Delnawazan

فضایی جهت آرامش بیشتر

Delnawazan
گوناگون
۳۵۰ پست
۱۱ مشترک
۷ پسند
عمومی

رتبه گروه

مبنای تعداد کاربر رتبه ۴۲
مبنای تعداد هوادار رتبه ۴۵
مبنای تعداد ارسال رتبه ۳۰

گروه امروز فاقد فعالیت بوده است.

کاربر فعال ماه مشخص نمی‌باشد.

خیلی سخته یکیو دوست داشته باشی اونم تو فضایه مجازی... فضایی که به هیچی اعتبار نیست... خیلی سخته به خاطر دوست داشتنت روش غیرتی بشیو اون فکر کنه بهش بی اعتمادی.... سخته وقتی جلوت بایکی دیگه حرف بزنه.... بایکی دیگه شوخی کنه... توهم نتونی کاری کنی فقط خودتو خوش حال نشون میدی .. تا نفهمه داری داغون میشی... غرورتو نگه میداری... اما ... اما سخت تر از اون اینکه عشقت دیگه نخوادت و دلش پیشه یکی دیگه گیر کنه.... توی این دنیای مجازی پشته این اسم ها ...یه ادمه زنده دل داره وابسته میشه عاشق میشه... وقتی خواستید دلی رو بشکونید نگید دنیا مجازیه گوره باباش.... بدونه پشته این دنیای مجازی یه قلب تو یه سینه داره واست میزنه... خیلی سخته.... ولی همین که خوشحالیشو میبینی واست بسه... پس بزار تو حاله خودش باشه ... باهرکی میخواد باشه ... فقط خوش حال باشه...
چقدر سخته که دلت پر از درد باشه و جرات نداشته باشی به کسی بگی چون می دونی سرزنشت می کنه
دیدی چی شد دلبر؟
دیدی همه آرزوهامون قبل از خودمون به گور رفتن؟
دیدی یه شبه تو اوج جوونی پیر شدیم؟
دیدی قولامون قبل از این‌که موعدش برسه تاریخ انقضاش تموم شد؟
دیشب خوابتو دیدم.
راستش هرشب میبینم!
هرشب چشام که گرم خواب میشن عسلِ چشات خوابمو شیرین میکنه.
از خواب که بیدار میشم هنوز گیج چشاتم؛ تا به خودم میام میبینم ای دل غافل، دیگه ندارمت که با ذوق خوابمو برات تعریف کنم.
هر روز صبح گیجی که از سرم می پره و یادم میاد ندارمت میشینم یه گوشه و حل میشم تو خاطره هامون...
بی هوا یه قطره اشک جاخوش میکنه رو گونم...
میشینم گریه میکنم برای همه ی اون کافه هایی که باهم نرفتیم،
همه اون ولیعصرا و انقلابایی که باهم قدم نزدیم،
همه اون پیرهن گلدارایی که برات نپوشیدم،
همه اون پیرهن چهارخونه هایی که برات نخریدم!
برای همه اون شربت بهار نارنجایی که تو اوجِ گرمایِ تابستون برات درست نکردم،
همه اون شبایی که نشد به قول داریوش"با هم بشینیم و سحر پاشیم"
برای همه اون بحثایی که سر رنگ اتاق بچمون نکردیم،
همه اون شبایی که نشد از گریه های بچمون تا صبح بیدار بمونیم،
برای همه اون غذاهایی که باهم درست نکردیم،
همه اون سالای
به هم قول داده بودیم عکس های پروفایلمون همیشه ست باشه...
همیشه عکس های عاشقونه واسم میفرستاد و میگفت این عکس رو بزاریم پروفایلمون...
یه روز دیدم عکسش رو عوض کرد و عکس سلفی خودش رو گذاشت...
منم سر قولی که داده بودم عکسش رو گذاشتم رو پروفایلم...
دیدم بعد نیم ساعت پیام داد دیوونه من حواسم نبود عکس خودم رو گذاشتم رو پروفایلم تو دیگه چرا گذاشتی...
گفتم آخه قول دادیم همیشه ست باشیم
گفت بردار الان فامیلاتون مسخرت میکنن...
روزی که ازم جدا شد
عکس سیاه گذاشت رو پروفایلش
منم عکس سیاه گذاشتم
بعد چند دقیقه دیدم یه عکس گذاشت که نوشته بود "دیگر نمیخواهمت یادم تو را فراموش"
پیام داد مثل همیشه ست کن،پای قولی که دادی بمون این عکسی که گذاشتم رو بزار تموم شه،دیگه نمیخوامت...
تمام صفحه گوشی پر اشک شد تا دلم اومد و اون عکس رو گذاشتم
پیام داد : آها حالا شد
