روشنایی او
۲۰ پست
۷ امتیاز
خنگ

تبلیغات

تصاویر اخیر

موردی برای نمایش وجود ندارد.
یه سلامی هم بکنیم به اونایی که تنهان........💔

پا به پای تو ، رامو گم کردم........

گم شدم اما ، برنمی‌گردم.........

بی تو لبخندم ، سرد و سنگینه.......

ما کنار هم ، آرزوم اینه........

که چشات هر شب ، مال من باشه.........

صبح پاشم و چشمات ، رو به من واشه........

هر چقد نیستی ، از خودم سیرم........

بی تو دلتنگم ، بی تو میمیرم....

لینک
یه سلامی هم بکنیم به اونایی که مَرد بودن.......🙂

از مرد خاطره میمونه از نامرد تجربه........⁦☝️⁩💔
کی میدونه، شادمهر وقتِ گفتن آغوشتو به غیر من به روی هیشکی وا نکن،چقدر بغض کرده ؟
فقط اونجا که شادمهر میگه:
هرچی تجربه کنی بعدمن تکراریه ...
بازنشر کرده است.


بخش‌های آغازین و پایانی روز خود
را بسیار مراقبت کنید
و بقیه روزتان تقریبا
نیازی به مراقبت نخواهد داشت.
مالک صبح خود شوید
و زندگی خود را ارتقاء بخشید.



مشاهده ۹ دیدگاه ارسالی ...
من اگه یه بار دیگه زندگی کنم، زوتر پیدات میکنم تا طولانی تر دوسِت داشته باشم.✨
جایی خوانده بودم معصوم ترین عشق جهان آن عشقی ست که حتی یک بار هم دستانش را نگرفته باشی اما با تمام وجودت دوستش داشته باشی...

و اما من میگویم معصوم ترین عشق جهان آن عشقی ست که جدایی اش با اجبار آمیخته شود...همان عشقی که قلبت فریادش بزند اما اجباری از جنس تنهایی ، اجباری با طعمی تلخ سایه بیندازد روی تمام احساساتت...و چه بی رحمانه سایه اجبار بر عشق ، آفتاب جدایی را می اندازد....
بازنشر کرده است.
...
بازنشر کرده است.
خاطره یعنی سکوتی طولانی میان خنده‌ های بلند.🥲
برای منه تنها عشقمان بزرگترین معجزه زندگی ام بود...دلیل نفس کشیدنم...دلیل جنگیدنم....هنوز هم با وجود تمام نشدن ها من به وصالمان ایمان دارم...
چه زمان ها که از ترس آبرویت از شادی محرومش کردی...

گفتی بلند نخندد آبرویت میرود...

گفتی آرایش نکند آبرویت میرود....

گفتی شاد نباشد آبرویت میرود...

نگذاشتی وارد جامعه شود چون آبرویت میرود...

یادش ندادی چگونه با جنس مخالفش ارتباط برقرار کند چون آبرویت میرود...

فقط به او گفتی جامعه پر از گرگ است...یادش ندادی چگونه با گرگ ها روبرو شود...تو فقط اورا ترساندی...مبادا آبرویت برود...

تقاص آبرویی که در واقع حرف مردم جاهل است را دختری پس داد که ناخواسته پا به دنیا گذاشت...

خیالت راحت باشد دختری که تو تربیت کردی دیگر آبرویت را نخواهد برد...

چون دیگر لبخندی نخواهد زد...

دیگر به خودش نخواهد رسید...

و دیگر وارد جامعه نخواهد شد...

دختری که تو تربیت کردی دیگر آبرویت را نخواهد برد چون آنقدر ساده و بیچاره بار آمد که دیگر جایی برای حرف مردمی که تو آن را آبرو میخواندی نخواهد گذاشت...

دخترکت میتوانست شیر زنی باشد اما تو نگذاشتی...حال حق نداری به او بگویی چرا آنقدر راحت فریب میخورد...حق نداری به او بگویی آنقدر ساده نباشد...حق نداری به او بگویی چرا از زندگی بیزار است...تو دیگر اورا کشته ای...
  • روشنایی او

    او مرده ای متحرک است...او اسباب بازی دستان تو شده است...حال سرش فریاد بزن...فریاد بزن و بگو آبرویم را پس بده...آبرویی که نریختی و من تو را مقصرش دانستم...آبرویی که حرف مردمی جاهل بیش نبود و برای من بیشتر از تو ارزش داشت....

    فریاد بزن...

    آبروم را پس بده...

    آبرویم را پس بده...

    آبرویم را پس بده....

دلتنگی ست دیگر...می آید و چند روزی حالت را خراب میکند...می آید و بر طاقچه دلت مینشیند و همچو تلویزیونی خاطرات را برایت به نمایش میگذارد...دلتنگی ست دیگر...باید رفع شود تا آرام گیری اما...اگر نتواند رفع شود...فقط یک عاشق میداند این زمانها چه باید کرد...چه باید کرد تا آرام گیرد قلبی که در طاقچه اش دلتنگی بس نشسته است...
دستم را بگیر تا یک بارهم که شده با تو مرور کنم خاطراتی را که زیباترین های زندگی ام بودند...دستم را بگیر تا یک بارهم شده بی آنکه تصور کنم در آغوشت باشم...بی ترس...بی دغدغه...دستم را بگیر و رهایم نکن.
بازنشر کرده است.
......
یاد آن سهراب بخیر...آن سپهری که در لحظه خاموشی گفت تو مرا یاد کنی یا نکنی باورت گر بشود گر نشود حرفی نیست اما نفسم میگیرد در هوایی که نفس های تو نیست...

دلم میگیرد در هوایی که آغوش تو نیست...چشمانم می گریند در هوایی که بوسه هایت نیست...دستانم میمیرند در هوایی که دستان تو نیست...و من اما زنده میمانم با دلی گرفته ، چشمانی گریان و دستانی مرده تا که تو بیایی...تا که با آمدنت هوایی باشد که تو بی چون و چرا در آن باشی...