علیرضاباقری گروه هم حس❤

نام زیبای تو را در کتیبه ای از جنس عاطفه حک خواهم کرد و عکس قشنگت را.. بیشتر

علیرضاباقری گروه هم حس❤
حامی طلایی
۱۶,۳۸۵ پست
۲,۸۶۱ دنبال‌کننده
۱۰۸,۱۷۷ امتیاز
مرد، مجرد
۱۳۶۳/۰۵/۰۴
مهربون
دین اسلام
زندگی با خانواده
سربازی رفته ام
سیگار نميکشم
گرایش سیاسی ندارم
قد ۱۸۵، وزن ۸۲

تصاویر اخیر

بازنشر کرده است.
سلام دوستان گرامی و صمیمی کلیکی ها . طبق صحبت هایی که با مدیر محترم کلیکی ها داشتم . ماهانه مبلغ پنج میلیون تومان علاوه بر سایر هزینه ها هزینه سرور این شبکه زیبااا هست که بخش کمی از اونا توسط حامیان شبکه (کاربرای عزیز) تامین میشه . در حال حاضر فقط تنها شبکه ایی است که با این نت حداقل میتونیم ورود کنیم و حداقل همو ببینیم . لذا پیشنهاد میکنم که حامیا مبلغ ماهانه خویش را افزایش و سایر کاربران هم اگر دوست داریم که این شبکه بسته نشه نسبت به حمایت های مالی از طریق کیف پول خود اقدام فرمایید .... با سپاس و احترام علیرضا باقری
مشاهده ۴ دیدگاه ارسالی ...
  • sina

    برقرار باشید داداش سینا گرامی

    عزیزی , تازه می خواستم صفحه رسمی بگیرم تا در قالب اون کمک بیشتری به هزینه های جاری سایت انجام بدم که با آمدن به ایران و مشغله زیاد به تعویق افتاد
    که در اسرع وقت انجام میشه

  • علیرضاباقری گروه هم حس❤

    عزیزی , تازه می خواستم صفحه رسمی بگیرم تا در قالب اون کمک بیشتری به هزینه های جاری سایت انجام بدم که با آمدن به ایران و مشغله زیاد به تعویق افتاد
    که در اسرع وقت انجام میشه


اى كاش كه مهتاب شبم روى تو باشد
ظلمتكده ام سلسله موى تو باشد

موم لب تو پرشده از شهد عسل تا
تلخى لبم حسرت كندوى تو باشد

در فصل درو كاش تنم خوشه گندم
تا در بغل داس دو بازوى تو باشد

چشمى كه خمار قدحى باده ناب است
مست مى آن نرگس جادوى تو باشد

موسى يد بيضا و مسيحا نفسش گرم
درمان دلم گوشه ابروى تو باشد

بگذار سرت رابه سر شانه ام امشب
بر دست دلم حلقه گيسوى تو باشد

من عطر نخواهم ز در خانه ی عطار
جایی که در آن ذره ای از بوی تو باشد
دوباره می سرایمت تو را که شاعرانه ای
بهانه می کند دلم تو را که بی بهانه ای

همیشه چشم های تو دلیل شعرهای من
میان این همه غزل فقط تو عاشقانه ای

خدا تو را نیافرید مگر برای قلب من
که از تبار صبحی و زلال صادقانه ای

بخند خنده های تو بهانه ی ترانه هاست
دلیل هر سکوتی و شروع هر ترانه ای

تو ضربدر دل منی و حاصل شما غزل
همیشه جذر تو منم تویی که بی کرانه ای

نهاد بی گزاره ای اگر چه بی خبر ولی
رسیدی و برای من همیشه جاودانه ای
یک نفر هست که در کنج ِدلم جا دارد
که دلش مثل ِدلم وسعت ِدریا دارد

یک نفر که نفسم بند ِنفسهایش شد
خبر از حال ِمن ِواله و شیدا دارد

گونه اش سُرخ تر از سیب ِبهشتی باشد
یادگاریست که از حضرت ِحوّا دارد

از لب ِغنچه ی او قند و شکر میریزد
دلم از کنج ِلبش بوسه تمنّا دارد

گیسوانش به سیاهی و بلندی چون شب
که نشان از شب طولانی ِیلدا دارد

ماه از صورت ِماهش به خدا حیران است
چهره ای سبزه به سر سبزی ِصحرا دارد

رنگ ِچشمان ِقشنگش به عسل زد طعنه
عسلش خاصیتی معجزه آسا دارد

قد و بالاش به مانند ِصنوبر زیبا
همچنان سرو ِسُهی، قامت رعنا دارد

این همه گفتم و گفتم که بدانید اینرا
یک نفر هست که در کنج ِدلم جا دارد!!
بازنشر کرده است.

میگفت؛
اگه قراره دلت برام تنگ بشه سعی کن وقتی که هستم بشه، وقتی که نیستم دل‌تنگ شدنت تاثیری نداره، آدم پا درختی که دیگه تو خاک نیست آب نمیریزه...

