آدما زندگیشونو میکنن، به یه ورشونم نیست تو چیکار میکنی یا از چی خوشت میاد. اندازهای که نیازت داشتهباشن باهات ارتباط میگیرن و بهت توجه میکنن. اول و آخر خودتی. هیچکس تورو اولویت خودش قرار نمیده یا اون انتظاری که داری رو برات برآورده نمیکنه. البته اسگلی اگه انتظار داشتهباشی.
بعضی وقتا از این که دیگه نیست کلافه میشم. دلم براش تنگ شده و هیچ کاری از دستم برنمیاد. مثل یه انتظار بیپایانه.
هر چیزی که میشه میگم اگه بود الآن اینو میگفت یا این کارو میکرد. ولی نیست. نیست و جای خالیش هرروز بیشتر به چشم میاد.
دارم به خودم یادآوری میکنم "من یه بزرگسالم که توانایی مراقبت از دختر کوچولوی درونمو دارم. من امن هستم. من میتونم." که دلدرد شدید ناشی از اضطراب و میل به فرار رو بتونم هندل کنم.