آدم باید خیلی ذلیل باشد
که حسرت سال های به خصوصی از عمرش را بخورد.
ماها میتوانیم با رضایت خاطر پیر شویم.
مگر دیروز آش دهن سوزی بود؟
یا مثلا پارسال؟
عقیده ات غیر از این است؟
افسوس چه را بخوریم؟ ها؟ جوانی؟
ما هرگز جوان نبودیم!
تو مرا آزردی
که خودم کوچ کنم از شهرت،
تو خیالت راحت
میروم از قلبت،
میشوم دورترین خاطره در شبهایت
تو به من میخندی
و به خود میگویی: باز میآید و میسوزد از این عشق ولی
برنمیگردم، نه
میروم آنجا که دلی بهر دلی تب دارد.
عشق زیباست و حرمت دارد.
محبوب من
شما، تجلی عشقی
در ثانیه ثانیههای زمان
در لحظه لحظهی عمر
و در سلول به سلول تنِ من
هر وقت هرجا
سخنی از عشق به میان میاید
من ناخودآگاه یاد شما میافتم
عنصر وجودی شما حتما از عشق است
و عشق بنیادیترین عنصر این دنیای بینهایت است
میگن زندگی همیشه
سخت ترین جنگ هاش رو تقدیم قوی ترین سربازهاش میکنه.
ولی من دلم نمیخواست یک سربازِ قوی باشم
دلم میخواست یک گل فروشِ عاشق باشم
سر کوچهای که تو توش زندگی میکنی.
هیچوقت تو را ترک نمیکنم
حتی اگر
توی این دنیا نباشم.
عزیزم
هر وقت
به دوست داشتن فکر میکنم
ابدیت
و تمامی شبها
با نام تو
بر سینهام
سنجاق میشود.
میدانی؟
میدانی از وقتی دلبستهات شدهام
همه جا
بوی پرتقال و بهشت میدهد؟