✔ علـ بابا ـــی

نقش مزار من کنید این دو سخن که شهریار با غم عشق زاده شد با غم عشق دا.. بیشتر

✔ علـ بابا ـــی
حامی طلایی
کاربر VIP
۱,۳۰۷ پست
۳۳۶ دنبال‌کننده
۵,۸۳۱ امتیاز
مرد، متاهل
آروم و عادی
فوق ليسانس
دین اسلام
ايران، تهران

تبلیغات

تصاویر اخیر

و ۵ کاربر دیگر بازنشر کرده‌اند.

آنکه مست آمد و
دستی به دل ما
زد و رفت ...
؛

درِ این خانه ،
ندانم به چه سودا
زد و رفت ...

/
ه.ا.سایه
( هوشنگ ابتهاج )
/


... !/

لینک

همنوای دل من بود به هنگام قفس
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت
مشاهده ۱۲ دیدگاه ارسالی ...
  • آرش

    💙ســــــ🌺ـــــــلام 💙
    🍎 ظهرتون بخیرو عالی❤️ امیدوارم امروز ظهر 🌞 دلتون پر از شادی باشه 💐 وخونه هاتون پراز عشق🌺 سفره هاتون پراز برکت 🍓 و زندگیتون پراز صمیمیت 🎀 و عمرو عاقبتتون بخیرباشه

  • ✔ علـ بابا ـــی

    سلام ،
    ممنونم بزرگوار،
    همچنین برای شما ... !/

دوش سیلاب خیالت
می‌گذشت از خاطرم

خانهٔ دل بر سر ره بود
ویران‌کرد و رفت ...
/
( بیدل )
/



... !/
بازنشر کرده است.

روزی که
ذره ذره شود
استخوان من

باشد هنوز
در دلِ تنگم
هوای تو ...
/
( امیرخسرو دهلوی )
/



... !/

ز هرچه دلخوشی و دلخوری‌ست بیزارم
از این‌که فکر کنم عشق چیست بیزارم

از آن‌که بین رقیبان مرا شناخت، ولی
به طعنه از همه پرسید کیست؟ بیزارم

از آنکه اشک مرا دید و بر غمم خندید
وزآنکه بر سر خاکم گریست بیزارم

از آنچه عمر به آن گفته‌اند و در هر حال
به جز گذشته و آینده نیست بیزارم
/
( فاضل نظری )
/



... !/

تو کیستی که مرا شادمان کنی ای چرخ؟
بگرد خواهی و ...خواهی بایست! بیزارم

آنقدر
در انتظارت ماندم
که علف های
سبز شدۀ زیر پایم
درخت شد ...
/



... !/
بازنشر کرده است.

عجب انتظاراتی دارند آدمها

انتظاراتی که خودشان؛
نه توان انجامش را دارند
ونه جرعتش را ...
/



... !/

خرم آنروز که از این قفس تن بِرَهَم
به هوای سر کویت بزنم بال و پری

در هوای تو به بی پا و سری شهره شدم
یافتم در سر کوی تو عجب پا و سری !

آنچه خود داشتم اندر سر سودای تو رفت
حالیا بر سر راهت منم و چشمِ تری

سالها حلقه زدم بر در میخانه‌ی عشق
تا بروی دلم از غیب گشودند، دری

هرکه در مزرع دل تخم محبت نفشاند
جز ندامت نبوَد عاقبت او را ثمری
/
( وحدت کرمانشاهی )
/



... !/

خبر اهل خرابات مپرسید از من
زانکه امروز من از خویش ندارم خبری
بازنشر کرده است.

خسته از شهرِ نقابم
خسته از شهرِ ریا...

