سيد جواد حسینی
۵,۶۳۹ پست
مرد، متاهل
۱۳۳۶/۰۳/۰۳
فوق ديپلم
دین اسلام
ايران، تهران
زندگی با خانواده

تصاویر اخیر

تلاش براے ....

زندہ ڪردن یہ رابطہ از دست رفتہ

مثل اینہ ڪہ .....

بخواے چاے سرد شدہ رو با

آب جوش گرم ڪنی

نہ رنگش مثل سابق میشہ

نہ طعمش. . .

💔-
بازنشر کرده است.
یہ روزهایے هست دلت مے گیرد
از نزدیڪ ترین آدمهاے زندگے ات
همان هایے
ڪہ با دنیا هم عوضشان نمے ڪنے

سخت است بفهمے
عزیزترین ڪسانت مے رنجانند
تو را همان هایے
ڪہ دم از معرفت مے زنند

یہ روزهایے مے فهمے
ڪہ چقدر
میان این همہ آشنــا
غــــریبـہ اے!
‌‌
💔-
بازنشر کرده است.
قانون آدم هاست !
تا زمانے ڪہ هستے آسودہ اند از بودنت …

گاهے تنهايت ميگذارند...
گاهے آزارت ميدهند

و گاهے گمان ميڪنند قرار است اين
بودن ها هميشگے باشد

اما زمانے برايشان عزيز ميشوی
ڪہ ديگر نیستی
‌‌

💔-
بازنشر کرده است.
مرا بہ خلسہ میبرد حضور ناگهانیت
سلام وحال پرسے و شروع خوش زبانیت

فقط نہ ڪوچہ باغ ما،فقط نہ اینڪہ این محل
احاطہ ڪردہ شهر را شعاع مهربانیت

دوبارہ عهد میڪنے ڪہ نشڪنے دل مرا
چہ وعدہ ها ڪہ میدهے بہ رغم ناتوانیت

جواب ڪن بہ جز مرا،صدا بزن شبے مرا
و جاے تازہ بازڪن میان زندگانیت

بیا فقط خبر بدہ مرا قبول ڪردہ ای
سپس سر مرا ببر بہ جاے مژدگانیت

💔-
اما نهان برای تو پر میزند دلم...

اخوان‌ثالث
آموختم که :
گاهی باید با خیالی
آسوده زندگی کرد

رها از هر نبردی و شکستی... 

آموختم که :
هیچ دارویی نمیتواند همچون
اُمــید ، آدمی را زنده نگه دارد
زندگی بیاورد ، عشق ببخشد ...
"دوست داشتنت"
همان واقعیتِ تلخی ست،
که از اعترافش پیشِ خودم
هم میترسم...!

تا بود بار غمت بر دل بی‌هوش مرا
سوز عشقت ننشاند ز جگر جوش مرا

شربتی تلختر از زهر فراقت باید
تا کند لذت وصل تو فراموش مرا

بی دهان تو اگر صد قدح نوش دهند
به دهان تو که زهر آید از آن نوش مرا

.

تو گر گناہ من شوی توبه نمی‌کنم ز تو...

.

چشم های تو که مثل خون در رگ های من دوید، یک بار دیگر مرا به زندگی بازگرداند...



‌‌‌‎‌.
آسمانها مگر از گردش خود
سیر شوند

وَرنه عشاق محال است
قراری گیرند...

دریای چشمم یک نفس،
خالی مباد از گوهرت...


کم دارم
حضور "تو" را
کنار عطر دو چای دارچین
و شب نشینی دو نفره
تاانتهای "شب"
و آرام گرفتن آغوشت
تو را عجیب کم آورده ام!



ملت بی سواد، زاده نمی شود، ساخته می شود!

بی سوادی یعنی؛
شبکه محبوب اجتماعی را که باز می کنی؛
تمام صفحات پر باشد از روزمرگی آدم معروف ها
و مسخره بازی معروف نماها...
نه از مطالب آموزشی خبری باشد،
نه از چهار کلام حرف حساب!

بی سوادی یعنی؛
مسیر تمام لباس فروشی و
آرایشگاه های شهر را از حفظ باشی،
اما حتی یک بار هم
گذرت به کتابفروشی نیفتاده باشد...

بی سوادی یعنی
برای یک وسیله تزیینی یا آرایشی فلان قدر پول بپردازی ولی برای روان ناآرامت خساست به خرج بدهی و گرانی را بهانه کنی!

این ها یعنی بی سوادی مدرن....
گفت : دنیا پوچ و بی ارزش است ...!
هیچ ارزش ندارد ...
گفتم : حرف‌های خوب بزن، دنیا بی‌ارزش نیست، فقط انسانی زندگی کردن خیلی سخت است ...!

✍🏽
📕 سمفونی مردگان