بعد چند دقیقه یه عکس جدید گذاشتم که نوشته بودم"دیگر نمیخواهمت ولی دروغ میگویم تو باور نکن"
منتظر بودم اونم عکسش رو با من ست کنه
اما...
به نام کسی که جدایی رو آفرید تا قدر باهم بودنو بدونیم
منو ندید چه ساده باهام بدشد ازدستم ناراحت شد من خواستم بمونه نشد
اون ندید که چشامه خیس و رفت الان نیستش بدون تو همیشه پائیزه
بازم به من نگاه نکرد و رفت یه غریبه دستاشو گرفتو خوشحال بود...چی شد حرفامون ..چشای غریبه هولش کردواون رفت و زیرقولش زد دلــــــــــــــــم بازم تنهاموند...ندیدندیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد.....
چشات بیرحمه شایداونجوری که میخواست نبودم
اون میدونست که من خیلی حسودم
عاشق یکی بودکه من نبودممممممممممممممممممممممممممممم
اون ندید که چشامه خیسه و رفت الان نیستش بدون همیشه پائیزه
ساسی مانکن....
نه... حالا دیدی تنهام
گذاشت رفت
تو میدونی که
بی تو نمیتونم
پس نگو باید تنها بمونم
نه به خدا دیگه نمیتونم
دیدی اونم دلمو شکست
به روم در رو بست
به غریبه داد دستاش
اون میخواست که
من بیفتم به زانوش
گفتم بهش دوستت دارم
تو خواب و مرگ و بیداری
تویه آینه خودتو ببین چه زود زود..
تویه جوونی غصه اومد سراغت پیرت کنه..
نذار که تو اوج جوونی غبار غم..
بشینه رو دلت یهو پیر و زمین گیرت کنه..
منتظر نباش دیگه اون تنها نیست..
تا آخر عمرت اگه تنها باشی اون نمیاد..
خودش میگفت یه روزی میذاره میره..
خودش میگفت یه روز خاطره هاتو میبره از یاد..
آخه دل من دل ساده من..
تا کی میخوای خیره بمونی به عکس روی دیوار..
آخه دل من دل دیوونه من..
دیدی اونم تنهات گذاشت بعد یه عمر آزگار..
دیدی اونم رفت ، اونم تنهات گذاشت رفت..
تو موندی و بی کسی و یه عمر خاطره پیشه روت..
دیگه نمیاد نه دیگه پیشت نمیاد..
از اون چی موند برات به جز یه قاب عکس روبروت..
تا کی میخوای بشینی به پاش بسوزی..
تا کی میخوای بشینی چشم به در بدوزی..
در پی پیدا کردن کسی برو..
که فقط واسه خودت بخواد تورو..
بهار بود، آخرای فروردین، قرار شد ببینمش، بهش گفته بودم این آخرین قرارمونه، چند ماهی از ندیدنش می‌گذشت، هم دلتنگ بودم هم دلخور! دلتنگ چون بی‌دلیل عاشقش بودم، دلخور چون "نبایدی" که قرار بود هیچ‌وقت اتفاق نیفته، افتاده بود..
ماتِ چشماش میشدم
میدونی ماتِ چشماش شدن یعنی چی؟؟
یعنی بدونِ پلک زدن روزَنه به روزَنه چشماشو از بَرشی
همچین که میخندید
چشماش عینِ خط میشد
دستشو میگرفت جلویِ دهنش
از تهِ دل میخندید و
میگفت دیگه تصویرتو ندارم
منم میگفتم تا تصویر نداری یه بوس از لبات بگیرم
درجا چشماش و باز میکرد و میگفت:
چیییییی!
صدایِ جیغ جیغوش
برام قشنگ ترین صدایِ دنیا بود
کی میگه مردا از حرف زدن زنا خسته میشن؟!
من حال میومدم با حرف زدنش
میشوندمش ورِ دلم
میگفتم حرف بزن برام ببینم
همچین که غنچه لباش بازو بسته میشد
دلِ منم باهاش میرفت
نَسَخِش میشدم
وقتی میفهمید دوساعتِ زُل زدم به لباش
شروع میکرد به جیغ زدن که:
باااااز تو به حرفایِ من گوش نمیدی !
دِ نمیدونست با اون صداش
با اون لباش
عقل و هوشمو از دست میدم
صدارو از دست میدم و فقط تصویرو میبینم !
الان دستش اومده
تا بخواد نَسَخم کنه
شروع میکنه برام حرف زدن
دلِ منم میره باهاش..
بارون شدید می بارید...واسم دست تکون داد..
آقا دربست؟؟
آره آبجی بیا بالا..
یه بچه ام بغلش بود
عطرش خیلی واسم آشنا بود
از آینه نگاهش کردم
سرش پایین بود
صدای گریه اش رو میشنیدم.
