ما از فاجعهای زنده ماندهایم
که گلولهای به تَنمان نخورده؛
اما زخم تماشای این ویرانی
حیاتِمان را روزی صدبار مصادره میکند...
دلم لک زده برا آشپزی تو طبیعت 🥲
رنجی که به کلام نیاید،
در بدن ساکن میشود..
میگویند هر سوگواری دورهای دارد که باید طی شود تا فرد کمی آرام بگیرد؛
اما، ما که تمام عمرمان در سوگ میگذرد، چطور قرار است آرام بگیریم؟
ولی خب آخه...
هنوز بو تو میده قلبم....
هر روز دارم اینترنت یک ماهه میخرم...
همانقدر
که میارزد
درد خواهد داشت...
مثل یک سنگرِ امن، وسط میدان جنگ...
(:
قوی برای تو.
اثر لوکا پونزاتو
خب منم گاهی میخندم، ولی نه اندازه تو....
یا که عادت میکنم با بغض گلدان پشت شیشه...
از یه جایی به بعد، صدای چاووشی دیگه قشنگ نبود... (:
این پرایوت کردن پیج هم کار عجیبیه به نظرم...
خب چه کاریه؟
خسیسین چرا؟!😂
شاید یکی خواست بدون فالو کردن، بخوندتون!
عجبا...
+ دیگه چه خبر؟
« زندگی به حماقت سابق ادامه دارد. نه امیدی است و نه آرزویی و نه آینده و گذشتهای. چهار ستون بدن را به کثیفترین طرزی میچرانیم و شبها به وسیلۀ دود و دم و الکل به خاکش میسپریم و با نهایت تعجب میبینیم که باز فردا سر از قبر بیرون آوردیم. مسخره بازی ادامه دارد.»
این نوع خوابیدن که با ناراحتی خیلی زیاد میخوابی و بعدش با غم و ناراحتی فراوان بدون اینکه بخوای بیدار میشی، تقریبا مثل مرگ میمونه.
امید کرم زاده