چند قدم زیر باران

☂مثل باران های بی اجازه ☂️وقت و بی وقت ☂️درهوایم پراکنده ای .. بیشتر

چند قدم زیر باران
۱۰۱,۸۱۸ پست
۶۰۲ مشترک
۲۸۹ پسند
عمومی

رتبه گروه

مبنای تعداد کاربر رتبه ۲
مبنای تعداد هوادار رتبه ۱
مبنای تعداد ارسال رتبه ۱

تبلیغات

صندلیت را کنار صندلیم بگذار !
همنشینی با تو یعنی تعطیلی رسمی تمام دردها …
چوپان شده تا شاعر ذاتی شده باشد
آواره آن ماه دهاتی شده باشد

چوپان شده در جنگل بادام بچرخد
تا مست چهل چشم هراتی شده باشد

شاید اثر جنگل بادام و کمی بغض
منجر به غزلواره آتی شده باشد

سخت است ولی می‌گذرم از نفسی که
جز با نفس گرم تو قاطی شده باشد

از بین ده انگشت یکی قسمتش این نیست
در لیقه موهات دواتی شده باشد

تو چایی بی‌ قندی... و یک عالمه زنبور
شاید لب فنجان شکلاتی شده باشد
دیدگاه غیرفعال شده است.
اقتباس از مجموعه خاص اشعار و متون بدون نقطه تالیف حقیر

موسم وصل اگر سهم دل ما گردد
دردهای دل آواره مُداوا گردد

سَرِ هر کوی و محلّه همه را سور دهم
گرهٔ کور دل مُردهٔ ما وا گردد

سَرورم می رسد و راه رَود رویِ سَرَم
طالع آدمِ ما همدم حوّا گردد

در هوای دمِ دلدار گدا گردم و او
حاکم دادگر روح و دل ما گردد

سَردیِ دوریِ دلدار همی گردد طی
گرمیِ وَصلِ دل و موسم سودا گردد

می رسد اُسوهٔ احساس و اُسطورهٔ مهر
کلِّ اَسرارِ مگو حلّ مُعمّا گردد

می دهم هر دَمِ عُمرم که رِسد گاهِ وصال
کام ما کام روایِ طعمِ حلوا گردد

در حصارِ مَهِ رویِ وی اگر گردم حَصر
طالعم در همهٔ عمر در آوا گردد

وصل او آمده در طالع ما ، در حالی
که دو صد مُدّعی آمادهٔ دعوا گردد

بابک حادثه
ﻧﺎزﯾﺴﺖ ﺗﻮ را در ﺳﺮ ! ﮐﻤﺘﺮ ﻧﮑﻨﯽ ... داﻧـﻢ
دردیﺳـﺖ ﻣــﺮا در دل ﺑﺎور ﻧﮑﻨــﯽ داﻧــﻢ

ﺧﯿﺮه ﭼﻪ ﺳﺮ اﻧﺪازم ! ﺑﺮ ﺧﺎک ﺳﺮ ﮐﻮﯾﺖ
ﮔـﺮ ﺑﻮﺳﻪ زﻧـﻢ ﭘﺎﯾﺖ ﺳـﺮ ﺑﺮﻧﮑﻨـﯽ داﻧـﻢ

پیراهن صبح را می‌پوشم
قسمتی از آسمان را برمیدارم
وبوی تازه‌ی نان را
به آفتاب تعارف میکنم!🌸
هر زمان که تو:
جیب‌های شعرمن را
ازعادت نوشتن پرمیکنی
عاشقانه‌هایم
با تصویر خیالی تو مو نمیزند!🌸🍂

صبح یکشنبتون بخیر
دوست داشتن تو
دليل نميخواهد
دوست داشتن تو
جان مي خواهد
جان به جانم كنند
دوستت دارم
جوری دوستت دارم که
انگار در این شهر
فقط همین یک نفر موجود است
و انگار مرا خدا
به دوست داشتنت اجبار کرده!
راهی ندارم
جز این که
دوستت داشته باشم ... !
عجب نازی میکنه فقط ابروهاش😂😂😂
قلب.من.موقع.اهدابه.تو ایرادنداشت
مشکل ازتوست اگرپس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را 
منم آن دخترخوشبخت که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را
🍁من همان عاشق دلخسته تو🍁
🍁من مرده ام این مرگ من معنا نمی شود🍁
عشقی که می خشکد دگر دریا نمی شود
دلی که بشکند دیگر زیبا نمی شود

قلبی که با غم های دوری خو بگیرد
حتی برای لحظه ای تنها نمی شود

با عشق آرامی ولی این قبل طوفان ست
راه نجاتی از غم اش پیدا نمی شود

دلباخته ی سرزمین روزهای وحشتم
شب های وحشتناک من فردا نمی شود

با نا امیدی آرزوی مرگ دارم ولی
با مرگ هم دنیای من زیبا نمی شود

من گور خود را کنده ام سال هاست میدانم
من مرده ام این مرگ من معنا نمی شود
دامن چین کتان‏ ات وطن من شده‏ است
تن تو جامعه‏ ی زیستن من شده‏ است

آن‏ قدر ربط ندارد به‏ محبت ؛ آغوش
که دو دست‏ ات یقه پیرهن من شده‏ است

چه‏ بگویم چه‏ بگویم که خودات می‏بینی
لب‏ ات‏ است این‏ که زبان در دهن من شده‏ است

راز آلوده‏ ترین فلسفه یعنی چشم‏ ات
از عزل سوژه‏ و سبک سخن من شده‏ است

مردم اما نسرودم غزلی معذورم
درد و سانسور دو عضو بدن من شده‏ است

خاک گشتم که بباری و مرا زنده‏ کنی
رفتن‏ ام مثل غبار آمدن من شده‏ است

بعد از این آینه استم که تماشا کنم‏ ات
سنگ بد نیست رفیق کهن من شده‏ است