قصدِ ورود دارید ؟!

  جستجو بین پست‌ها و کاربران

Elmira❤

مشخصات

موارد دیگر
Elmira❤
116 پست
امتياز: 31907
زن
1373-04-25
حالت من: آروم و عادی

دنبال‌کنندگان

(40 کاربر)

مدال و افتخارات

بازدیدکننده

1136 کاربر
Elmira❤
Elmira❤
چشمها حرف دل را میزنند به وقت رفتن نگاه اخرش پر بود از یادم ترا فراموش
3 دیدگاه · 3 ساعت قبل 11 +
❧نگین ☙
❧نگین ☙

اگر زنی را دوست داری
كمی بِترس
زنی كه وسطِ عاشقانه هايش
يكباره با تو غريبه می شود
هميشه دل به ديگری نداده
می خواهد ببيند
حالا كه نيست
آيا تو برای از دست دادنش
می ترسی يا نه؟



باز نشر توسط Eli-7777
Elmira❤
Elmira❤

.

3 دیدگاه · 1398/06/23 - 17:53 11 +
Elmira❤
Elmira❤

بعضی ها خیال می کنند

دوست داشتن

ساده است

خیال می کنند

باید همه چیز خوب باشد

تا بتوانند کسی را عاشقانه دوست داشته باشند

اما…

من می گویم

دوست داشتن درست از زمانی شروع می شود

که بی حوصله می شود

که بهانه می گیرد

که یادش می رود بگوید

دلتنگ است

یادش می رود

با شیطنت بگوید

دوستت دارم

دوست داشتن از زمانی شروع می شود

که خنده هایتان بغض شود

بغض هایتان آغوش بخواهد

و ببینید آغوشش کمرنگ است

اگر در روزهای ابری و طوفانی

دوستش داشتی

شــــــــــاهکار کرده ای

.

Elmira❤
Elmira❤

بعضی ها خیال می کنند
دوست داشتن
ساده است
خیال می کنند
باید همه چیز خوب باشد
تا بتوانند کسی را عاشقانه دوست داشته باشند
اما…
من می گویم
دوست داشتن درست از زمانی شروع می شود
که بی حوصله می شود
که بهانه می گیرد
که یادش می رود بگوید
دلتنگ است
یادش می رود
با شیطنت بگوید
دوستت دارم
دوست داشتن از زمانی شروع می شود
که خنده هایتان بغض شود
بغض هایتان آغوش بخواهد
و ببینید آغوشش کمرنگ است
اگر در روزهای ابری و طوفانی
دوستش داشتی
شــــــــــاهکار کرده ای

پـس کـی تـمــام میـشـود…
شـبـهـــایی کــه دور از تــو
بــا خـیـال چشمـانت
تــا سـحــر چـشم بـر هـم نـمی گـذارم…
حـسـرت بودن در آغـوشت
دیـوانــه ام میکـنــد…

به دلم افتاده است که به یاد من نشسته ای امشب…
پلک هایت سنگین خوابند اما هنوز آنها را بر روی هم نگذاشته ای…
به دلم افتاد که تو هم دل تنگ شده ای

