چهلمین شبی که می دانم صبحَش نزدیک است
با خودم گفتم خیلی زود آدما از کنار ما میرند
بدونِ اینکه آخرین باریست پدری مادری پسری دختری
دیگر هیچوقت برنمی گردد
اما خاطراتشان مثل نوری در دِل تاریکی می ماند
نیستند
ولی قلبهامون رو لمس می کنند
ولی لبخندشان نگاهشان امیدشان هست
حتما و حتما یادشان نمی گذارد بی تفاوت بمانیم در راهی که پیموده بودند برای وصل کردن ما به آزادی فکری اجتماعی و دینی و هر عقیده و مسلَک
چهلمین شب نبودنتان برای ما مبارک و روحتون پیش خدای همیشه مهربون شاد
روز مرد مبارک باشه♥️
مبارکه مردهایی که حامین، صبورن،
فشار زیادی رو تحمل میکنن ولی باز ادامه میدن،
خوش برخوردن،
توی این زمونه با همه ی بالا و پایین هاش باز هم پناه اَن، مبارکِ اونایی که تکیه گاهن
حتی تو روز های که خسته ان، اُمیدن، نورن و برکتِ مطلق..
این عادتِ آدمیست
که وقتی صبح از خواب بیدار میشود
ذهنش را مرور میکند تا بهانهای برای کَندن از رخت خواب گیرش بیاید!
بهانهای که حالش را خوب کند
بهانهای که یک موتور محرک باشد برای ادامهی زندگی...
این بهانه میتواند یک آرزوی نزدیک باشد
یک موفقیت شغلی
یا خیلی جامعتر
- از هر تعلقی که گذشتم، تواناتر شدم. هر روز چیزی را تَرْک کردم و هر روز چیزی مرا تَرْک کرد.
با هر تَرْکی، خاکِ تنم تَرَکی برداشت و چیزی از آن رویید، بالی شاید، کوچک و شفاف و نامرئی.
پریدن با پرهایی نا پیدا مرا بی پروایی آموخت.
« عرفان نظر آهاری»
تو که نیستی با خاطرههای شیرین چه کنم
بی تو با دل پرغم و لبخند دروغین چه کنم...
من که ِبا گریه رفیق و الکیخوشم بیتو
مثلن زنده بمانم که پس از این چه کنم...
چشم سرخم همه جا دست مرا رو کرده
بی تو با دوچشم دهنلق ِخبرچین چه کنم...
آخر این دل دیوانه من حرف نمیفهمد که ؛
تو بگو ؛با این دل لامذهبِ بیدین چه کنم...
چقَدَر پشت سرم حرف و حدیث است خدا؛
آخه باچنین مردم نادان ِدهنبین چه کنم...
بس که هرلحظه خودم را تُف و لعنت کردم
ماندهام با اثر این همه لعن ونفرین چه کنم...
دود سیگار که مرا میکشد آخر یک شب
من ندانم با هوای خفقان آور سنگین چه کنم...
بعد تو مثل باران از در و دیوار بلا میبارد
بی تو با درد بی درمان این دل غمگین چه کنم...!!