سُها

به قول سهراب سپهری: دست‌هایم پُر از بیهودگی جست و جوهاست..." بیشتر

سُها
حامی طلایی
۱۵ پست
۱۱ دنبال‌کننده
۸,۶۳۷ امتیاز
زن، مجرد

تصاویر اخیر

بازنشر کرده است.
پناه برد ز غوغای جهان
به سکوت،
وز آدمها
به خود...
حالا وا مانده و حیران
از این حجم صدا در سرش
و از خود کجا گریزد؟

مشاهده ۲۱ دیدگاه ارسالی ...
  • نجـــــــوا

    سلام عزیزم، صبحت بخیر 💞
    هیچ گریز و گزیری نیست سُها جان 😘

  • سُها

    سلام عزیزم، صبحت بخیر 💞
    هیچ گریز و گزیری نیست سُها جان 😘


    سلام مهربون روزگارت بخیر و شادی 😘
    امیدوارم برای شما گریز سمت آرامش باشه عزیزم❤️

بازنشر کرده است.
گمشده بود میان فصل های نبودنت
و مرثیه سرای میکرد برای غم هجران تو ...


پ.ن: گاهی پاییز از شهریور شروع میشود
از روز کوچ تو
از امروز یازده شهریور...
دیدگاه غیرفعال شده است.
و ۱ کاربر دیگر بازنشر کرده‌اند.
مرا ببر به واپسین لحظه بودنت
زیر تلالو نگاهت
و قهقه مستانه خنده هایت
به شور ترانه نگاهت
به جشن باران
آه باران!
"به یک رقص بی وقفه در باران"
مرا ببر به حوالی گرمای آغوشت
به بیشه زار سبز خاطره ها
آنجا که زندگی هنوز نفس میکشید
و خیال، شوق پرواز داشت...


مشاهده ۶۲ دیدگاه ارسالی ...
بازنشر کرده است.
باز خواب دید برگشتی
چون ماهی
رها شده از تور صیاد
خسته و زخمی
با ترسی نهان شده در عمق چشمانت
او سکوتش از یاد برد
و دهان پُر کرده بود از حرفهای نگفته
و بال و پر گشوده بود
به وسعت سالها دلتنگی برای در آغوش کشیدنت...

پ.ن: تمام روز دلتنگ تصویر آن خواب بود..
مشاهده ۴۷ دیدگاه ارسالی ...
دیدگاه غیرفعال شده است.
و ۱ کاربر دیگر بازنشر کرده‌اند.
تقویم ورق می خورد
اما ذهنش زنجیر شده
به خاطره آنروز حوالی این ساعت
که هزار پرنده در دلش آواز می خواند
قند در دلش آب میشد
انگار ذهنش منجمد شده در آن لحظه
دیدار تو با چهره لبخند به لب ...
اما حالا دور از آن روزها
تلخ می شود کام او
با داغ حسرتی ابدی از جنس ندیدنت..


دیدگاه غیرفعال شده است.
بازنشر کرده است.
روزگار ماه آسمانش ربود
زندگی برای او شب شد
و شب‌هایش تیره و تار
ره گم کرده بود
چو دیوانه ای
قرن ها می کشاند نعش خود را
در کوچه پس کوچه های باران زده
به دنبال رد بال های یک پروانه بی بال...
ناعادلانه بود رفتن تو
و ماندن او
خفه میشد از بغض های فرو خورده
از دلتنگی عطر نفس های تو...

پ.ن: برای از تو نوشتن کلمات لال اند ...
(چه زندگی پوچی)

دیدگاه غیرفعال شده است.
بازنشر کرده است.
در شبی تاریک
فانوس بدست
انتهای جاده ایستاد
که سپیده سر بزند از لبخند تو
سالهاست نه خورشید طلوع کرد نه تو آمدی
و همچنان منتظر در سیاهی آن شب بی پایان و آن راه بی بازگشت
فقط گاهی میگذرد در خواب و خیالش
رهگذری با چشمانی شبیه تو ...


مشاهده ۳۴ دیدگاه ارسالی ...
دیدگاه غیرفعال شده است.
بازنشر کرده است.
دلت که گرفت
تو میمانی و آهنگ ها...

دیدگاه غیرفعال شده است.
بازنشر کرده است.
گمشده در انزوای خویش
مبهوت در وادی شبی بی طلوع
چشم انتظار جاده بی بازگشت
روحی مسخ شده در سیاهی شب
و جسمی سرگردان در گذر زمان..

پ.ن: برای خنده هام دنبال رد نگاه تو می‌گردم...

دیدگاه غیرفعال شده است.
بازنشر کرده است.
خنده هایش التیام درد بود
انگار آرامش عطر بهارنارنج داشت...
آخرین دیدار،آخرین خنده
جاودانه ترین اثری که در ذهنم ماند
و اگر جایی یکی شبیه او بخندد
چه می‌شود
چه بلایی سر دل من می آید
توان نفس کشیدن و ایستادن خواهم داشت؟
نمی دانم...
فقط میدانم
جام زهری شد زندگی بدون خنده هایش
دردها عمیق تر
زخم ها دردناکتر
و تنهایی
و تنهایی
تنهاتر...



دیدگاه غیرفعال شده است.
بازنشر کرده است.
مغزش گنجایش افکارش را نداشت
درد می شدند
و میزد به قلب مچاله شده
در قفسه سینه...
دیدگاه غیرفعال شده است.
بازنشر کرده است.


گاهی در خواب هایم می‌بینم
برگشتی
و همین جایی
همین کنار من
سرمست میشوم از عطر بودنت
از خنده هایت
و...
خواب تو می ارزد به صد بیداری


دیدگاه غیرفعال شده است.
و ۱ کاربر دیگر بازنشر کرده‌اند.

دروغ بود
نه خاک سرد بود
نه زمان مرهمی،
غم سنگین بود و سکوت طولانی...



دیدگاه غیرفعال شده است.
بازنشر کرده است.

... آنجا دور میزِ دراز، شش زارع و شش خوكِ ارشد نشسته بودند...
سرگرم بازی ورق بوده اند و موقتا از ادامه‌ی آن دست كشیده اند تا گیلاسی بنوشند...
حیوانات خارج، از خوك به آدم و از آدم به خوك و باز از خوك به آدم نگاه كردند ولی دیگر امكان نداشت كه یكی را از دیگری تمیز دهند.

دیدگاه غیرفعال شده است.
بازنشر کرده است.


گفته بودند که سازیم وطن همچو بهشت
دوزخی پر ز بلایا و عذابش کردند
‌یزدی

دیدگاه غیرفعال شده است.