شجاعدینی#

آن که سودا زده چشم تو بوده است منم
و آن که از هر مژه صد چشمه گشوده است منم

آن ز ره مانده سرگشته که ناسازی بخت
ره به سر منزل وصلش ننموده است منم

آن که پیش لب شیرین تو ای چشمه نوش
آفرین گفته و دشنام شنوده است منم

آن که خواب خوشم از دیده ربوده است تویی
و آن که یک بوسه از آن لب نربوده است منم

ای که از چشم رهی پای کشیدی چون اشک
آن که چون آه به دنبال تو بوده است منم
شوقی به جهانم نیست،دیدی که چِهاکردی
حرفی به زبانم نیست،عمرم به فَـنا کـردی

رسوای جهان گشتم،سو سوی نگاهم رفت
روزی که مرا با غــم،تنها تو رَها کـردی

رفتی و نگاه من، پشت سر تو مانـده
ای رفته ز دست من،بسیارجفا کـردی

ای کاش تو را هرگز،محتـاج نبینم من
با اینکه مرا عمری، محتاج عَصـا کردی

در حسرت و با اندوه،دستم به دعـا باشـد
روزی شوی آگاه از،ظلمی که به ما کردی
من نمی‌آیم به هوش از پند، بیهوشم گذار
بحر من ساحل نخواهد گشت، در جوشم گذار

گفتگوی توبه می‌ریزد نمک در ساغرم
پنبه بردار از سر مینا و در گوشم گذار

از خمار می گرانی می‌کند سر بر تنم
تا سبک گردم، سبوی باده بر دوشم گذار

کرده‌ام قالب تهی از اشتیاقت، عمرهاست
قامت چون شمع در محراب آغوشم گذار

گر به هشیاری حجاب حسن مانع می‌شود
در سر مستی سری یک بار بر دوشم گذار

شرح شبهای دراز هجر از زلف است بیش
پنبه‌ای بر لب ازان صبح بناگوشم گذار

می‌چکد چون شمع صائب آتش از گفتار من
صرفه در گویایی من نیست، خاموشم گذار
عشق بعضي وقتها از درد دوري بهتر است
بي قرارم کرده و گفته صبوري بهتر است

توي قرآن خوانده ام... يعقوب يادم داده است:
دلبرت وقتي کنارت نيست کوري بهتر است

نامه هايم چشمهايت را اذيت مي کندش
درد دل کردن براي تو حضوري بهتر است

چاي دم کن... خسته ام از تلخي نسکافه ها
چاي با عطر هل و گلهاي قوري بهتر است

من سرم بر شانه ات ؟..... يا تو سرت بر شانه ام؟.....
فکر کن خانم اگر باشم چه جوري بهتر است ....؟
اين دل ديـــوانه را تا كـــى تسلايش دهـــــم
تا به كى هى وعده ى امروز و فردايش دهـــم

زندگى رفت و خوشى رفت و جوانى هم برفت
عـــمر باقيمانده ام را با چــــه معنايش دهـــــم

تا به كى درد و جدايى در دلم منزل كنـــــــد
تا به كى اين درد را بايــــد مداوايش دهـــــم

سوختــــم آتش گرفتـــــم بـــــا شرار رفتنت
اين تن رنجيده را كى بايـــد امدادش دهــــــم

هيچ ترسى در وجودم نيست بايد پس چه كـرد؟
سينه ى ناترس را پس با چه پروايش دهــــم؟

داستان عشق شيرين هم به تلخى شد دچـــــار
يكنفر گويــد كه كى ختمى به دنيايش دهــــم

دوست دارم بعد تو باشـــد زمستان تا ابـــــد
اين وجود بی تو را هر روز سرمايش دهـــــم

می نويسم عشـــق هرگز در دلش معنا نداشت
آخرش هم جان خـــود بايست بر پايش دهـــــم
بوي باران ، بوي نم ، يك كوچه ي تنها و من
بغض سنگين، بوي غم، يك عالمه رؤيا ومن

وقت رفتن چشم من پاي دلت افتاده بود
چشم گريان، دست لرزان،شد دلي رسوا ومن

همچو يعقوب از فراقت ديده ام خشكيده است
بوي پيراهن ز كنعان، منتظر ، شيدا و من

دل ، غزالي خسته، پايش بسته در زنجير عشق
عشق را اما چه سود؟ از رفتنت سودا و من

تا تو رفتي گرد غم بر روح و بر جانم نشست
كِي شود آرام اين دل ؟ چشم بر فردا و من
ﭘﯿﺶ ﻣﻦ ﺑﺎﺵ ﮐﻪ ﻧﺎﺩﯾﺪﻩ ﺧﺮﯾﺪﺍﺭ ﺗﻮ ﺍﻡ
ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ ﻧﺎﺯ ﻧﮑﻦ ﺗﺸﻨﻪ ﯼ ﺩﯾﺪﺍﺭ ﺗﻮ ﺍﻡ

