Attila ( گروه ادبی آوَش)
کاربر VIP
۹,۵۵۴ پست
۴۲۴ دنبال‌کننده
۱۵,۵۷۶ امتیاز
مرد
۱۳۵۳/۰۹/۲۵
آروم و عادی
ليسانس
مطالعه ، پیاده روی ، تماشای فیلم
قد ۱۷۲، وزن ۷۳

تصاویر اخیر

گذشته دروغى بيش نيست
و خاطره بازگشتى ندارد
و هر بهارى كه می‌گذرد، ديگر برنمی‌گردد
و حتى شديدترين و ديوانه كننده ترين عشق‌ها نيز حقيقتى ناپايدار است!
.
کاش در سکوتِ تو
همانقدر «دوستت دارم» باشد
که در اشتیاقِ من...

لیلا مقربی
با دل گفتم: «چرا نگیری کمِ عشق؟»
گفتا: «نه به اختیار باشد غمِ عشق»

گفتم: «نرسی به وصل!» گفتا: «شاید!
آواره چو من، بسی است در عالمِ عشق!»
بازنشر کرده است.
این کیست این
این یوسف ثانی است
این خضر است و الیاس
این مکر یا آب حیوانی است این
این باغ روحانی است این
یا بزم یزدانی است این
سرمه سپاهانی است این
یا نور سبحانی است این
آن جان جان افزاست این
یا جنت الماواست این
ساقی خوب ماست این
یا باده جانی است این
تنگ شکر را ماند این
سودای سر را ماند این
این سیمبر را ماند این
شادی و اسانی است این
امروز مستقیم ای پدر
توبه شکستم ای پدر
از قحط رستیم ای پدر
امسال ارزانی است این
.
مشاهده ۳ دیدگاه ارسالی ...
سلام.صبح روز یکشنبه تان به نیکی.
بازنشر کرده است.
نوشت دلم میخواد نوازشت کنم.
پاک کرد.
نوشت دنیا مجال بوسه نمیدهد عزیز.
پاک کرد.
نوشت دلم برای نفس ملتهبت تنگ است.
پاک کرد.
نوشت شب بخیر...
بازنشر کرده است.
كل شيء يتجمد في الشتاء
‏إلا بعض الامنیات...
‏همه چیز در زمستان یخ می‌بندد
‏جز بعضی آرزوها ...
دیدگاه غیرفعال شده است.
«ما قيلَ بِالأعيُن لا يُنسىٰ!»

آنچھ با چشم‌ها گفتھ شده،
فراموش نمی‌شود...
ازم پرسیدی، عشق مثل چی می‌مونه؟

گفتم، عشق مثل بارونه...
گاهی اونقدر محکم و بی‌رحمانه می‌باره، که واسه فرار کردن ازش، می‌خوای برگردی و از ادامه‌ی راه منصرف شی یا یک چتر تهیه می‌کنی و با احتیاط به راهت ادامه میدی...
اما، بعضی وقت‌ها هم، این بارون خیلی آروم و بی سر و صدا می‌باره‌، جوری که تازه تو نیمه‌های راه می‌فهمی خیس شدی و راه برگشت هم خیلی طولانیه...

عشق همیشه آدم رو غافلگیر می‌کنه
مثلِ بارون...
.
‏ وقتی دیوار برلین رﺍ برداشتند
همه خوشحال بودند

‏یک زن سالمند آلمان شرقی می‌گفت:
ما تنها مرﺩمی هستیم که برﺍی بازگشت
به ۴۰ سال قبل، خوشحالیم!
بازنشر کرده است.
تا کِی باشی زِ دور نظاره ما
ما چاره گَریم و عشق بیچاره ما
جان کیست کمین طفل گهواره ما
دل کیست یکی غریب آواره ما
از مولانا
من و نرگس

یه شب تصمیم گرفتم
هرچی در فراقش براش نوشته بودم رو
واسش بفرستم
دیدن اون ورق پاره ها رو میزم
توی کشو ، لای کتابهای نیمه کاره رها شده
حالی برام نمیزاشت
بارها و بارها بردم رو پشت بوم آتیششون بزنم
هربار سیگارمو آتیش زدمو جونمو
ولی اونارو نه
نمیشه نخونده سوزوندشون
با یه پیک مطمئن فرستادمشون
با رفتن اونها انگار بار سنگینی رو زمین گذاشته بودم
دیگه به عواقبش فکر نمی‌کردم
دیگه شبها خوابم بهتر شده بود
دیگه وحشیانه سر یلدا (خواهر زاده ام)داد نمیزدم
پک زدن به سیگار طعمش ، بوش حس رخوتناکش واسم لذت بخش شده بود
مزه غذا هارو می فهمیدم
دیگه ماشینها واسم بوق نمیزدن
وقتی می خواستم از خیابون رد بشم
دیگه بچه های تو کوچه عمدا با توپشون منو نشونه نمی گرفتن و ریشخندم نمی کردند
های نرگس نرگس
چی بودم
چی شدم
یادته چقدر دریا رو دوست داشتی
یادته بوسهٔ موج ها بر بستر ساحل رو
یادته می گفتی این آرامشه
یادته وقتی دریا میبردت تو خلسه
حواست نبود موهاتو باد به رقص در می آورد
تو‌ مست دریا بودی
چنان مست که شنفتن نتوانستی
و من محو تماشای تو
مست تر از تو
چنان مست که جز تو دیدن نتوانستم

آتیلا✒️
مشاهده ۵ دیدگاه ارسالی ...