تو از تلاشهای بی وقفهی من برای پیدا کردن نخهای اتصال به زندگی خبر نداری.
۳ روز باهاش حرف نزدم و کل روز مثل ی معتاد دنبال بهونه بودم بهش پیام بدم حقیقتا باید اعتراف کنم سلام بر دلیل تراپی جدیدم کاملا از دست رفتم 😭
از سلامت روانم فقط یه “سلام” مونده که اونم تقدیم نگاه پر مهرتون
نمیدونم دقیقا مرز شجاعت و حماقت کاری که کردم چی بود
فقط میدونم امروز صبح خوشحال تر از بقیه روزا توی ی سال گذشته بیدار شدم با این که از صبح از ۱۰ جای مختلف بهم زنگ زدن و انواع و اقسام تهدید ها رو شنیدم ولی ته دلم روشن😌
ناراحتیم تبدیل به عصبانیت میشه، عصبانیتم تبدیل به استرس میشه، استرسم تبدیل تپش قلب میشه، تپش قلبم تبدیل به معده درد میشه، معده دردم تبدیل بدبختی هورمونی میشه، هورمونم تبدیل به ریزش مو میشه، ریزش موم تبدیل به کوفت میشه، کوفتم تبدیل به مرض میشه...
اه، خستم بابا.
خدایا لطفا بخشهایی از وجودم رو که نمیتونم با کسی درموردشون صحبت کنم شفا بده.
نه عزیزم نمیشه آشنا شیم…
من همون آشناهای قبلی رو هم آنآشنا کردم…
ولم کن…😐
تنها چیزی که تو زندگیم راحت بدست میارم
وزنه،
برا بقیه چیزا خیلی باید تلاش کنم…
خیلی باید تلاش کنم…
دلم خیلی برای اون حسی که یه انسان درکت کنه و بهت حق بده حتی اگه حق با تو نباشه، تنگ شده.
تا یادم میاد اونی که داشته درک میکرده من بودم.
این قضیه که «چرا ازدواج نمیکنی؟ من همسن تو بودم بچم ۶ سالش بود» هم به نوبه ی خودش جالبه.
تو الگو نیستی عزیزم، درس عبرتی.😐
در آینده نهچندان دور یه آسایشگاه روانی تأسیس میکنم و توش فقط بچههای اول خانواده رو راه میدم.
ما بچه اولا خیلی طفلی ایم 🥺
آن شب و شبهای بعدی بسیاری نخوابیدم. و فهمیدم اندوهی که آدم را نمیکشد، به شکلهای دیگری در میآید که از مرگ بدتر است.