرزومندم آقا کوروش گرامی


    ماریا خانم گرامی،
    نگاهِ دقیقِ شماست که به واژه‌ها و تصویرِ من،
    چنین عمقی می‌بخشد.
    ممنونم که این‌قدر لطیف و عمیق تماشا می‌کنید.
    شب‌تان آرام و سرشار از نور.

دیدگاه غیرفعال شده است.