محمد خوش بین
۷۲۴ پست
۷۷ دنبال‌کننده
مرد، مجرد
۱۳۶۷/۰۷/۰۲
ديپلم
آزاد
دین اسلام
ايران، البرز، فردیس
زندگی مجردي
سربازی رفته ام
گرایش سیاسی ندارم
شعر و موسیقی و سفر
شیامی
۲۰۶
قد ۱۷۵، وزن ۷۸

تبلیغات

تصاویر اخیر

موردی برای نمایش وجود ندارد.
🍁باور 🍁
نشستن در کنارت زیر باران تر شدن دارد
چقدر این عشق در ما وسعت باور شدن دارد

غزل از چشم هایت ناگهان سرچشمه می گیرد
ولی در دست هایت حس و حالِ سر شدن دارد

به حدی دلبری را خوب می دانی که حتا گل
به زیر کفش هایت حسرت پرپر شدن دارد

به دنیا هم که شد این بار بازی را نمی بازیم
نترس! هرچند او احساس زورآور شدن دارد

همیشه مشکلت یک روز آسان می شود گفتی
چه وقت این می شودهای تو کوشش در شدن دارد

اگرچه چشم هایت اوج زیبایی ست با آن هم
چه خوب این روزها تصمیم زیبا تر شدن دارد

برایت بار بعدی بیت های بکر باید گفت
کجا این حرف ها گنجایش از بر شدن دارد
🍁ندارمت🍁
ای گل که دوست دارمت اما ندارمت
در باغ دل می کارمت اما ندارمت

تو باغی پر از گلی سر تا پا همه گلی
شاخه به شاخه می شمارمت اما ندارمت

همیشه در نگاهمی فقط مرا تیغ میزنی
من آن کس که دل دارمت اما نذارمت

مست نگاه تو شدم هول برم داشت
به آغوش می فشارمت اما ندارمت

شب ها فقط با ذکر تو صبح می شود
تو را سر چشم می گذارمت اما ندارمت

در عالم خیالی هم در خواب و رویایی
همیشه در قلب دارمت اما ندارمت
🍁تو نباشی🍁
تو نباشی حس باران را نمی فهمم
فرق قفس با یک خیابان را نمی فهمم

تو نباشی می روم در جاده ها اما
معنای فصل برگریزان را نمی فهمم

تو نباشی زندگی بی رنگ و بی معناست
درد درون چشم انسان را نمی فهمم

در شعرهایم دنیایی از اسرار پنهان است
تو نباشی درد پنهان را نمی فهمم

ای عشق ! نباشی فصل پاییز و بهار
حتی زیبایی فصل زمستان را نمی فهمم
محمد خوش بین
شده عشقت به کسی بیشتر از حد باشد
🍁تنهایی🍁
رفتی بدون یک خدا حافظی ی دیگر
من ماندم و سیگار و دود و برج خاکستر

من ماندم و این درد جانفرسا و یک گوشه
با خاطراتت می شوم گم توی هر دفتر

تنها درون خانه با خود عالمی دارم
از ابتدای پنجره تا انتهای در

با حس بد هر روز در آیینه می بینم
اثار پیری را به روی ریش و موی سر

من پیر و زله می شوم یک روز! اما تو
هر روز بانو می شوی هر روز زیباتر

نام تو را در گوش من هر روز می خواند
این عشق کهنه این زبان حال خنیاگر

دیوانه بودن دل سپردن عالمی دارد
دیوانگی را دوست می دارم ازین منظر

حالا بدون تو من و این خاطراتی چند
تنهایی و سیگار و شعر و برگی از دفتر
در چشم تو دیدم غم پنهان شده‌ات را
پنهان نکن احساس نمایان شده‌ات را

یا دست بر این قلب پریشان شده بگذار
یا جمع کن آن موی پریشان شده‌ات را

جز شانه پرمهر تو کو شاخه امنی؟
گنجشکِ -کم و بیش- هراسان شده‌ات را

گاهی به نگاهی شده یک پنجره وا کن
این عاشق پابند خیابان شده‌ات را

از هرچه به جز چشم تو کافر شده این مرد
آغوش گشا تازه مسلمان شده‌ات را...

‌پور
تو را چگونه بیابم کنارم اگر که نباشی
تو را چگونه بخوانم غزل اگر که نباشی

بی بوسه ات چگونه شب را به سحر رسانم
تو را کجا بیابم در غزل اگر که نباشی

تو مهربان منی پر و بال و استخوان منی
کلاه قدر ندارد به شانه ات سر که نباشی

شرایطی ست که حتی خدا به فکر کسی نیست
شفیع و واسطه ای از بیت رهبر که نباشی

زیادی سخن از جنگ و عشق قدیمی ست
کسی نمی شنودتا قصه مختصر که نباشی
🍁تو مرا آزردی🍁

🍁باور🍁
نشستن در کنارت زیر باران تر شدن دارد
چقدر این عشق در ما وسعت باور شدن دارد

