می دانم این اندوه را هم
پایانی ست
اما عجب چاه عمیقی
کجا روم که
رها کنی جهانن مرا
و این روزها
چنان دچار غمم
که گویی لبخند
خاطره ای از دور دست هاست
و خدا خواست
غمت
قسمت جانم باشد
ما نسبت به هر دردی
ضد ضربه شدیم
الا دلتنگی
ناراحتی هایی که گریه نشد
سردرد شد
صبر اندک را بگویم
یا غم بسیار را ....
چه خوب بود که آدمی میتوانست
وقتی درد و مصیبتی دارد
ماه ها بخوابد و چندین ماه بعد
آسوده و تازه نفس از خواب برخیزد
اما هیچ کس نمیتواند چنین کاری بکند
باید بیدار ماند و درد کشید و با دردهای خود کنار آمد
و مرگ مدتهاست
هر چه در من میگردد
چیزی برای کشتن پیدا نمیکند .
تمام زنان درونم
خسته اند ..
و باز تنگی نفس
و بازهم هوای تو
شایدم خاک از اینکه عزیزانمان را با خود
یکی کرده ، اینچنین بوی خوبی میدهد
انسان اندوهش را فراموش نمیکند
بلکه خود را وادار میکند آن را تاب بیاورد
نمیتوان
سینه ای را شکافت
و دید
تا چه اندازه
درد
در انسان
ته نشین شده است
اگر دعای مستجابی داشتم
از خدا میخواستم
نزدیک تو بودن را
به من ببخشد .