ترقوهات
عجیب حسودی میکند...
وقتی
به لبهایت
فکر میکنم.
...
من
دلم بوسهای میخواهد
که حتی
خودم
به تکرارش
حسودیام شود...
...
یک روز
برای تو
شعری خواهم نوشت...
شعری
که تمامِ واژههایش
پیش از آنکه
به پایان برسند،
عاشقت شوند.
آنقدر
که وقتی
آخرین واژه را مینویسم،
دیگر
هیچ کلمهای
دلش نخواهد
از تو فاصله بگیرد.
...
گاهی
دلم برای سایهام
میسوزد...
بیچاره
تمامِ عمر
دنبال من میآید،
اما
هیچوقت
کسی
دنبالش نمیآید.
...
دیروز
سرِ قرار نیامدی...
هوا سرد بود.
دوست داشتنت را
گذاشتم
روی نیمکتِ همیشگیمان؛
که اگر آمدی
و سردت شد،
تن کنی...
.
و
۱ کاربر دیگر
بازنشر کردهاند.
من
تمامِ رؤیاهایم را
ششدانگ
سند زدهام
به نامِ تو؛
حالا
هر شب
که به خوابم میآیی،
دیگر
لازم نیست
در بزنی...
....
و
۳ کاربر دیگر
بازنشر کردهاند.
پرسید:
«گرفتار یعنی چه؟»
گفتم:
«گرفتار،
یعنی دیگر
مهم نیست کجا بروی،
چه کار کنی،
یا کنار چه کسی بنشینی...
گاهی
آدم میان شلوغیِ دنیا
راه میرود،
میخندد،
زندگی میکند...
اما
یک جایی از وجودش
دربند است.
نه زنجیری هست،
نه دیواری،
نه قفلی...
فقط
هرچه بیشتر میدوی،
بیشتر میفهمی
جایی برای رفتن نداری.»
کمی به من نزدیکتر شد.
با تعجب پرسید:
«دربندِ کی؟»
لبخندی زدم.
دستانم را
در گیسوانش فرو بردم،
بوسهای
بر گونهاش نشاندم
و آرام
در گوشش گفتم:
«در بندِ تو...»
....
و
۴ کاربر دیگر
بازنشر کردهاند.
قصه ما از کجا آغاز شد؟
شاید
از همان لحظهای
که برای پیدا کردنِ شعری،
کتابت را
اشتباهی
جلوی من باز کردی...
یا شاید
اولین نگاه
میانِ یک سطر اتفاق افتاد؛
جایی که چشمم
به نامِ تو رسید
و تمامِ معنیِ شعر
عوض شد.
اولین کلمه
«سلام» نبود؛
یک «چه قشنگ مینویسی»
بود
که از دهانم پرید،
بیآنکه بدانم
نویسندهی آن سطرها
خودِ تویی.
اولین بوسه
هم روی لبها نبود؛
وقتی با مداد
زیرِ یک جمله خط کشیدی
و خطِ من
آرام
به خطِ تو رسید.
و اولین آغوش...
وقتی شعرم را خواندی
و گفتی:
«این شعر، مالِ من است.»
و من گفتم:
«پس بگیرش.»
از آن روز
دیگر هیچ «اولینی»
تمام نشد.
چون هر بار
که تو را میبینم،
انگار
دوباره
اولین روزِ زندگیست؛
و من
هنوز
دارم
عاشق شدنت را
از اول
زندگی میکنم. ❤️
....
و
۳ کاربر دیگر
بازنشر کردهاند.
پرسید:
عشق را میشناسی؟
گفتم:
چه جور هم...
چشمانش برق زد،
سرش را
روی سینهام گذاشت
و چشمهایش را بست.
پرسیدم:
خوابیدی؟
لبخندی زد و گفت:
نه...
آماده شدهام
تا عشق را
برایم توصیف کنی.
دستم را
در میانِ گیسوانش بردم
و آرام،
با انگشتانم
گیسوانش را شانه زدم.
بعد
شروع کردم
به کشیدنِ عشق؛
چشمهایش را کشیدم،
لبخندش را،
آغوشش را،
و قلبی را
که آرام
روی سینهام
نفس میکشید.
