nadia.a
۸۷۱ پست
۱۴۱ دنبال‌کننده
۶,۲۱۸ امتیاز
زن
ليسانس

تصاویر اخیر

موردی برای نمایش وجود ندارد.
بازنشر کرده است.
خسته شدم
حالم به هم خورده ازین بوی لجن
اینقده پابه پا نکن که دو تایی
تا خرخره فرو بریم توی لجن
بپر بیا وگرنه ای علی کوچیکه
مجبور میشم بهت بگم:
نه تو.... نه من!!

لینک

دکلمه:

شعر بسیار زیبایی از فروغ جانِ فرخزاد
‏نو‌‌ توبه‌ایم کهنه شرابی به جام کن...
مشاهده ۷ دیدگاه ارسالی ...
مي داني؛
عشق را انتخاب نمي كنند..
به عشق مبتلا مي شوند...
مثل ِمن ، که به تو...
مبتلا شدم...
  • nadia.a

    به جناب عشق گفتم: تو بیا دوای ما باش
    که به پاسخم بگفتا: تو بمان و مبتلا باش...

‏بادی غمگینم...
شاخه را تکان می‌دهم..
و تو را می‌بینم که در سبد دیگران می‌افتی ...
‏چشم هایت مثل غزلی است...
که مولانا سروده باشد و شجریان بخواند ....
  • nadia.a

    و جناب کلهر بنوازد،
    امان از آن شعرو غزل و چشم‌ها...

  • Mr. Gentleman1987

    چشم‌هایت عطری دارند گیج کننده
    از همان‌ها که پلک می‌زنی
    و یک‌باره جهان
    به بوی مردمک‌های خوش رنگت
    عطری دلچسب می‌گیرد!

محرابِ تنت...
قبله ی حاجاتِ دلِ ماست...
آغوش گشا
تشنه ی تسبیح و سجودیم...
  • Mr. Gentleman1987

    خفتن عاشق یکیست بر سر دیبا و خار
    چون نتواند کشید دست در آغوش یار

    گر دگری را شکیب هست ز دیدار دوست
    من نتوانم گرفت بر سر آتش قرار

عشق با بوسه عمیق می‌شود
شعر با نگاهِ تو...
بازنشر کرده است.
گاهي دوست داشتن آدم ها
عجيب درد دارد...
مشاهده ۷ دیدگاه ارسالی ...
بازنشر کرده است.
‏هزار تنهایی در من است..
هر کدامشان دلگیرتر...
من حتی در بینِ سکوتِ نت ها...
یادِ تو می افتم....
چون می نگرم..
او همه من ، من همه اویم...
چون قبله‌نما در حرم ِ کعبه ، کِسادم
خدا کند انگور ها برسند...
جهان مست شود..
تلو تلو بخورند خیابان ها ...
مشاهده ۳ دیدگاه ارسالی ...
  • م درجزی

    بیا چشم بر همه هست و نیست ببندیم

    ببندیم و هیاهو را به سکوت بنشینیم
    تا یک دل ِ سیر بیندیشیم
    به همه سرمستی ِ عطر باران
    به واژه ها که با آفتاب رنگ شده اند
    به لالایی ِ ستاره ها
    به آرزوهایی که با یک نگاه سیراب می شوند
    به پیراهنی به سبکی ِ خیال بیندیشیم
    به خانه ای که در پستویش خورشیدی ندارد
    به دست هایی که چیزی می گویند و دلی که چیزی دیگر
    ...
    بنشینیم مهتاب را هجی کنیم
    شاید بشنویم صدای سهراب را
    که می گفت: " خانه ی دوست کجاست "

    م درجزی

‏چرا تنها تو از میانِ آدمیان
هندسه‌ی حیاتِ مرا در هم می‌ریزی..؟!
تا باغ تویی..
هر چه بکارم سیب است...
مشاهده ۵ دیدگاه ارسالی ...
  • nadia.a

    بارانمی... بیا
    آراممی... ببار..
    من در هوای آمدنت هستم..

  • م درجزی

    از لای پرده ها هر چه می بینم
    نزدیک تر از آن است که
    تو باشی
    و دور ی ات را با هر تقویمی تخمین میزنم
    باران های موسمی آغاز می شوند
    ...
    تابستان می رود
    پاییز می آید
    و می رود
    زمستان از پی آن ...

و در نهایت..

کسی دیوانه ها را دوست ندارد...