گروه ادبی آوَش

داستانهای کوتاه به صورت خاطرات گرد آوری شده بیشتر

گروه ادبی آوَش
شعر و ادبیات
۸,۱۶۴ پست
۲۲۵ مشترک
۵۶ پسند
عمومی

رتبه گروه

مبنای تعداد کاربر رتبه ۱۵
مبنای تعداد هوادار رتبه ۲۵
مبنای تعداد ارسال رتبه ۲۱
ﮔـﺎﻫـي
ﻓﻘــﻂ ﺍﺯ ڪـﻞ ﺩﻧﯿـﺎ
ﺩﻟﺖ ﯾڪي ﺭﺍ ﻣـي ﺧـﻮﺍﻫـد

ﻭ ﻣـي ﺩﺍنيﺗـﺎ ﺍﺑـﺪ ﻫـﻢ ڪہ
ﺧـﺪﺍ ﺧـﺪﺍ ﮐﻨـﯽﺑـــﻪ ﺩﺳﺘﺶ ﻧﻤـي ﺁﻭﺭے
ﻣـي ﺩﺍني ڪہ ﺑـﺎﯾﺪ ﺑﮕـﺬﺍﺭے ﻭ ﺑﮕــﺬﺭے
ﻭ ﭼہ ﺳﺨﺖ ﺍﺳﺖ ﺍﯾڹ ﺩﺍﻧﺴﺘنّ......
🙁🙁😟😟
هر چه نگاه می‌کنم
همه‌ی هستی
همین آیه‌ی زیبایی ست
همین خورشید و... دیگر هیچ
کلمه کار نمی‌کند
عشق من!
هر چه نگاه می‌دوزم
به تنت آید
هر چه دلم می‌ریزد
یکی یکی بزن به موهات
قشنگ راه بیفت
تاریخ از همینجا شروع می‌شود...

عباس معروفی
کجا بودی که دیشب تا سحر
در فکر گیسویت

دلم خواب پریشان
دید و من تعبیرها کردم
بازنشر کرده است.

با اینکه بار بست، خدا را چه دیده‌ای
فرصت هنوز هست، خدا را چه دیده‌ای

شاید به بازگشتن خود دلخوشم کند
با یک تکان دست! خدا را چه دیده‌ای

بی‌رحم! داستان مرا نیز گوش کن
شاید دلت شکست، خدا را چه دیده‌ای

هرچند می‌رود، بروم چای دم کنم
شاید کمی نشست...خدا را چه دیده‌ای
دیدار دوباره ( بخش ۳ )

تازه داشتم معنی نگاه های ساناز تو آخرین تولدش رو می فهمیدم تو اون مهمونی یه لباس ارغوانی جذبی پوشیده بود و من یه گل سینه واسش کادو برده بودم که خیلی به اون لباس میومد و خیلی شگفت زده شد حتی یادمه گفت از کجا می دونستی من امشب این لباسو میپوشم این گل سینه انگار مال این لباس بوده بعدش وقت بیشتری رو تو مهمونی با من گذروند گاهی که بر می‌گشتم سمتش تصادفی می‌دیدم با لبخندی دلنشینی نگاهم می‌کنه و چشاش برق عجیبی داشت تو دلم گفتم خب به خاطر هیجان مهمونی ، کادو ها و سن بلوغش این رفتار ها عادیه ولی من واقعا حسی جزاینکه ساناز خواهر سیاوش بهترین رفیقمه نداشتم .همزمان قیافه نرگس اومد جلو چشمام ولی من عاشق نرگس بودم .
- سیا؟ من اصلا فکر نمی کردم ساناز به من حسی داشته باشه . من اونو مثه یه خواهر دوستش دارم خواهر بهترین رفیقم ، ساناز تازه نوزده سالشه این حس میگذره.
سیاوش بالش زیر سرشو پرت کرد سمتم و با صدای بلند خندید.
- آتیلای دیوونه دوسال گذشته اون عوض نشده عوض هم نمیشه من سانازو بهترمی شناسم.
- خب خودت باهاش حرف بزن سیا؟
مشاهده ۱۰ دیدگاه ارسالی ...
  • Attila ( گروه ادبی آوَش)

    راستش یکی هست که من دلم پیششه خیلی وقته یه سال بیشتره تو اولین کسی هستی که دارم بهش میگم.
    - به به مبارکه دوسال تنهات گذاشتم بندو آب دادی هاهاهاها
    بازم خنده های بلندش لبخندو میاره به لبام.
    - آتیلا جدی جدیه؟
    - نمیدونم سیا ولی جز نرگس کسی نمیتونه بیاد تو زندگیم. خودت یه جوری به ساناز بگو، من خیلی براش احترام قایلم دختر ماهیه قدر خواهرتو بدون.
    - خوبه خوبه تو نمی خواد سفارش سانازو بکنی زود بگو ببینم نرگس کیه که دل رفیق منو برده ها ها ها ها