غزل از چشم‌هایت ناگهان سرچشمه می‌گیرد
ولی در دست‌هایت حس و حالِ سر شدن دارد

به حدی دلبری را خوب می‌دانی که حتا گل
به زیر کفش‌هایت حسرت پرپر شدن دارد

به دنیا هم که شد این‌بار بازی را نمی‌بازیم
نترس! هرچند او احساس زورآور شدن دارد

همیشه مشکلت یک روز آسان می‌شود گفتی
چه وقت این می‌شودهای تو کوشش در شدن دارد

اگرچه چشم‌هایت اوج زیبایی‌ست با آن هم
چه خوب این روزها تصمیم زیبا تر شدن دارد

برایت بار بعدی بیت ‌های بکر باید گفت
کجا این حرف‌ها گنجایش از بر شدن دارد
🍁با تو دلپذیر است 🍁
وقتی تو می آیی خیابان دلپذیر است
پهلو به پهلو این درختان دلپذیر است

تو که باشی ابرها هم عاشقت هستند
بارقص موهای تو باران دلپذیر است

گل من ! مثل گل ها تو قدم بر می داری
به پایت کفش ها دو گلدان دلپذیر است

خورشید گونه از هوایم دور می گردی
در انتظارت این زمستان دلپذیر است

در کنار اندوه تو مثل کوه می ایستم
درون چشمهایم آبشاران دلپذیر است
بازنشر کرده است.
🍁رفتی سفر گرفت ترا🍁
رفتی سفر گرفت ترا لبم به گل نمی رسد
نیستی و بدون تو شعر به غزل نمی رسد

آنقدر دوری از من دستم به تو نمی رسد
اشک چشم ام به نردبان توسل نمی رسد

پل بسته ام که بگذرم از آبروی رفته ام
دست از پل پوسیده به آن طرف پل نمی رسد

مرا خجالت از نعش خطای مانده در دستم
زندگی با خطا‌ی من به تکامل نمی رسد۰

نبضم دچار قصه دور از تو بودن ام شده
آهنگ قلبم از غم اش به تعادل نمی رسد

همیشه عشق تو مرا شبیه عشق شیرین ست
بی تیشه ی فرهاد ها آبی به گل نمی رسد
🍁میروی باشد برو اما خدا را پس بده🍁
می روی باشد برو امّا خدا را پس بده
کشتی بی ناخدایم ناخدا را پس بده

می روی دست خدا همراهت امّا لحظه ای
بی وفا آهسته تر سهم وفا را پس بده

هی دعا کردم که برگردی تو می رفتی ولی
پشت سر با گریه می گفتم دعا را پس بده

هر کجا رفتم خیالت سایه شد دنبال من
سایه ی بی رنگ و روی مبتلا را پس بده

می نویسم از تو می پیچد نفس در سینه ام
می کُشد من را نفس تنگی هوا را پس ده

یاد شب های غزل سوزاندنم با یاد تو
یادگار قصّه ی شب غصّه ها را پس بده

مانده ام در پیچ و تاب خاطراتی ناگزیر
خاطرات زخمی این ماجرا را پس بده
🍁بازیچه🍁
در خانه فاجعه فریاد می کشد ریشه از دل خاک می کشد هر روز
عاشق در فراق معشوق اش با غم تریاک می کشد هر روز

می کشد با غم عشق سوخته را می برد با خود تو رها باشی
می برد تا پوچ تر از پوچ شوی در نقش ولگرد قصه ها باشی

خسته ای از خود که در پشت یک مشت خاطره به جا ماندی
خسته ای از خود که یارت را تا به شهر وسیع غم راندی

تصویر خود را در آینه خالی از حس یک مرده می بینی
شدی عروسک خیمه شب بازی خود را یک بازیچه می بینی

به روی ساز مخالف کوکی سازش ندارد با تو این دنیا
به نبود خود پناه می بری باز به مرادت نمی رسی اینجا
♥️بنام عشق♥️
🍁بنام خیابان ها🍁
بنام عشق ، بنام باران بنام خالق غوغا در این خیابانها
عشق مرا با خود بگردان در تمام این خیابان ها

میان دستهایت جا بده این دست تنهای غریبم را
مبادا گم شوم در ازدحام این خیابانها

رها کن گیسوانت را زیر باران در خیابان ها
که عطر بوی تو می خواهد این خیابان ها

برقص آور زمین را باد و باران و درختان را
پاک کن غصه های ناتمام از این خیابان ها

تو ای عشق دیرین بگو گمگشته ی غمگین
سراغت بگیرم از کدام این خیابان ها
🍁بک قصه تلخ از عشق🍁
ای بی تو دل تنگم شب گرد خیابان ها
چشمان پر از اشکم مانده زیر باران ها

راه بسته و پل بسته هر دو پای من خسته
در بستر مسدودم با یورش توفان ها

ای عشق مدد کن تو بر آبروی شعرم
با زمزمه ای از عشق در جمع پریشان ها

باز از سر شب تا صبح با خیالت همراهم
با عشق تو شد معنا مجنون بیابان ها

می سوزم و می بازم با یاد تو می سازم
یک قصه تلخ از عشق بی تو زیر باران ها