Special mr
۲,۷۷۸ پست
۶۲ دنبال‌کننده
۹,۰۶۳ امتیاز
مرد، مجرد
۱۳۷۴/۱۱/۱۷

تصاویر اخیر

بازنشر کرده است.
بیمار تو هستم که تویی نسخه‌ی جانم
درمانگر خوش خنده‌ی شیرین زبانم

بازنشر کرده است.
طاقت دوری ندارم کاش می دیدم تورا

کاش می شد بشکند مابین ما دیوارها

بازنشر کرده است.
بايد آرام دوستت بدارم!
دوست داشتن با صداى بلند آزارت می‌دهد
بايد آرام دوستت بدارم
مثل مغازه‌هاى كتابفروشى
نه مثل چاپخانه‌ها و پرنده فروشى‌ها...

~ نرگس برهمند
بازنشر کرده است.
ندیدم رنگ شادی را،تظاهر میکنم شادم
شدم ویرانه‌ای از غم،ولی گفتم که آبادم

بازنشر کرده است.
این همه نازِ تو
اِنگار مرا درمان است

چه نیازی به طبیب است!
تورا می‌خواهم

بازنشر کرده است.
از كُلِ دنيا "تو" را داشته باشم،
همين،مرا كافيست...
"تو" حتى ميتوانى كدبانوى
چهارخانه ى پيراهنم شوى...

بازنشر کرده است.
همه در تلاشند تا فرد مناسب رو پیدا کنن،
اما هیچکس سعی نمیکنه خودش فرد مناسبی باشه.
بازنشر کرده است.
من پذیرفته ام که
برای آدم‌های اندک شماری می‌شود حرف زد،
برایشان رفیق بود و از سویشان امید رفاقت داشت...

~ سید محمد مرکبیان
بازنشر کرده است.
درست‌ترين شكل عشق آن است كه شما چگونه با یک فرد رفتار مي‌كنيد، نه اينكه درباره وی چه احساسی داريد ...!

بازنشر کرده است.
صبح🌞
یعنی ؛ عشق را♡
به بوسه تمدید کنیم💋

بازنشر کرده است.
شعر یعنی که سر صبح کسی مثل شما

باعث روشنی حضرت خورشید شود

بازنشر کرده است.
بگذار دیدنی بشود
بــا تـــو خــــلوتم 🤍

بازنشر کرده است.
من غبطه می خورم به درختان خانه ات
ای کاش سر گذاشته بودم به شانه ات

در فصل جفت گیری فولاد و سنگ، کاش
گنجشک من تو باشی و من آشیانه ات

گنجشک من تو باشی و من در به در شوم
از صبح تا غروب پی آب و دانه ات

وقت غروب از تو بپرسم: چگونه است
با چند استکان مِی روشن، میانه ات؟

بعدش بخواهم از تو کمی درد دل کنی
گاه از زمین بگویی و گاه از زمانه ات

یک مشت کودک اند، به دور درخت سیب
انگشت های کوچک تو زیر چانه ات

در بوسه ی تو، بذر تغزل نهفته، کاش
روی لبان من بشکوفد جوانه ات

راس کلاغ، فرصت کشف شهود نیست
بگذار تا تو را برسانم به خانه ات

بازنشر کرده است.
یکبار هم پاییز را پشت پنجره‌ی کلاس فلسفه به دانش‌آموزانم نشان دادم و گفتم:

"پاییز، استعاره‌ی تکاندن و رها کردن برای رویش در فصلی دیگر است."

بعد هم "پادشاه فصل‌ها" از اخوان ثالث را برایشان خواندم.
یکی‌شان درآمد که:" ولی آقا معلم پاییز برای ما معمولیا به درست کردن رب و ترشی می‌گذره! ما باهم فرق داریم!"
بچه‌ها ریز‌ ریز خندیدند.
ناراحت بودم از اینکه کاش دنیایم به آن‌ها نزدیکتر بود.
و شادمان از اینکه کلاس من جسارتِ این بچه را در گفتن این کلمات از او نگرفته بود...🍂
بازنشر کرده است.
حس کن مرا
که دست برده داخل گیست...
حس کن مرا
بر لکه های بالش خیست...
حس کن مرا
در «دوستت دارم» در ِ گوشت...
حس کن مرا
در شیطنت هایم در آغوشت!

حس کن مـــــرا
در آخریـــن سطر از تشنج هام…
حس کن مرا
حس کن مرا... که مثل تو تنهام!

حس کن مرا و ذوب شو در داغی دستم
بگذار تا دنیا بداند «هستی» و «هستم»...