هرچه بیشتر میکشیدم،
بیشتر میفهمیدم
عشق
چیز عجیبی نیست...
عشق
همینجاست؛
سرش
روی سینهی من،
چشمهایش
بسته،
و نفسهایش
آرام.
موهایش را
آرام کنار زدم
و در گوشش گفتم:
عزیزم...
عشق
همین تویی. ❤️
...
و
۱ کاربر دیگر
بازنشر کردهاند.
هوای تو
هوای زندگیست؛
هوای وطن است،
هوای خانه...
خانهای
که پنجرهای دارد
و تو
پشت آن ایستادهای،
و با بخارِ نفست
روی شیشه
قلب میکشی.
و من
هر بار
که آن قلب را میبینم،
نمیدانم
دلم
برای تو تنگ شده
یا برای
خانهای
که هوایش
تو بودی...
....
و
۲ کاربر دیگر
بازنشر کردهاند.
هوای تو
که باشد،
نفس کشیدن
فقط
زندگی نیست؛
آرزوست...
آدم
دیگر
برای زنده ماندن
نفس نمیکشد،
هر نفس را
به شوقِ تو
به سینه میکشد؛
انگار
تمامِ هوا
بهانهایست
برای اینکه
کمی بیشتر
تو را
زندگی کند.
....
و
۱ کاربر دیگر
بازنشر کردهاند.
.
قسم به تو؛
قسم به گیسوانت
که در باد میرقصند
و چون شلاقی نرم
بر نگاهِ من
فرود میآیند.
قسم به چشمانت
که دو دریاچهاند
و آبِ زلالشان
سالهاست
در قلبِ من
جاریست.
قسم به دستانت
که از مخملِ کاشان
و چین
نرمترند؛
دستهایی
که لمسشان
آرامش را
به یادِ من میآورد.
قسم به آغوشت
که برای من
معنیِ تمامِ کلمهی آرامش است.
قسم به عطرِ تنت
که میانِ تمامِ عطرهای دنیا،
شامه را مست میکند
و دل را
به سوی تو
روان.
و قسم به تمامِ چیزهایی
که دوستشان دارم
و در تو
جمع شدهاند...
که تو
نه شبیهِ کسی،
نه شبیهِ چیزی؛
تو
خودِ بینظیری. ❤️
...
.
از تو که میگویم،
واژهها
دوشِ عسل میگیرند؛
آنقدر شیرین میشوند
که لبهایم
پیش از خواندنشان
طعمِ تو را
به یاد میآورند.
هر کلمه که مینویسم،
قطرهای عسل است
که از قلمم میچکد
و روی کاغذ
ردِ لبهای تو را
به جا میگذارد.
کاش
وقتی شعرم را میخوانی،
واژهها را
آرام
روی لبهایت بگذاری؛
و من
آنقدر نزدیک باشم
که میانِ یک واژه و واژهی بعد
لبخندت را ببوسم...
بعد
تمامِ شعر را
از روی لبهایت
بخوانم؛
بیآنکه بدانم
این منم که
شعر را میخوانم
یا تو
داری
مرا
از نو
مینویسی.
و اگر شیرینیاش زیاد شد...
چه باک؛
بگذار قندِ دلم بالا برود،
وقتی دلیلش
تو باشی. ❤️
...
اولین بوسهمان
قرار نبود اتفاق بیفتد؛
مثل بارانی بود
که ناگهان
از آسمانِ بیخبر
بارید.
چشمهایت
چیزی نگفتند،
اما آنقدر نزدیک شدند
که لبها
دیگر راهی برای سکوت نداشتند.
یک لحظه بود...
اما همان یک لحظه
زمان
ایستاد،
خیابان
ساکت شد،
و قلب من
برای اولین بار
فهمید
چرا آدمها
برای یک بوسه
تمامِ عمر
انتظار میکشند.
بعد
از هم فاصله گرفتیم؛
اما عجیب بود...
انگار
لبهایمان
هنوز
به هم نزدیک بودند.
اولین بوسه
تمام شد؛
اما از آن روز
هر بار که تو را میبینم،
دلم
دوباره
همانجا میایستد. ❤️
....
Mariya
لایک


خسرو
لایک به حضور

و نکاه زیباتون
ماریای عزیز