و
۱ کاربر دیگر
بازنشر کردهاند.
((کوچه))
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!.....
میگفت : « مرا رها نکردند تا سقوط کنم؛ اما یاری هم ندادند تا بمانم. معلق بین از دست رفتن و ادامه دادن باقی ماندم، شاید برای همیشه. »
در قلب هرڪس ڪہ زندڪَی ڪردے
رد پاے قشنڪَی از خودت
بہ یادڪَار بڪَذار
چرا ڪہ عمر ڪوتاه است
و هـر آنچہ میمـاند خاطرات بلند است...!!❤️🔥🥀
💔🍁
بگذار قرارمان این باشد؛
سبز بمانیم،
در میان هزاران تاریکی...
وقتی از خودت فاصله میگیری تا دیگران رو راضی نگه داری، دیر یا زود از هر دو فاصله میگیری: هم از خودت و هم از دیگران...
ما خستگانِ همچنان خندان
ما خشمگینانِ همچنان آرام
ما مردمانِ روشنِ تاریکی...
مانند کوه، در دل سختیها
محکم
صبور
قاطع و پا بر جا...
ما مهربان، اگرچه کمی محتاط
ما سر به راه، اگرچه کمی بیباک
گیرندگانِ صدهزار درسیم،
غیر از خدا، ز هیچ نمیترسیم...
اُمیدم رو چنگ زدم، نه برای بهتر شدن، فقط برای ادامه دادن..!
او هرگز متعلق به من نبود ، فقط
خیال مورد علاقه ام بود ...
خدا کند
یک اتفاق خوب بیافتد وسط زندگی مان
آری همین جا
وسط بی حوصلگی های روزانه مان، نگرانی های شبانه
وسط زخم های دلمان
آنجا که زندگی را هیچ وقت زندگی نکردیم
یک اتفاق خوب بیافتد
انقدر خوب که
خاطرات سالها جنگیدن و خواستن و نرسیدن
از یادمان برود
آنگونه که یک اتفاق خوب همین الان، همین ساعت
همین حالا از پشت کوه های صبرمان طلوع کند
طلوعی که غروبش
غروب همه ی غصه هایمان باشد
برای همیشه .!.
رنجهایی داریم که دیگر با هیچ حالِ خوبی فراموش نمیشوند!
عبور،
تنها مسافت یک فاصله نیست.
می توانی روی یک صندلی
نشسته باشی،
اما،
رفته باشی.
صبور باشیم . . .
گاهی باید از میانِ بدترین
روزهای زندگی عبور کنیم
تا به بهترین هایش برسیم
😒
رفیق خوب تمام ماجراست...
ـ❤️💙
مردم همیشه اشتباهات شما را بیشتر از کارهای خوب تان به ذهن خواهند سپرد.
๑۩۩๑Khatereh๑۩۩๑
((کوچه))
بی تو، مهتابشبی، باز از آن کوچه گذشتم،
همه تن چشم شدم، خیره به دنبال تو گشتم،
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم،
شدم آن عاشق دیوانه که بودم.
در نهانخانه جانم، گل یاد تو، درخشید
باغ صد خاطره خندید،
عطر صد خاطره پیچید:
یادم آمد که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم.
تو، همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت.
من همه، محو تماشای نگاهت.
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ی ماه فرو ریخته در آب
شاخهها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ
یادم آید، تو به من گفتی:
از این عشق حذر کن!
لحظهای چند بر این آب نظر کن،
آب، آیینi عشق گذران است،
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است،
باش فردا، که دلت با دگران است!
تا فراموش کنی، چندی از این شهر سفر کن!
با تو گفتم: حذر از عشق!؟ ندانم!
سفر از پیش تو؟ هرگز نتوانم،
نتوانم!
روز اول، که دل من به تمنای تو پر زد،
چون کبوتر، لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی، من نه رمیدم، نه گسستم،
باز گفتم که : تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم!
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب، ناله ی تلخی زد و بگریخت
اشک در چشم تو لرزید،
ماه بر عشق تو خندید!
یادم آید که : دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم.
نگسستم، نرمیدم.
رفت در ظلمت غم، آن شب و شبهای دگر هم،
نه گرفتی دگر از عاشق آزرده خبر هم،
نه کنی دیگر از آن کوچه گذر هم
بی تو، اما، به چه حالی من از آن کوچه گذشتم!
#فریدون_مشیری
๑۩۩๑Khatereh๑۩۩๑
بماند ب یادگار...