رضا صحرانشین(مدیر سرای شادی)
حامی طلایی
۱۸,۷۶۱ پست
۶۳۶ دنبال‌کننده
۲۹,۶۷۳ امتیاز
مرد، متاهل
۱۳۵۸/۰۴/۲۳
ليسانس
دین اسلام
ايران، تهران
زندگی با خانواده
سربازی معاف
گرایش سیاسی ندارم

تصاویر اخیر

شعرهایم

هیچ چیز خاصّی نیست

هر کسی

می تواند آنها را بنویسد

وقتی ساعت ها

شکست های کوچکش را

گریه می کند

قصّه ی آنچه می توانست باشد را

می نویسد
و زن زیباست
و زیباتراز او
جای پای اوست
بر صفحه کاغذ

" نزار قبانی "
چشم هایت علم غیب دارند

که من هنوز از تو ننوشته

دست هایم را محاصره می کنند !
من با افکارم

برایت شعر می گویم

وگر نه دلم

حوصلۀ چیزی جز تو را ندارد

دلی که بی تو محکوم ست

به نشستن پشت پنجره ای

رو به باران خاکستری

که در حیاط خلوت دل می روید
من یک عشق...
از جنس داغ آغوش تو میخواستم....
یک بوسه...
به چسبندگی لب های تو میخواستم....
یک نوازشگر..
به لطافت گرمایِ دست های تو میخواستم‌...
من یک عاشق...
خاص به دیوانه گیِ تو میخواستم...
برای بودنم، نرفتنم,
من یک تو میخواستم فقط....
برای معشوقه ماندنم
دوست داشتن ات زیبا ست

و زیبائی

خالی از اندوه نیست

از تو می نویسمُ

کم کم

پشت واژه ها

محو می شوم
لبهایت نجوای باران دارد
چشمهایت پوستین ابر بر تن

قلبت اما دیواری از تردید بنا داشته
پناه نفسهای به شماره افتاده ام...

کجای مرزو بوم آغوش توست!؟
نمیدانم چه شد
سر از دلت در آوردم
خواب بود یا رویا ...
فروردین بود یا اردیبهشت یا اینکه
خرداد ...
نمیدانم کدام " ماه " بود که مرا
به فصل آغوش تو رساند ...
می توانم نامت را در دهانم

و تو را

در درونم

پنهان کنم...

گل با بوی خود چه می کند؟

گندمزار با خوشه اش؟

طاووس با دمش؟

چراغ با روغنش؟

با تو سر به کجا بگذارم؟

کجا پنهانت کنم؟

وقتی مردم، تو را در حرکات دستهایم،

موسیقی صدایم

وتوازن گام هایم

می بینند...

"نزار قبانی"
و من

چون معبری تاریک

چشم انتظار روشنائیِ تو

با دلی می خواهمت

که به سان اتاق اشیاءِ گم شده

پر از لحظه های از دست رفته

و بوی سایه های خیالی ست

که در سرفه ای ترسیده

پژمرده می شوند

مثل آرزوئی خسته

در هنگامه ای

میان چه بسیار زود

و چه بسیار دیر !
چگونه از عشق بگذرم

وقتی برای فراموش کردن

باید اوّل

تو را به یاد آورم ؟!

صبحگاهان

که بیداری سر می زند

من

تقدیر گل های آرزوئی را

گریه می کنم

که در فصل بی توئی

بدون گرما وُ زیبائی

لاجِرَم در دلم می میرند

در عطرهائی

که تا همیشه تو را

در من فریاد می زنند

آنجا که فراموش کردن

به یاد آوردن ست !
دست هایت روی میز

به دسته گل کوچکی می ماند

تو به من خیره می شوی

با چشم های زندگی

دست هایم

مثل جویباری بی تعجیل

آرامش برگ هایت را آب می دهند

رایحه ات می خیزد

و من

پر از تصویر عشق می شوم
دلتنگی

تنها چیزی ست

که شایستۀ پر کردن

جای خالی تو ست

در فاصلۀ میان من و تو

شب های بی رؤیا می آیند

دوره گردهای خسته ای

که در خاطر من

آئینه های شکسته می خرند

این یادهای تنهائی
با تو و بی تو

میان بهشتُ جهنّم

قدم می زنم

سراپا انسانی

به اندازۀ کافی واضح

برای زندگی کردن

به اندازۀ کافی واضح

برای مردن