آدم های مهربون زندگیمون
مثل تیکه های پازل هستن
مراقب باشیم که اگه
یه روزی اونا نباشن
نه جای اونا پر میشه
نه چیزی جای اونا رو میگیره
چه زیبا گفت مولانا
دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ
ای هیچ بر هیچ مپیج
دانی که پس از عمر چه ماند باقی ؟
مهر است و محبت است
و باقی هیچ
سرگرمی من شده فقط
فال حافظ گرفتن
خسته شدم از جواب های تکراری
غم تموم میشه
غصه نخور
مشکلاتت حل میشه
دلم میگیره که چرا
حافظ نمیدونه هیچ چیزی تمومی نداره جز این زندگی؟
وقتی که درد دل میکنی
با کسی این یعنی همه
ضعف ها
درد ها
راز ها
مشکلات
توی سینی میزاری و تعارف میکنی
که هر کدوم رو که خواستن
بردارن
تیر کنن
تیغ کنن
بزنن
به من میگفتن
گر صبر کنی ز غوره حلوا سازی
صبر یه فریب هست
سالهاست که با غوره ها
کلنجار میرم ولی حلوا نمیشه
گفت خیلی میترسم
گفتم چرا؟
گفت چون از ته دل
من خوشحال هستم
این جور خوشحالی ها ترسناک هست
سوال کردم اخه چرا؟
گفت چون وقتی که ادم
اینجوری خوشحال باشه
سرنوشت آماده هست
چیزی رو از آدم بگیره
دلم سفر میخواد
با حالی که خوش باشه
لب هایی که بخنده
شب
موسیقی
جاده ای که هیچ پایانی نداشته باشه
زمان تصمیم که چه
کسی رو توی زندگیت
ملاقات خواهی کرد
قلبت تصمیم میگیره که
چه کسی رو وارد قلبت
کنی و توی زندگیت چه
کسی رو تو میخوای
طرز برخورد و رفتارت تصمیم
میگیره که چه کسی
توی زندگی تو بمونه
یا چه کسی از زندگی تو خارج شه
هیجوقت توانت رو واسه
نفرین کردن هیچ آدمی تلف نکن
بیهوده آرزوی به خاک نشستن
هیچ آدمی رو در دل نپروران
دست دعا واسه نابودی
هیچ آدمی رو بلند نکن
چرا که آرزوی سیاه بختی
شاید گاهی اوقات واسه
دیگری تیره روزی بیاره
ولی واسه تو حتما و واسه
همیشه سیاه دلی میاره
خیر خواه ادما باش
مهربون باش
زندگی واقعا ساده هست
از هر دست که بدی
از همون دست هم میگیری
هر جوری که درباره خودت
فکر کنی واست به واقعیت تبدیل میشه
معتقد هستم که هر کسی
مسئول همه اتفاقات
خوب یا بد در زندگیش هست
گاهی اوقات دلم میگیره
از حرفایی که در شان من نیست
گاهی اوقات از صداقتم دلم میگیره
که کسی لایق اون صداقت نیست
گاهی دلم تنگ میشه واسه وعده هایی
که میدونستم وجود خارجی نداره
ولی واسه دلخوش های من کافی بود
گاهی اوقات دلم از سادگی هام میگیره
گاهی اوقات از وفاداری هام دلم میسوزه
گاهی اوقات دلم واسه اشک هام میسوزه
گاهی اوقات دلم میگیره از روزگاری که در اون هستم
این نبود اونچه که در انتظارش بودم
عجیب وفایی داره این دلتنگی
تنهاش که میزاری میری تو جمع
کلی میگی
میخندی
بعد که از همه جدا شدی
از کنج تاریکی میاد بیرون
می ایسته بغل دست تو
دستای گرمش رو روی
شونه های تو میزاره
و در گوش تو میگه
خوبی رفیق؟
باز هم منم و خودت
قلبت که شکست سرت رو بگیر بالا
تلافی نکن
فریاد نزن
شرمگین نباش
حواست باشه که
قلب و دل شکسته تیز هست
مبادا دل و دست آدمی رو
که روزی دلدار تو بود رو زخمی کنی
مبادا که فراموش کنی روز
شادیش آرزوی تو بود
صبور باش
بغضت رو پنهان کن
درد و رنجت رو هم پنهان تر
یادت باشه
زمین گرده
از عادت کردن بیزار هستم
وای به اون روزی که چیزی
حتی عشق عادت ما بشه
عادت ویران کننده همه چیز هست
از جمله عظمت
دوست داشتن رو
تفکر خلاقانه رو
عاطفه جوشان رو
عاشق کم هست ولی
حرف های عاشقانه زیاد
روزگاری هست که دیگه
حرفای عاشقانه دلیل عشق نیست
آواز عاشقانه خوندن دلیل عاشق بودن
دل که تنگ است کجا باید رفت ؟
به درو دشت و دمن؟
یا به یک باغ گل و گلزار و چمن؟
یا به یک خلوت و تنهایی امن؟
دل که تنگ است کجا باید رفت؟
پیر فرزانه من بانگ برآورد
که این حرف نکوست
دل که تنگ است برو خانه دوست
شانه اش جایگه گریه تو
سخنش راه گشا
یه وقتایی باید رفت
اونم با پای خودت
باید جات تو زندگی یه سری خالی کنی
تو شلوغیاش متوجه نمیشن چی میشه
ولی اینو بدون که
یه روزی
یه جایی
بدجوری یادت میوفتن که
دیگه خیلی دیر شده خیلی
♡آرزو♡سرای شادی
فداااای تو
سلامت وکامروا باشی عزیزدلم😘
آذر