آرون
کاربر VIP
۵,۸۲۸ پست
۲۱۱ دنبال‌کننده
۹,۷۴۷ امتیاز
مرد
۱۳۵۴/۰۵/۲۰
فوق ليسانس
آزاد

تصاویر اخیر

گل : امروز یکی بهم گفت چه گل خوشگلی
شازده کوچولو : خب؟
گل : یکی گفت مهربون، یکی گفت دوست داشتنی، یکی گفت ...
شازده کوچولو : الان خوشحالی اینارو شنیدی؟
گل : نه ناراحتم
ناراحتم که چرا از تو نشنیدم ...!
مرد زندانی میخندید...
ندانستم به زندانی بودن خودش میخندید یا به آزاد بودن ما...!
راستی زندان کدام طرف میله هاست...؟
بازنشر کرده است.
عشق سرشار از دام است !
وقتی میخواهد تجلی کند فقط نورش را نشان می‌دهد و نمی‌گذارد سایه‌های ناشی از این نور را ببینیم ...
بازنشر کرده است.
باور کن همان چیزی که از دست دادنش برای انسان سخت‌ترین کارهاست ، سرانجام همانی است که دیگر رغبتی برای آن ندارد !
پس برای ماندن کسی و انجام کاری اصرار نکنید
بازنشر کرده است.
آرون
لینک
نمیدونم چند نفر این پست رو کامل خوندن
اول از آقای خمارلو متشکرم
بعد از شما برا اینکه با ما به اشتراکش گذاشتین
یادمون نره از کجا به کجا رسیدیم🌹❤️🌹
مشاهده ۹ دیدگاه ارسالی ...
دیدگاه غیرفعال شده است.
هیچ شعری ما را به یاد نخواهد آورد !
ما
من و تو
ارزوهایی هستیم
که هیچ گاه
به فکر کسی نمی رسد..
برای بدست آوردن عشق مبارزه کنید
اما هیچ وقت آن را گدایی نکنید !

گابریل گارسیا مارکز
خروش موج با من می‌کند نجوا
که هرکس دل به دریا زد رهایی یافت

فریدون مشیری
امروز ساعت ۵ صبح دخترم بیدارم کرد
گفت بابا من عروس دارم من و میبری سالن
گفتم اره دخترم میبرم
وقتی امدم از در پارکینگ بیرون تو ماشین نشستم تا دخترم بیاد
دیدم یه اقای پاکبانی داره کوچه رو جارو میکنه ولی خیلی ناشیانه
و اصلا معلومه بلد نیست
خب من پاکبان کوچه رو میشناختم اقای عزیزی
یه پیرمرد خوش برخورد و با حال بود..
ولی نوع جارو كردن این كمى ناشيانه بود؛ تا حالا  در طى صدها روز ده ها پاكبان رو ديدم و حاليم بود كه اين يارو اين كاره نيست؛  رفتم دخترم و رساندم و برگشتم
دیدم هنوز داره با آشغالها بازی میکنه.
كم كم اين مشكوك بودنش رفت رو مُخم.
در ماشین  رو باز كردم و صداش كردم «عزيز   خوبى؟
يه لحظه تشريف بيار.
خيلى شق و رق   اومد جلو و از پشت عينك ظريف و نيم فريمش
خيلى شُسته رُفته جواب داد:
«سلام. در خدمتم  مشكلى پيش اومده؟»
از لحن و نوع برخوردش جا خوردم.
نفس هاش تو سحرگاه زیادی پر انرژی بود؛ به ذهنم رسید که یه کم مهربان تر برخورد کنم.
"خسته نباشی گفتم بیا تو الاچیق یه قهوه بزنیم"
بعد تكه پاره كردن يه چندتا تعارف  اومد داخل و نشست.
  • آرون

    اون يكى هدفون هم از گوشش در آورد؛ دنباله سيم هدفون رو با نگاهم دنبال كردم كه ميرفت تو يقه ش و زير لباس نارنجى شهرداريش محو مي شد.
    پرسيدم «چى گوش ميدى؟».
    گفت: «يه كتاب صوتى به زبان انگليسيه».
    كنجكاوتر شدم : « انگليسى؟! موضوعش چيه؟»
    گردنشو كج كرد و گفت: «در زمينه اقتصادسنجى».
    شكّم ديگه داشت سر ريز مي شد!
    « فضولى نباشه؛ واسه چى يه همچی چيزى رو مى خونى؟».
    با يه حالت نيم خنده تو چهره ش گفت: «چيه؟ به يه پاكبان نمياد كه مطالعه داشته باشه؟ ... به خاطر شغلمه. »
    از سرایدار ساختمان دو تا ابجوش گرفتم
    دو تا علی کافه انداختم
    رفتم سر میز متعجب تر پرسیدم که  متوجه نميشم
    اين اقتصاد و سنجش و اين داستان ها چه ربطي به كار شما داره؟».
    نگاه ش را يه لحظه برگردوند و بعد دوباره به سمت من نگاه كرد و گفت: « من استاد هستم تو دانشگاه. »
    قبل از اينكه بخام چيزي بپرسم انگار خودش فهميد گيج شدم
    و ادامه داد: « من پدرم پاكبان اين منطقه است. اقاى عزيزى.
    در مورد شما  و روانشاد پسرتونم  هم براى ما خيلى تعريف كرده همیشه میگفت یه پهلوون تو کوچه هست که مهربانه.
      امشب تا دیدم شناختمون چون عکس تون رو با بابا دیده بودم.

  • آرون

    جناب خمارلو  من دكتراى اقتصاد دارم؛ و دو تا داداشم يكي مهندسه و اون يكى هم داره دكتراشو مي گيره.
    به پدرم هر چى ميگيم زير بار نمى ره که بازخريد شه؛
    ما هم هر ماه روزايي رو به جاى پدرمون ميايم كار مى كنيم كه استراحت كنه.
    هم كمكش كرده باشيم
    هم يادمون نره با چه زحمتى و چطورى پدرمون ما رو به اينجا رسوند.»

    چند لحظه سكوت فضای بین ما  رو گرفت و نگاه مون تو هم قفل شده بود.
    استكان رو گذاشتم رو ميز و بلند شدم رفتم سمتش.
    بغلش كردم و گفتم «درود به شرفت مرد.
    قدر باباتم بدون.
    خيلى آدم درست و مهربونیه..

    سپهرخمارلو

دیدگاه غیرفعال شده است.
مسابقات جهانی ۲۰۲۴ ژاپن مدال طلای ۴۰۰ متر هاجر صفرزاده ،شکستن رکورد آسیا ، کسب ورودی مسابقات پارالمپیک ۲۰۲۴ فرانسه

هاجر عزیز
قهرمانیت مبارک دختر قشنگ ایران

هاجر کم بیناست
.
به کسانی که خوبی دیگران را بی ارزش یا از روی توقع می دانند، خوبی نکن!
و اگر خوبی کردی... 
انتظار قدردانی نداشته باش...
هرگز تسليم نشو
تا بدست نياورديش از راهت برنگرد
اجازه نده زندگيت بشه
پر از سكانس های ناتمام
و از خطاهای بزرگم آن بود که؛
لحظات دلخوشی رو سرسری می‌گذراندم،
اما غم و اندوه را با همه‌ی وجود زندگی میکردم.
رهایی از خاطرات، پر زحمت است.
اما وقتی موفق شدی، کم کم می‌فهمی توانایی‌ات بیش از تصورت است.

به دیدار روحت برو، نه گذشته‌ات.