باران عشق
شعر و ادبیات
۷,۹۳۵ پست
۷۷ مشترک
۳۴ پسند
عمومی

رتبه گروه

مبنای تعداد کاربر رتبه ۴۱
مبنای تعداد هوادار رتبه ۳۹
مبنای تعداد ارسال رتبه ۲۲
شرح دل عشق با تو بگویَم تمام
از خودم
بازنشر کرده است.
با تو و بدونِ تو
امروز هم رِخوَت بی بادگی گذشت
بلی گذشت!
مستی و دلدادگی گذشت
از فاضل نظری
بازنشر کرده است.
روز تو به‌خیر!
که ساعت حرکت قطار را
به من غلط گفتی
که من بتوانم یک روز دیگر
در کنار تو باشم...

بازنشر کرده است.

🍃🌸🍃
زیبا ...
کنار حوصله‌ام بنشین
بنشین مرا به شط غزل بنشان
بنشان مرا به منظره عشق
بنشان مرا به منظره باران
بنشان مرا به منظره رویش
من سبز می‌شوم ...🌸🍃
شکیبایی

بازنشر کرده است.
به نوخط گلرخی دل بستم آه از حسرت مرغی

که در پایان گل بر شاخ گلبن آشیان بندد

بازنشر کرده است.
بهر یک جرعه‌ی مِی، منّتِ ساقی نکشیم

اشکِ ما باده‌ی ما، دیده‌ی ما شیشه‌ی ما

بازنشر کرده است.
می برد مرا
به هر کجا که میل اوست
موج دیدگان مهربان تو...

 
بازنشر کرده است.
بازنشر کرده است.
ای عشق همه بهانه از توست

من خامشم این ترانه از توست

آن بانگ بلند صبحگاهی

وین زمزمه شبانه از توست

من انده خویش را ندانم

این گریه بی بهانه از توست

ای آتش جان پاکبازان

در خرمن من زبانه از توست

افسون شده تو را زبان نیست

ور هست همه فسانه از توست

کشتی مرا چه بیم دریا؟

طوفان ز تو و کرانه از توست

گر باده دهی و گرنه ، غم نیست

مست از تو ، شرابخانه از توست

می را چه اثر به پیش چشمت؟

کاین مستی شادمانه از توست

پیش تو چه توسنی کند عقل؟

رام است که تازیانه از توست

من می‌گذرم خموش و گمنام

آوازه جاودانه از توست

چون سایه مرا ز خاک برگیر

کاینجا سر و آستانه از توست
بازنشر کرده است.
به دوست تُحفه فرستند چیزها من مِسکین
تو را چه تُحفه فرستم جُز عشق
از مراغه ای
بازنشر کرده است.
بس‌ ڪه مشتاقم، اگر وصفِ تو را گوید ڪسی

گرچه غیرت سوزَدم، خواهم ڪه افزون بشنوم

  • farhad

    به بوی زلف تو دم می‌زنم درین شب تار

    وگرنه چون سحرم بی تو یک نفس نرود

بازنشر کرده است.
درد عشق تو که جز جان منش، منزل نیست

در دل می‌زند و جز تو، کسی در دل نیست

بازنشر کرده است.
در دلم بودکه جان بر تو فشانم روزی

باز در خاطرم آمد که متاعیست حقیر

  • farhad

    به بوی زلف تو دم می‌زنم درین شب تار
    وگرنه چون سحرم بی تو یک نفس نرود

بازنشر کرده است.
انگاری این زندگی چای تلخی ست
که کنارش قند نگذاشته اند
همانند رقص خورشید در کوهسار
بازنشر کرده است.
بر چشم زدم طعنه، که این بار، نبازی

 
زان، مستیِ چشمش، دلِ دیوانه شکستم

  • farhad

    ای عشق کهن بودۀ نافرسوده
    پیرانه سرم نمی‌هلد آسوده
    در حسرت دیدار تو کردیم سفید
    این ریش پریشان به اشک آلوده