Amirreza
۱,۲۹۰ پست
۱۱۱ دنبال‌کننده
مرد، متاهل
۱۳۵۵/۰۵/۰۱
خوشحال
ليسانس
کارمند
دین اسلام
ايران، تهران
سربازی رفته ام
سیگار نميکشم
قد ۱۷۵، وزن ۷۲

تبلیغات

تصاویر اخیر

بازنشر کرده است.
خوشبختی یعنی واقف بودن به اینکه هرچه داریم ازرحمت خداست
وهرچه نداریم ازحکمت خدا
احساس خوشبختی یعنی همین
خوشبختی رسیدن به خواسته هانیست
بلکه لذت بردن ازداشته هاست.
دنیا ما را زیبا نمیکند
ما دنیا را با خوبیهایمان
زیبا میکنیم
پس زیبا ببین
زیبا بیاندیش
زیبا بگو
و زیبا عمل کن
تا محیط و دنیای زیبایی
داشته باشی
  • ꧂زهرا ارشدسرای شادی꧁

    🌼سلام دوست عزیز
    🌼امیدوارم سماور زندگیتون
    🌼همیشه بجوشه و چای عمرتون
    🌼حسابی دم بکشه
    🌼و قندون لحظه هاتون
    🌼همیشه شیرین کامتون کنه
    🌼روزتون بخیر و شادی
    🌼ممنون ازحضورو همراهیتون
    لینک

7 minutes ago

☘ اگه نیاز داری با خودت به یه صلح درونی برسی:
کتاب بدون بال پرواز کن نوشتهٔ نرگس صرافیان طوفان و عشق ورزیدن به چیزهای نه چندان کامل نوشتهٔ هیمن سونیم رو بخون.

اگه نیاز داری خودت رو دقيق‌تر بشناسی و درک کنی:
کتاب نيمه تاریک وجود نوشتهٔ دبی فورد و تکه‌هایی از یک کل منسجم نوشتهٔ پونه مقیمی رو بخون.

اگه می‌خوای اعتماد به نفس بالایی داشته باشی:
کتاب روانشناسی عزت نفس نوشتهٔ ناتانیل براندن و جرأت داشته باش نوشتهٔ فردریک فانژه رو بخون.
وقتی تاجری پسرش ناخوش شد همه قسم نذر برای شفای او کرد مثمر نشد. از جمله نذر کرد که صدتومان به ظالم ترین فرد بدهد. اتفاقاً پسر شفا یافت و تاجر خواست نذر خود را ادا کند. با دوستان خود مشورت کرد که ظالم ترین فرد کیست بعد از فکر‌ها گفتند کدخدای محله چون مرد جابری است باید ظالم ترین مردم باشد. حاجی این را پسندید و صد تومان را برداشته نزد کدخدا رفت و اظهار مطلب نمود. کدخدا گفت: راست است که من مرد ظالمی هستم ولی مطیع کلانترم و او از من سختگیرتر و ظالم تر است، به او باید برسد تاجر نزد کلانتر رفت او محول به حاکم کرد و قس علی هذا تا به شاه رسید. شاه گفت: من خیلی سختگیر هستم ولی فرّاش شریعتم. باید این نذر به ملّا برسد. تاجر نزد ملّا رفت اظهار مطلب نمود. جناب ملا تغیّر کرد که این چه تکلیفی است به من می‌کنی؟! تاجر ترسید خواست برگردد. ملا صدا کرد که بیا مومن ! چون تو آدم خوبی هستی و نذری کرده‌ای و باید وفا کنی من کاری می‌کنم که هم نذر تو ادا شود و هم صورت شرعی داشته باشد.
فصل زمستان بود مقداری برف در خانه بود گفت ما اسم این کار را معامله می‌گذاریم.
من این برف‌ها را به تو می‌فروشم و صد تومان را به عن
علم روانشناسی میگه:
"آدما تا ۳ ماه میتونن خودشون ‌رو خوب نشون بدن بعد از ۳ ماه دیگه خود واقعیشون ‌رو لو میدن.."
+و متاسفانه چقدر این مسئله تو روابطمون با بعضیا پر تکراره..!


به هر دل بستنم عمری پشیمانی بدهکارم
نباید دل به هرکس بست اما دوستت دارم

پر از شور و شعف با سر به سویت میدوم چون رود
تو دریا باش تا خود را به آغوش تو بسپارم

دل آزار است یا دلخواه ماییم و همین یک دل
ببر یا بازگردان من به هر صورت زیان کارم

ملامت می‌کنندم دوستان در عشق و حق دارند
تو بیزار از منی اما مگر من دست بردارم

تو خواب روزهای روشن خود را ببین ای دوست
شبت خوش گرچه امشب نیز من تا صبح بیدارم

در میان تمام لذت‌های زندگی،
موسیقی فقط در برابر عشق عقب می‌نشیند.
ولی عشق هم چیزی جز یک نغمه نیست.

