Sepideh
۵۳۷ پست
۱۰ دنبال‌کننده
۴,۱۶۸ امتیاز
زن، مجرد
۱۳۶۷/۰۶/۰۶
ليسانس

تصاویر اخیر

و ۳ کاربر دیگر بازنشر کرده‌اند.
مادرش به او یاد داد که همه را «شما» خطاب کند،
چون معتقد بود «تو» گفتن زمینه ساز سلطه دیگران برماست
به او گفته بود «شما» اولین سد امنیت در زندگی است.
مشاهده ۲۴۵ دیدگاه ارسالی ...
«روح او پاره پاره بود، روح من سوخته. اما وقتی با هم بودیم، زخم‌هایمان کمی کمتر درد می‌کردند. وقتی با هم بودیم، تحمل گذشته به دردناکی همیشه نبود.»
«در تهران می‌شد خوش گشت، اما نمی‌شد عاشق شد، نمی‌شد عاشق ماند. در تهران تنها می‌شد غم تهران را داشت، و پس نشست، چرا که هیچ‌چیز کامل نمی‌ماند، همه چیز می‌شکست.»
عزیز من، از امیدوار شدن می‌ترسم. حقیقت این است که از امیدواری‌هایم بیش از ناامیدی‌ها رنج کشیدم.
باشه! تهش همه چی درست میشه؛
ولی اگه تا اون موقع ذوقی برامون نمونده باشه چی؟
اگه آدم اشتباه رو اینقدر تونستی دوست داشته باشی، فکر کن آدم درستش رو چقدر میتونی دوست داشته باشی.
جدی خیلی از ما ی عالمه پتانسیل عشق ورزیدن، مراقبت کردن، حرفای رمانتیک زدن و کنار هم زندگی ساختن، درونمون انباشته شده که مخاطب لایقی براش پیدا نمیکنیم و میترسیم تا ابد هم پیدا نکنیم.
مشاهده ۳ دیدگاه ارسالی ...
این یک متن طولانیه:
‏«صبر🌱»
بهم گفت چطور منتظر اتفاق های بزرگ هستی و از دردسرهای بزرگ فرار می‌کنی؟ از ظهر دارم به حرفش فکر می‌کنم...
به یاد داشته باش زخم های عمیق شاید خوب شوند اما ردشان تا همیشه بر تن و روحت می‌ماند؛ می‌گویند گذر زمان همه چیز را حل می‌کند، دروغ می‌گویند! گذر زمان فقط زندگی کردن با زخم هایت را به تو یاد می‌دهد…

یک ثانیه خورشیدم و یک ثانیه ابرم
‏تلفیق غم و شادی و دلتنگی و صبرم...
بازنشر کرده است.
ولی ترسناک‌ترین قسمت فاصله اونجاست که نمیدونی قراره دلش برات تنگ شه یا قراره فراموشت کنه.
شنیدین میگن چیزی که نمیکشدت قویترت میکنه؟ دروغ میگن، واقعا تجربه ی همه چیز این شکلی نیست، بعضی وقتا چیزی که نمیکشدت، خوش بینی و بیگناهیت رو از بین میبره، باعث میشه سخت به ادمها اعتماد کنی، با خودت درگیر بشی که چرا کافی نیستی، خودت و چیزهایی که میدونستی رو دائم زیر سوال ببری، فکر کنی به کارهایی که میتونستی متفاوت انجام بدی و از خودت بارها و بارها بپرسی ایا ارزش این همه درد کشیدن رو داشت و داره؟
چیزی که نمی‌کشدت، قسمتهایی از وجودت رو میکشه که دیگه هیچوقت به دست نمیاری..!
‌|
گفتم رنج لبه‌های آدم رو تیز می‌کنه.
گفت شروع شد باز.
گفتم نه، جدی میگم. تیزت می‌کنه. خیلی سعی می‌کنی فاصله بگیری، نزدیک نشی، معاشرت رو محدود می‌کنی، دنیات رو کوچیک می‌کنی، اما بازم تیزی. و لبه‌ی تیز وجودت ممکنه کسی رو زخمی کنه که تحمل دیدن غمش رو نداری.

گفت حالا رنج مگه فقط مال توئه؟ دست بردار از این توهم مرکز دنیا بودن.
گفتم نه، می‌دونم بدبختانه رنج به همه می‌رسه. هر کسی، پارگی‌های خودش رو داره. دارم برات توضیح میدم تنهاشدن و تنهاموندن همیشه اختیاری و انتخابی نیست. کم‌کم می‌فهمی اون خنده‌های دلربای کوتاه، به تلخی‌ها و تاریکی‌های بعدش نمی‌ارزه. می‌فهمی حتی اگه کسی نوازشت کنه، لبه‌های روحت مث یه تیکه حلبی اوراق دستشو زخم می‌کنه. دست خودت هم نیست، تیکه‌هایی از تو گم شده که ناقصت کرده. ناقص برای زنده‌بودن، و حتی ناقص برای مردن.

گفت اگه یکی بگه خودم میخوام کنارت باشم و زخمی هم بشم چی؟
گفتم فرض کن عاشق زنی هستی. توی خونه‌ت راه میره، با یه لباس گل‌گلی کوتاه. آواز می‌خونه، آشپزی می‌کنه، می‌رقصه، کار می‌کنه، فیلم می‌بینه، پادکست گوش میده، می‌خنده.
  • Sepideh

    و تو در همه‌حال دستات رو محکم بستی به خودت، چون می‌دونی اگه لمسش کنی میشکنه و از خواب می‌پری با صدای شکستنش. می‌فهمی؟
    گفت تو دیگه خیلی خیلی در خودت گم شدی.
    گفتم من دیگه خیلی خیلی فرو رفتم، و وقتی خیلی خیلی فرو بری، دیگه سختته برگردی به سطح روشن آب.
    گفت سیگار داری؟

    خندیدم. گریه کرد. خندید. گریه کردم.
    چه آدم توی آینه‌ی غمگین خوشحالی.

دیدگاه غیرفعال شده است.