    نرگس مست تو و بخت من خرابه ،
    بخت من از تو و چشم تو از شرابه

بازنشر کرده است.
آدم ها را لبریز نکنیم !
همیشه نمی شود نادیده گرفت !
آستانه ی تحملِ هرکس ، اندازه ای دارد !
هر آدمی از یک جایی به بعد ، خسته می شود ،
از خوب بودن ، دست می کشد ،
قسمت هایِ آزار دهنده ی زندگی اش را جدا می کند و برایِ همیشه دور می ریزد !
با خود خواهی و غرورهایِ بی جا ، صبرِ آدم ها را لبریز نکنیم !
یک بار برایِ همیشه بفهمیم ؛
تمامِ جهان موظف نیست بابِ میل و اراده ی ما رفتار کند ...
آدم هایِ این روزگار به قدری فکر و مشغله دارند که حوصله ندارند پایِ حرف و برداشت هایِ اشتباهِ ما بنشینند ،
حوصله ندارند خودشان را با اخلاق و طرز تفکرِ تعمیم نیافته ی ما عوض کنند ،
حوصله ندارند حرف هایِ بی فایده و تکراری بشنوند !
کاری به کارِ آدم ها نداشته باشیم !
آدم ها ، سرشان به کارِ خودشان گرم است ،
آدم ها دل و دماغِ سابق را ندارند .
مشاهده ۶ دیدگاه ارسالی ...
  • Nikta NamAvar

    آدم ها دل و دماغِ سابق را ندارند . آدمها زندگیشان سوخته ، زندگی ای که خیلی ارزش داشت ...
    ممنون از این پست که خیلی حقیقیه

  • Sarina198

    دقیقا حال دلها خوب نیست متاسفانه..
    امیدوارم حال خوب به همه مون برگرده و لذت واقعی ببریم از زندگی
    ممنون از حضور وتوجه تون

دلنوشته آتیلا

دیدار دوباره ( بخش ۲ )

میدونی سیا چقدر واسه آماده کردن جلبیل گلدوزی شده ( روسری محلی جنوب ) ، شلوار گلابتون دوزی شده و اون مجسمه هایی که با گوش ماهی درست میکنن چند بار رفتم جزیره تا بهترینشونو آماده کنم همشونو هنوز دست نخورده تو کمدم گذاشتم ولی گمتون کردم اصلا امید نداشتم دوباره چشماتو ببینم و اون دماغ گنده عقابیتو اون صدای نکره اتو بشنوم ها ها ها ها هردو پر صدا خندیدیم و
از خنده زیاد چشای دوتاییمون پر اشک شد .
وارد خونه سعید شدیم یه آپارتمان نقلی دو خوابه که اتاقهای نورگیری داشت چندتا تابلوی فانتزی به دیوار اتاق زده بودند بوی عود فضای خونه رو پر کرده بود یه دسته گل خشک شده تزئینی توی گلدان ساده سفالی روی میز خودنمایی می‌کرد. با سیاوش رفتیم تو اتاق و ولو شدیم رو تختش.
-آتیلا؟ من دارم برنامه ریزی می کنم تا یه سال دیگه برم امریکا
-آمریکا؟ شوخی میکنی ! یادمه همیشه می گفتی میخای بری ولی بعد از انقلاب فکر می کردم با توجه به سختی شرایط منصرف شده باشی.
-نه آتیلا مصمم تر شدم.
بسته سیگارشو از جیبش در اورد دوتا روشن کرد لای پنجره روکمی باز کردنشستیم لب پنجره که دودش بره بیرون .
مشاهده ۳ دیدگاه ارسالی ...
  • Attila ( گروه ادبی آوَش)

    بندر هنوز تو مهرماه گرم و شرجی بود کولر گازی قدیمی با صدای خاصی زوزه می کشید .
    یه پک عمیق زده به سیگارش و رفت تو فکر چیزی نمی شد از چهره اش بفهمی گرفته و در هم ، چین های پیشونیش بیشتر شده بودند .
    -آتیلا؟ ساناز تورو دوست داره واسه همینه که اینقدر از دستت ناراحته و بهتره بگم دلتنگه .
    -سیا خب منم تو و ساناز رو دوست دارم و دلم براتون تنگ شده بود .
    -آتیلا خنگی یا خودتو زدی به خنگی میگم ساناز دوستت داره . تو که میدونی منو ساناز چقدر به هم نزدیکیم تقریبا هیچ چیزیو از هم پنهان نمی کنیم. خودش بهم گفت .
    همه خاطراتی که با سیاوش وخانواده اش و ساناز داشتم مثه فیلم سینمایی جلوم به نمایش دراومد . ساناز مهربونی ذاتی ای داشت که از مامانش به ارث برده بود ، خیلی با من صمیمی و راحت بود.
    خب در حقیقت تا قبل از رفتنشون از بندر من 4 سال با سیاوش و خانواده اش بودم تقریبا هفته ای یه بار یا من خونشون بودم یا اون میومد خونه ما دو سه بار هم ساناز رو با خودش آورده بود من جز صمیمیت چیزی ندیدم