داشت پشت تلفن میگفت: باشه لعنتی باشه,دیگه خستم کردی،تو این دو سال جز عذاب هیچی واسم نزاشتی..زندگیم رو ازم گرفتی.
هی داد میزد و اشک میریخت.
میخواستم برگردم بگم آبجی چیزی شده ؟؟که با خودم گفتم آخه به من چه ربطی داره تو زندگی دیگران دخالت کنم..
یه دفعه اسمم رو صدا زد
نا خود آگاه برگشتم سمت عقب گفتم جانم؟؟
فهمیدم بچش هم اسم من بود،داشت بچش رو صدا میزد...
سرش رو بالا آورد
چشماش..
چشماش.....
چشماش.......
ای وای من،چشماش..
میگفت دخترهمسایمون همیشه هرجا که می‌خواد بره چشماش تا ته کوچه میرن و ‌برمیگردن! وقتیم ازش میپرسم به چی نگاه میکنی هردفه یه چیزی میگه و رد میشه..‌. خیلی دیده بودم که نگاهش میگرده دنبال چیزی یا کسی ولی خب همیشه تنها بود... تنها می‌رفت تنها میومد... میگفت یبار که داشت میرفت خونشون ، طبق عادت نگاهی انداخت به اون ته کوچه و اما اینبار خیره موند... نمیدونم چقد زمان گذشت که من نگاهم به اون بود و اون نگاهش به اون انتها ! ولی نگاهش دریای حرف بود... دوست داشتم برم ازش بپرسم چیشده؟ چرا حرف نمیزنی؟ چرا نمیگی که تو دلت چی میگذره وقتی اینطوری خیره موندی به یه نقطه؟ اما اون لحظه انقدر سنگین بود که حتی من میخکوب شده بودم... یکم که زمان گذشت با یه بغضی که کل کوچه رو گرفته بود درو باز کردو رفت تو... زود از لب پنجره اومدم بیرونو ته کوچه رو ‌نگاه کردم، پسری رو دیدم که دستای دختری رو گرفته ... یه آن همه‌ی نگاهای اون دختر از جلوی چشمام رد شد... تازه فهمیدم معنی بغضی که تو چشماش بود رو...
اینکه نگفتی دوستم داری مثل این بود که در جنینی سقط بشم!
بگو دوستم داری تا به دنیا بیایم، تا برایت حرف بزنم، برایت شعر بخوانم، راه رفتن یاد بگیرم و بدوم.
بگو دوستم داری تا در شهر گم بشم، شیشه همسایه‌ رو بشکنم، از مدرسه فرار کنم.
بگو دوستم داری تا جوش بلوغ بزنم، تا بزرگ بشم، تا قله‌ها رو با هم فتح کنیم، خیابان‌ها رو متر کنیم، زندگی را لمس کنیم.
بگو دوستم داری تا به‌پایت پیر بشم،
فقط یکبار، یکبار دیگر بگو دوستم داری تا برایت بمیرم!
دوست داشتم عاشقِ اون دخترِ
مو مشکی بشم، بدونِ این که بفهمه
بدون این که یه ذره حس کنه
هر شب ساعتِ هشت تنهایی میومد
کافه و میشِست اون کنج و شروع
میکرد به نوشتن...
موقعی که سرش پایین بود
موهای مجعدش
مثلِ درختِ بیدِ مجنون آویزون میشد
و کلی به دلبریش اضافه میکرد
هر سری خودم میرفتم سفارشِش رو
میگرفتم
یه قهوه ترک سفارش همیشگیش
بود...
همیشه هم قهوه اش سرد میشد
و بدون این که لب بزنه به قهوه
بلند میشد میرفت...
چشماش شده بود تمومِ دلخوشیم
و هرشب به امید این که
چشمای درشتش رو ببینم میرفتم
بالا سرش و صداش میکردم تا
سرش رو بگیره بالا و من هزار بار
بمیرم و زنده شم
بعد فقط بگم که چی میل دارین و
اون هم بگه همون همیشگی...
از کتاب های رو میز
متوجه شده بودم که عاشق اشعارِ
شاملو هستش
دوست داشتم برم بشینم کنارش
بگم:
پرِ پرواز ندارم
امّا
دلی دارم و حسرتِ دُرناها...
میخواستم بدونه منم بلدم
بدونه حسرتِ دوست داشتن و
عاشق شدن رو دارم...
اصن از کجا معلوم
شاید
اسمش آیدا باشه...!!
یه شب تصمیم گرفتم اشعارِ
شاملو رو بنویسم و
بچسبونم به دیوارِ رو به روش
تا بیشتر سرش رو بالا بگیره..
تا
برای دقیقه های سرد
قهوه ای دم کن!!
دز فنجان ثانیه های تلخ
شکر بریز!!
شاید لحظه های دلخوشی انقدر نباشد
که فرصت حتی یه تبسم را به نگاهمان
وصله بنزند!!