هیچ شبی آنقدر طولانی نیست که صبحی در پی نداشته باشد، حتی اگر سکوت و تاریکی دست در دست هم بدهند، و ستارهها پشت ابر پنهان بمانند. شاید امروز دل خسته باشد و راه ناپیدا، اما قدمهای صبور، بالاخره به روشنایی میرسند …
درس زیاد میخواندم و هر جا که برایم مهم بود با یک مداد زیرش خط میکشیدم!
قانون اول نیوتن همیشه یکی از سوالهای امتحانی بود! قانون جاذبه هم .
گفتم جاذبه، یاد چشمهای مادرم افتادم یاد چشمهای تو
و چشم عضو مهمیست
اگر نه، زنها اینقدر با دقت و رو به آینه زیرش با مداد خط نمیکشیدند
هر خانه پیش از آنکه فرو بریزد، همه را از مرگ خود باخبر میکند. دیوار پیش از آنکه بمیرد، ترک میخورد. سقف پیش از آنکه بمیرد، چکه میکند. پی پیش از آنکه بمیرد، سست میشود. آدم پیش از آنکه فرو بریزد، آه میکشد، حسرت میخورد، و درنهایت نااُمید میشود. شاید روزی چراغهای این خانه یکییکی روشن شود، اما خانه دیگر همان خانهی قبلی نمیشود. رنج مجبورت میکند تا امید داشته باشی. اما نمیدانم با این خستگی و غم، دیگر چیزی از ریشههای اُمید برایم باقی مانده یا نه. احساس میکنم که اُمید، حسرت دوردستهاییست که هیچوقت قرار نیست به آن برسم. شاید هم اگر روزی برسم، دیگر جانی برایم نمانده باشد …
علي
لایککک
paeiz
سپاس🙏🏻🌹