بازنشر کرده است.
دلنوشته آتیلا

دیدار دوباره ( بخش 1 )

بعد از انقلاب فرهنگی و تعطیلی دانشگاهها منم مثل خیلی ها نمیدونستم چیکار بکنم . یه مدت توی دکه ساندویچ فروشی دوستم کار می کردم درآمد آنچنانی نداشت شبها یه دسته روزنامه می گرفتم تو خیابون به ماشین‌ها می فروختم یه مدت تو یه شرکت ساختمانی کارهای لوله کشی می کردم حداقل خرج خودمو در می‌آوردم. ما خانواده پر جمعیتی بودیم و حقوق بازنشستگی پدرم به سختی کفاف زندگیمونو می‌داد .
بعد از انقلاب هم یه جورایی سیاوش رو گم کرده بودم اونها برگشته بودند تهران و منهم درگیر کنکور و هیچ آدرسی هم ازش نداشتم ،
تا اینکه بعد از مدتها یه نامه برام فرستاده بود خیلی خوشحال شده بودم دوسالی می‌شد ازش خبری نداشتم
واسم نوشته بود که دیپلمشو که گرفت کنکور قبول نشد و چون مصمم بود از ایران بره بلافاصله میره سربازی
ننوشته بود چجوری ولی در حین خدمت معافیت پزشکی شاملش میشه گفت داره میاد پیش برادرش سعید واسه مدتی بمونه سعید با یه دختر جنوبی ازدواج کرده بود و تو خونه های سازمانی اداره شون با همسر و پسرش زندگی می‌کردند.
یه دسته گل ساده و ارزان قیمت گرفتم و رفتم خونه سعید .
مشاهده ۳ دیدگاه ارسالی ...
  • Attila ( گروه ادبی آوَش)

    - سیا؟ تو هیچ عوض نشدی لعنتی همونجوری فقط چندتایی تارهای سفید لا بلای موهات دراومده
    هنوز هم وقتی یه چیزی و با هیجان تعریف میکنی خودت زودتربا صدای بلند میخندی ؟
    + ها ها ها ها
    سیاوش با صدای بلند می خنده و دست میاندازم گردنشو محکم بعلش می‌کنم  .
    - کجایی پسر ؟ میدونی چقدر دلم برات تنگ شده بی معرفت ؟ بابا مامان چطورن ؟ ساناز کجاست ؟ چه میکنه؟
    + مامان بابا خوبن ولی ساناز باهات قهره گفته اصلا سلام منو به آتیلا نرسون ها ها ها ها
    - سیا خیلی در گیر بودم یادمه مهمونی خداحافظیت دعوتم کردی یه سفارشهایی ساناز خواسته بود از وسایل محلی اینجا یادمه هنوز گوشه کمدم و داره خاک می خوره ولی سیا عمو مجید فوت کرده بود تو که میدونی من چقدر بهش وابسته بودم ضربه سختی بودتحملش سخت تر، بعد دیگه شما رفتین تهران تحولات دو سه سال اخیر و جنگ هم خودش خیلی هار و از هم دور کرد خونه سعید داداشتم که بلد نبودم ولی بی معرفت نبودم اصلا خودت به ساناز بگو .

.
بازنشر کرده است.
‍ سلام صبح زیباتون بخیر ☕ 😊
سلامی به زیبایی عشق❤️

به طراوت لبخند😊
به روشنایی خورشید☀️

به سبزی غزل، به
رایحه مریم و شب‌بو☺️

به شما دوستان جان🥰
سلام_صبحتون_سرشار_از_مهربانی

‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌‌‌.🕊🌺‎‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‎﷽❤️🍃🌺🦋
‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
می دانم اگر قضاوت نادرستی در مورد کسی بکنم، دنیا تمام تلاشش را می کند تا مرا در شرایط او قرار دهد تا به من ثابت کند که در تاریکی همه ما شبیه همدیگریم......

داستایوفسکی
بامدادتان پر از اتفاقات دلنشین
💐💐💐
بازنشر کرده است.
🍁

پیدا کردن نقطه ضعف های دیگران کمی هوش می خواهد ؛ اما سوء استفاده نکردن از آنها ،
مقدار زیادی شعور!

👤
بازنشر کرده است.
زندگے مثل یہ دیڪتہ است،

می نویسیم،

غلط می نویسیم، پاڪ می ڪنیم،

دوباره می نویسیم،دوباره پاک می کنیم،

غافل از اینکه عزرائیل صدا میزنه:

برگہ ها بالا!
بازنشر کرده است.
برای کسانی که به شما حسادت می‌کنند اینگونه دعا کنید

پروردگارا…
اگر در این جهان کسی هست،

که تاب دیدن خوشبختی مرا ندارد،
چنان خوشبختش کن

که خوشبختی مرا از یاد ببرد...