میروم بلکه کمی
سالم بماند
باورم...
/



... !/
بازنشر کرده است.
✔ علـ بابا ـــی
علی آقا بابایی بی نظیرررررر
بیست و درجه یک
ارادت ،حالت چطوره ؟
  • ✔ علـ بابا ـــی

    با سلام و عرض ادب،
    اساتید قدیمی همیشه می گفتند:
    بیست برای خداست
    و نوزده برای پیامبران
    و هجده برای ائمه و معصومین !
    .
    ما به زیر پانزده هم راضییم و شاکر.
    لطفت مستدام !
    سبز باشی و سربلند .
    ( علی بابا )

    ... !/ +

خبرم شده ست کامشب
سر یار خواهی آمد ...
سر من فدای راهی
که سوار خواهی آمد ...

به لب آمده ست جانم،
تو بیا که زنده مانم ...
پس ازان که من نمانم،
به چه کار خواهی آمد؟
/
( امیرخسرو دهلوی )
/



... !/

مِیِ تُست خون خلقی و همی خوری دمادم
مخور این قدح که فردا به خمار خواهی آمد
بازنشر کرده است.

نوستالژی

~~~~~~~~~~

تهران - اواسط دهه چهل
خط ٢۰۴ میدان شوش - شهرری

/



... !/

خیابانِ در عکس ،
قسمتی از خیابان ری سابق است
که میدان شوش را از جنوب به شهرری متصل میکند .
زمان عکس هم حوالی غروب است .

جگرگاه‌ زمین‌ شد
رفته‌رفته‌ یوسفستانی

زبس بردند زیر خاک،
عشاق آرزویش را...
/
( جناب صائب )
/



... !/

وقت وداع دیده به رویش دچارتر
من بی قرار بودم و او بی قرارتر

نام تو را اگر به کوه کنده ام خطاست
عشقی و بر کتیبه ی دل ماندگارتر

هر سو که گم شدند تو را یافتند و باز
از بی شمار گمشدگان بی شمارتر

بر من خیالت از همه سو راه بسته است
دل بسته ام به پر زدنی بی حصارتر
/
( مهدی مظاهری )
/



... !/

هر چند همنشینی ما آب و آتش است
ای کاش می نشست کمی در کنارتر ...
بازنشر کرده است.

مهربان آمدی ـ‌ ای عشق! به مهمانیِ من
پُر شد از بویِ خوشت خلوت روحانیِ من

خوش برآورده سر از باغِ تماشایِ وجود
سر‌وِ نازِ تو، به سر فصل زمستانیِ من

بی قرار آمدی و رفت قرارم از دست
بنشين تا بنشيند دل توفانیِ من

بشكن ـ‌ ای بغض! ـ‌ و فرو ريز كه در خانۀ دل
می زند شعله به جان، آتش پنهانیِ من
/
( نصرالله مردانی )
/



... !/


هر چه گفتند و بگويند به پايان نرسد
قصۀ زلف تو و شرح پريشانیِ من ...
بازنشر کرده است.

هـرگز تـو هـم مــانـنــد مـــن آزار دیــدی؟
یــار خــودت را از خــودت بــیــزار دیــدی؟

نـام کـسی را در قـنـوتت گـــریـه کـردی؟
از «آتـنـا» گـفـتن «عــذابَ النـّار» دیدی؟

در پـشـت دیـوارِ حیاطی شعـر خوانـدی؟
دل کـنـدن از یــک خــانه را دشـوار دیدی؟
/
( کاظم بهمنی )
/



... !/

آیا تو هم با چشم ِ بـاز و خیس ِ از اشک
خواب کسی را روز و شب بـیـدار دیدی؟
بازنشر کرده است.

ولی نشد برسد دست من به دامن تو
نشد که بو کنمت ای بهار در تن تو !

گرفت دست مرا هرکه ، بر زمینم زد
بگیر دست مرا ، دست من به دامن تو

به شاه بیت غزل های خواجه می مانست
غزل ترانه ی چشمان مردافکنِ تو ...

شکوه شرقی خورشید های ناپیدا
نشد که نور بتابد به من ز روزن تو

غریبه چشم تو را جار می زند اما
منم که گم شده ام در نگاهِ روشن تو
/
( مرتضی امیری اسفندقه )
/



... !/

غریب و گنگ به بن بست مرگ افتادم
بیا! نیایی اگر، خون من به گردن تو