الکساندر_پوشکین
بازنشر کرده است.
فقط با کسانی بحث کنید که میدانید آن‌قدر عقل و عزت نفس دارند که حرف‌های بی‌معنی نمیزنند، کسانی که به دلیل توسل میجویند، حقیقت را گرامی میدارند و آن‌قدر منصف هستند که اگر حق با طرف مقابلشان باشد اشتباه بودنشان را قبول میکنند.

در سکوت دل قانونی وجود دارد که راهنمای توست .

ارزش یک خواهر را، از کسی بپرس که آن را ندارد.
ارزش ده سال را، از زوج‌هایی بپرس که تازه از هم جدا شده‌اند.
ارزش چهار سال را، از یک فارغ التحصیل دانشگاه بپرس.
ارزش یک سال را، از دانش آموزی بپرس که در امتحان نهائی مردود شده است.
ارزش یک ماه را، از مادری بپرس که کودک نارس به دنیا آورده است.
ارزش یک هفته را، از ویراستار یک مجله‌ی هفتگی بپرس.
ارزش یک دقیقه را، از کسی بپرس که به هواپیما و قطار نرسیده است.
ارزش یک ثانیه را از کسی بپرس که از حادثه ای جان سالم به در برده است.
ارزش یک میلی ثانیه را، از کسی بپرس که در مسابقات المپیک، مدال نقره برده است.
زمان برای هیچ‌کس صبر نمی کند.
قدر هر لحظه‌ی خود را بدانید...

بازنشر کرده است.
گر تو آزاد نباشی همه دنيا قفس است
هر كجا هست زمين تا به ثريا قفس است
تا كه «نادان» به جهان حكمروایی دارد
همه جا در نظر مردم «دانا» قفس است

من برای تمام آدم ها حال خوب آرزو می کنم.
برای تمام قفل ها کلید. من برای تمام آدم ها آرزو میکنم که دوست داشته باشند و دوست داشته شوند، هر صبح که چشم باز کردند به اشتیاق هدفی لبخند بزنند، تلاش کنند و امیدوار باشند به رسیدن..
آرزو میکنم عمرشان طولانی باشد و زیستن هاشان عمیق
آرزو میکنم شهر پر باشد از آدم هایی که خوشبختند و هیچ آرزویی ندارند.

هنوز خورشید لبخند می‌زند، آسمان در آغوش می‌گیرد، زمین می‌رویاند، و درختان شکوفه می‌زنند. هنوز هم نوزادان متولد می‌شوند، شمع‌دانی‌ها گُل می‌دهند، ماه می‌تابد، ستاره چشمک می‌زند، جیرجیرک آواز می‌خواند، پروانه پرواز می‌کند، درختان میوه می‌دهند، چشمه‌ها می‌جوشند،،،
و امید، هر صبح در زیر پوست سرد زمین، به جریان می‌افتد.
امید زیباست، عشق زیباست، طلوع زیباست، شکفتن زیباست، و زندگی، زندگی با تمام دردهای بسته اش ، هنوز هم زیباست …

از آن فراز و این فرود غم مخور؛ ‏
زمانه بر بلند و پست می‌رود
کارت پستالهای زیبا،
دشتهای سرسبز،
انبوه گلهای در هم تنیده و یکدست،
یک وسعت خوش چشم،
و آرزوی پرت شدن درمیان این همه گُل!
تنها جایی که حسابش را نکرده بودیم این بود که افتادن درد دارد...
حتی هنگام پرت شدن بر زمینی که پر از گل است!
یه دیالوگی داره سریال "After Life" که میگه:
«روزی فرا می‌رسه که شما در حال خوردن آخرین وعده غذایتان هستید،
برای آخرین بار گُلهایتان را بو می‌کشید، عزیزی را بغل خواهید کرد و خبر ندارید که آخرین بار هست.
به همین دلیل باید هرچیزی را با ذوق و شوق انجام بدید.
قدر سال‌های باقی مانده عمرت را بدان
چون تکرار نمی‌شن...»
بازنشر کرده است.
بعضی حرفها.....
سگی که آن گوشه دارد راحت نفس میکشد،
پیرمردی که نیاز نیست جوان باشد تا از فشار زیاد جمعیت وارد اتوبوس شود،
مردانی که باشرافت فرض شده اند تا اتوبوس مختلط باشد،
وزنانی که میتوانند به مردان اعتماد کنند،
همگی مدیون کتابیست که در دست آن جوان است.
کی گفته بچه‌ها احساسات رو متوجه نمیشن؟!