هیچکس نمیتواند تضمین کند که مسیر رسیدن به آرزوهایت همیشه آسان باشد؛
گاهی باید از روزهایی عبور کنی که پر از تردید، خستگی و ناامیدیاند.
اما یادت باشد سخت بودن مسیر،
به این معنا نیست که در مسیر اشتباهی قرار گرفتهای.
اگر امروز توانت کم شده، کمی استراحت کن،
نفس بکش و دوباره ادامه بده.
لازم نیست همهچیز را یکباره درست کنی؛
گاهی فقط یک قدم کوچک کافی است
تا دوباره امید در دلت زنده شود.
به خودت فرصت بده،
به تلاشهایت احترام بگذار
و باور داشته باش که آینده هنوز پر از اتفاقهایی است
که امروز حتی تصورشان را هم نمیکنی...
خیلیهامون داریم حیف میشیم...
و تلخترین قسمتِ زندگی، همین حیف شدنه؛
وقتی آدمهایی رو میبینی که چقدر به دلت میشینن،
اما درست وقتی پیداشون میکنی که دیگه برای موندن، خیلی دیره...
یکی رو میبینی و با خودت میگی:
کاش زودتر شناخته بودمت...
کاش زندگی قبل از اینهمه تعهد، قبل از اینهمه اجبار، ما رو سرِ راه هم قرار میداد...
گاهی یکی رو میبینی که تمام چیزهاییه که دلت میخواسته،
اما حالا سهمِ زندگیِ یکی دیگهست؛
و تو میمونی و حسرتِ آشناییای که دیر اتفاق افتاد...
نمیدونم نسل ما تاوانِ چی رو پس میده؛
تاوانِ احترام به بزرگترها؟
تاوانِ نجابت و سکوت و تحمل؟
تاوانِ انتخابهایی که با عقل کردیم، وقتی دلمون هنوز هزار تا حرفِ نگفته داشت؟
شاید ما نسلی بودیم که زودتر از موعد، مسئول شدیم؛
قبل از اینکه خودمون رو بشناسیم، زندگی ساختیم...
قبل از اینکه تکلیف دلمون روشن بشه، پای تعهدهایی ایستادیم که پای یک بچه هم وسطش بود؛
بچهای که هیچ سهمی در سردرگمیِ ما نداشت، اما سزاوارِ تمام عشق و آرامشِ دنیاست.
و حالا خیلیهامون موندیم و زندگیهایی که باید حفظشون کنیم، دلهایی که فرصتِ زیستن پیدا نکردن، و آرزوهایی که حتی فرصتِ انتخاب شدن هم نداشتن...
شاید دردناکترین شکلِ باختن این نباشه که به چیزی نرسی؛ اینه که تمام عمر، آدمِ خوبی برای همه باشی، جز خودت... و یک روز بفهمی در تمام این سالها، خودت هم از آنهایی بودی که حق داشتند خوشبخت باشند.
امروز باز از همان جاده جنگلی رد شدم…
جنگل هنوز هم همانقدر زیباست اما هر درختش بویِ دلتنگی میداد، اما من به همین جنگل قول دادم که دوباره با هم از این مسیر بگذریم.....
هیچ زنی را
در هیچ کجای دنیا
نمیتوانی پیدا کنی که به یکباره
عاشق مردی شود.
زنها آرامآرام
در یک مرد
جوانه میزنند.
اینجور عشق های یک زن را،
هیچ تبری نمیتواند
از پا دربیاورد...
شاید گاهی کمی دیر بلند شوم و خودم را جمع و جور کنم اما میدانم که بلند میشوم خودم را محکم میتکانم سرم را بالا میگیرم و جوری ادامه میدهم که هیچکس باور نکند همین چند لحظهی قبل، با چه رنج و اندوهی به زمین افتادهبودم و چقدر غمگین بودم!
شاید دیر شاید سخت اما میدانم که به اهدافی که در ذهنم دارم خواهمرسید چرا که دارم سخت تلاش میکنم و قطعا فرق است میان رودی که به قصد اقیانوس به راه افتاده با مردابی که ایستاده و آرزوی دریا شدن دارد
چیزی که مشخص بود این بود که من اجازه نمیدادم اوضاع همینطور بماند و هرطور شده یک کاری میکردم....