💕به ساعت نگاه کردم
شش و بیست دقیقه صبح بود.
دوباره خوابیدم. بعد پاشدم. به ساعت نگاه کردم.
شش و بیست دقیقه صبح بود.
فکر کردم: هوا که هنوز تاریکه. حتماً دفعه ی اول اشتباه دیده ام.
خوابیدم.
وقتی پاشدم. هوا روشن بود ولی ساعت باز هم شش و بیست دقیقه صبح بود.
سراسیمه پا شدم. باورم نمی شد که ساعت مرده باشد.
به این کارها عادت نداشت. من هم توقع نداشتم.
آدم ها هم مثل ساعت ها هستند.
بعضی ها کنارمان هستند مثل ساعت. مرتب، همیشگی.
آنقدر صبور دورت می چرخند که چرخیدنشان را حس نمی کنی.
بودنشان برایت بی اهمیت می شود. همینطور بی ادعا می چرخند..
بی آنکه بگویند باطری شان دارد تمام می شود.
بعد یکهو روشنی روز خبر می دهد که او دیگر نیست.
قدر این آدم ها را باید بدانیم،
قبل از شش و بیست دقیقه ..!
رویِ دیوارِ سنگیِ بلندِ شهر، ترکِ بزرگی بود. همهیِ عابران میگفتند: «این دیوار در حالِ فروپاشی است». اما از همان ترکِ عمیق، یک گلِ کوچکِ صحرایی جوانه زده بود. گاهی زیباترین بخشِ زندگی، درست از دلِ همان درزهایی بیرون میزند که فکر میکنیم نشانهیِ پایاناند.
عکسِ خورشیدِ درخشان را با کپشنِ «امید» در صفحه گذاشت. اما خودش، در تاریکترین اتاقِ خانه نشسته بود و سقف را تماشا میکرد. دنیایِ مجازی، تنها جایی بود که خورشیدِ او، هرگز غروب نمیکرد.
کلید، دیگر به هیچ قفلی نمیخورد؛ خانهیِ پدری ویران شده بود. اما مرد هنوز کلید را در کیفِ پولش نگه داشته بود. نگهش داشته بود نه برای باز کردنِ در، بلکه برای اینکه هر بار که دستش به فلزِ سردِ کلید میخورد، برای لحظهای هم که شده، بویِ نانِ تازه و صدایِ خندهیِ مادر را حس کند.
«پیرمرد هر روز ساعت چهارِ عصر، روی نیمکتِ پارک مینشست و به خالیِ فضایِ کنارش خیره میشد. گذری از جوانها، کودکان و زوجها رد میشدند؛ همه فکر میکردند او منتظرِ کسی است. اما حقیقت این بود: او منتظرِ کسی نبود، او فقط داشت با "خلاء" تمرین میکرد؛ تمرینِ اینکه چطور میتوان با نبودِ یک نفر، تمامِ عمر را ادامه داد.»
«در جعبهی قدیمیِ چوبی، میانِ نامههایِ پُرسیاق و گلهایِ خشکیده، یک یادداشتِ کوچک پیدا شد: "اگر روزی گم شدم، به دنبالِ بویِ باران در خرداد بگرد." حالا، هر بار که آسمان تیره میشود و بویِ خاکِ خیس بلند میشود، او ناخودآگاه به پنجره خیره میشود؛ شاید باران، پیامِ او را با خود آورده باشد.»
«آنها در اخبار، از جابهجاییِ سنگینِ زندگیها میگفتند. در شهر، غبارِ حادثه هنوز در هوا بود. اما در کافهی گوشهی خیابان، مردی قهوهاش را مینوشید و زن با آرامش روزنامهاش را ورق میزد. نه خبری از فریاد بود و نه اثری از لرزش. در آن شهر، حادثه دیگر یک «اتفاق» نبود؛ حادثه، بخشی از ریتمِ آرامِ زندگیِ روزمره شده بود.»
[ «او تصمیم گرفت تمامِ رنگهایِ دنیا را در یک بطری جمع کند. یک شب، وقتی بطری را باز کرد، تمامِ اتاق از رنگهایِ درخشان پر شد. اما وقتی به بیرون از پنجره نگاه کرد، دید دنیا همچنان خاکستری است. تازه فهمید: رنگها را برای دیدنِ جهان جمع نکرده بود، بلکه برای رنگی کردنِ درونِ خودش، آنها را میخواست.»
در خیالات خودم، در زیر بارانی که نیست
میرسم با تو به خانه، از خیابانی که نیست
مینشینی روبرویم، خستگی درمیکنی
چای میریزم برایت، توی فنجانی که نیست
باز ميخندی و ميپرسي، كه حالت بهتر است؟!
باز میخندم که خیلی، گرچه میدانی که نیست
شعر میخوانم برایت، واژهها گل میکنند
یاس و مریم میگذارم، توی گلدانی که نیست
چشم میدوزم به چشمت، ميشود آیا کمی
دستهایم را بگیری، بین دستانی که نیست..؟!
وقت رفتن میشود، با بغض میگویم نرو…
پشت پایت اشک میریزم، در ایوانی که نیست
میروی و خانه لبریز از نبودت میشود
باز تنها میشوم، با یاد مهمانی که نیست…!
رفتهای و بعد تو این کار هر روز من است
باور اینکه نباشی کار آسانی که نیست
«خرداد، ماهِ دو رویِ ماست. در حالی که زمین با تمامِ توان در حالِ شکوفایی است، قلبِ ما درگیرِ تماشایِ فروریختنهاست. چقدر عجیب است که در اوجِ سبزیِ طبیعت، در میانهیِ خاکستریِ حادثهها ایستادهایم. ما در این ماه، بینِ زمزمهیِ باد و فریادِ خبرها، راهی برای عادت کردن پیدا کردهایم.»
: «به نظر شما، آیا معنا چیزی است که پیدا میکنیم یا چیزی است که میسازیم؟»
طفلی به نام شادی
دیری است گم شده است
با چشم های روشن براق
با گیسویی بلند - به بالای آرزو-
هرکس از او نشانی دارد
ما را کند خبر
این هم نشان ما:
یک سو خلیج فارس
سوی دگر خزر
" دل" چه دنیای قشنگی دارد
"بزرگ" میشود
"عاشق" میشود
"تنگ" میشود
میشکند
میگرید
میریزد
دلبری میکند
میتپد و میمیرد
چون "می ایستد" تمام میشود🌹
من شخصا خیلی وقت است
که انگشت در حلق کرده
و تمام خرافاتی که به عنوان اعتقادات
به خوردم داده بودند را بالا آورده ام!
و چیزی در من زنده شد
به عنوان "انسانیت"
آدم های خیالباف
همیشه حالشان خوب اسـت
با کسی کـه دوستش دارند
بـه میهمانی میروند
چای مینوشند و میرقصند
کسی را کـه دوستش دارند
همیشه هست...
نه میرود...
نه میمیرد...
و نه خیانت بلد اسـت..
میخواستم ببینم مادرم راز نگهداره یا نه، یسری بهش گفتم مامان عاشق یه دختره شدم عربه، فعلا ب کسی نگو، گفت من مامانتم نگران نباش.
صبح بیدار شدم بابام گفت السلام و علیک یا حبیبی،کیف حالک
AツA
👌💐
آرش ( گروه لاله های سرخ )