ﮔﺮ ﭼﻪ ﺧﺎﻟﻖ ﺯ ﺟﻬﺎﻥ ﻣﺜﻞ ﺗﻮ ﺍﻭﺭﺩﻩ ﭘﺪﯾﺪ
ﻣﻦ ﺧﻮﺩﻡ ﺧﻠﻖ ﺗﻮ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﭘﺪﯾﺪﺍﺭ ﺗﻮ ﺍﻡ
..
ﺗﻮ ﺑﺮﻗﺺ ﺍﺯ ﺳﺮ ﺍﯾﻦ ﻣﯽ ﺧﻮﺷﯿﻢ ﮐﻢ ﻧﺸﻮﺩ
ﺗﺎ ﺳﺤﺮ ﺷﻌﺮ ﺑﺨﻮﺍﻥ ﻣﻦ ﮐﻪ ﺷﻨﯿﺪﺍﺭ ﺗﻮ ﺍﻡ
.
ﻗﺴﻤﺖ ﺍﯾﻦ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﺍﺯ ﻧﺎﺯ ﺗﻮ ﺳﻬﻤﯽ ﺑﺨﺮﻡ
ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﻣﻦ ﻋﺎﺷﻖ ﮐﺮﺩﺍﺭ ﺗﻮ ﺍﻡ
.
ﭘﺸﺖ ﺍﯾﻦ ﻟﺸﮑﺮ ﺑﯽ ﺭﺣﻢ ﻧﮕﺎﻫﺖ ﻧﮕﺮﯾﺰ
ﮐﻪ ﺑﻪ ﭼﺸﻤﺎﻥ ﺗﻮ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﮐﻪ ﺳﺮﺩﺍﺭ ﺗﻮ ﺍﻡ
.
ﺳﺎﻋﺖ ﺍﺯ ﻭﻗﺖ ﻏﺰﻝ ﮔﻔﺘﻨﻢ ﺍﻣﺪ ﺑﻪ ﺧﺮﻭﺵ
ﺩﺳﺖ ﻣﻦ ﻧﯿﺴﺖ ﻭﻟﯽ ﻋﺎﺷﻖ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﺗﻮ ﺍﻡ
در سینه اش آتش فشانی شعله ور دارد
رودی که حالا در سرش فکر سفر دارد

من می روم از این حوالی دورتر باشم
بغضم مگر دست از گلوی شهر بردارد !

آن باغبانی که مرا با خون دل پرورد
حالا که می آید به سوی من، تبر دارد!

با این عطش در زیر خاکی سرد می سوزم
گاهی برایم گریه کن! باران اثر دارد

یک روز در آغوش دریا غرق خواهم شد
این رود تشنه در سرش شور خزر دارد

دلتنگم اما دیدنت با دیگران سخت است
دلتنگم و این درد از حالم خبر دارد

مانند بیماری که مرگش از عطش حتمی ست
اما برایش آب مثل سم ضرر دارد
بازنشر کرده است.
غروبِ با تو بودن
وَ حِسِ عشق یعنی غَمی بسیار عزیز
آیا تو تابه حال غم عزیز کسی بوده ای ؟
دیدگاه غیرفعال شده است.
میخواهم و میخواستمت تا نفسم بود

میسوختم از حسرت و عشق تو بسم بود

عشق تو بسم بود كه این شعله بیدار

روشنگر شبهای بلند قفسم بود

آن بخت گریزنده دمی آمد و بگذشت

غم بود كه پیوسته نفس در نفسم بود

دست منو آغوش تو هیهات كه یك عمر

تنها نفسی با تو نشستن هوسم بود

بالله كه جز یاد تو گر هیچكسم هست

حاشا كه بجز عشق تو گر هیچكسم بود

سیمای مسیحائی اندوه تو ای عشق

در غربت این محلكه فریادرسم بود

لب بسته و پر سوخته از كوی تو رفتم

رفتم بخدا گر هوسم بود بسم بود
می خواستم خراب نگاهش شوم، نشد
بیچاره ی دو چشم سیاهش شوم، نشد

می خواستم که در دل شبها ستاره ای
چرخان به گرد صورت ماهش شوم، نشد

می خواستم که وقت هماغوش او شدن
حتی فدای حس گناهش شوم، نشد

می خواستم دریچه ی پژواک خنده اش
یا آینه مقابل آهش شوم، نشد

گفتم به خود که همدم تنهایی اش شوم
بی چشمداشت پشت و پناهش شوم، نشد

می خواستم که حادثه باشم برای او
شیرین و تلخ قصه ی راهش شوم، نشد

می خواستم به شیوه ی ایثار و معجزه
قبله برای قلب و نگاهش شوم، نشد

گفتم به خود همیشه ی او می شوم ولی
حتی نشد که گاه به گاهش شوم، نشد