دیدگاه · 1398/06/21 - 12:34 11 +
Elmira❤
Elmira❤
چشم هایم را میبندم!
در میانسالگی هایم ، در آشپزخانه چای دم میکنم!
پشت بخار پنجره تو و پسرمان شبیهِ تصاویرِمتحرکِ صامت،پارو به دست گوله به گوله سفیدی ها را جمع می کنید کنارِ باغچه
نگاهتان میکنم و بی اختیار لبخند میزنم!
دستم میرود سمتِ دانه های هل و شیشه ی زعفران!
بعد از گذشت سالها،دستم هم یاد گرفته چای را برایت طعم دار دم کند،همانجور که همیشه دوست داشتی
مثل همان روزهای جوانی و چای های کافه های این شهر
دخترمان می آید که بهم بریزد رشته ی افکارم را
با سر و صدا سراغ پدرش را میگیرد،خم میشوم بغلش میکنم،مینشانم روی کابینت دستش را میگیرم با هم روی بخار شیشه یک بابای سیبیلو میکشیم و تو را نشانش میدهم که سخت مشغول رفت و روبِ حیاط کوچکمانی
غش میکند از خنده ،صدایش شیرین است
شیرین تر از عسلی که اماده کرده بودم برای چای ات
نگاهت به ما می افتد و دست به کمر می ایستی به تماشا
نگاهت آشناست!
آشنای ٢٠ سال و چندی قبل
به قوریِ در دستم اشاره میکنم
لبخند میزنی و پارو را می اندازی رویِ کوه سفید کوچکی که ساختید
در گوشِ پسر بچه ای که پدرش بزرگترین اسطوره اش است چیزی میگویی و هر دو میدوید به سمت در و جایزه ی نفر اول یک بوسه از مادر و دختریست که پشت در به انتظار این قهرمانان خانه ایستاده اند
در که باز میشود ،تو رو به رویِ منی!
نگاهت میکنم
حالا کنار چشم هایت چروک افتاده،موهایت کم پشت تر از آن موقع هاست و ریش و سیبیلت جا افتاده تر شده!
دست های سردت را میچسبانی به گونه هایم و باز پاره میشود رشته ی این خاطرات
لبخند میزنم و دستانت را میبوسم و میگویم :
"حسابی سرما خوردی آ
جوجه ها برید بشینید پیش بابا تا چایی بیارم"
چای می آورم و توی یکی از راحتی ها فرو میروم و نگاهت میکنم!
چیزی درونم می جوشد،چیزی مثل حس اولین باری که دیدمت
آنجا درست وسطِ میانسالگی هایم تو هستی و زندگی ای که سرشار از بودنت است!
خیلی سعی میکنم اما به یاد نمیاورم مخالفینِ این باهم بودن را
خیلی تمرکز میکنم اما نمیبینم آن همه مشکلی که قد الم کرده بودند جلوی راهمان
در میانسالگی آنقدر درگیر تو و زندگی سرشار از تو و خوشبختی هایم هستم که به یاد نمیاورم در ٢٠ و چندسالگی برای چه چیزهایی گریه میکردم!
Elmira❤
Elmira❤

فکرش را بکن من باشم و تو باشی دختر کوچکِ شیرین زبانمان. که هی برایت دلبری میکند با آن زبانِ شیرینتر از قند وعسلش. از سر و کولت بالا میرود و ماچ آبدار میکند از صورتت. و من زیر لب غُرغُر کنان شاکی از اینکه تحویلم نمیگیرید نگاهتان میکنم. صدای خنده هایش زندگیمان را قشنگتر کرده ولی من.. من.. حسودی ام میشود خُب. تا دیروز من همه ی این کارهارا میکردم. تا دیروز قربان صدقه ی من میرفتی. حسودی هم دارد خُب. رشته ی افکارِ کمی بدجنسانه ام باصدای بابایی بابایی گفتنش میشکند، نگاهم میفتد به کفشِ پاشنه بلندم که فقط یک چهارمش را پاهای کوچکش پُر کرده، و کیفی که روی دوشش تا زمین کشیده میشود.بابایی ببین خوشگل شدم؟ بلند میخندی و میگویی آره دختر قشنگم،تو خوشگلترین دختری هستی که در عمرم دیده ام. دیگر نمیتوانم جلوی خودم رابگیرم با طعنه بهت میگویم یادمه یک روزی این حرف را به من میگفتند بعضی ها،چشمکی میزنی و آرام میگویی شما که تاج سری چشم و چراغ ِخانه ای و در زیبایی بی بدل خانوم ِ جانم. من هم که ازاین حرفت کیلو کیلو قند دردلم آب میشود با اخم ساختگی و لب و لوچه ی آویزان اشاره به دخترمان میگویم آره معلوم است. غُرغُر کنان ادامه میدهم دختر که نیست هوویم هست، بلای جانم شده نیم وجبی،میخندی و باچهره ی مهربون تر ازهمیشه می آیی در کنار مینشینی و میگویی هیچ کس برایم تو نمیشود بغلم میکنی و بوسه ای بر پیشانی ام میزنی تا می آیم سرم را روی سینه ات بگذارم بدو بدو می آید و خودش را در آغوشت پرت میکند و این شیرینترین و قشنگترین حسودیِ دنیاست.

Elmira❤
Elmira❤

هرگز با چشم‌های من، خودت را تماشا نکرده‌ای
تا بدانی چقدر زیبایی..
هرگز با گوش‌های من خودت را نشنیده‌ای
تا بدانی چه آرامشی توی صدایت ریخته!
هرگز با پاهای من با شوق به سمتِ خودت قدم برنداشته‌ای و هرگز با دست‌های من دست‌ خودت را نگرفته‌ای!
تو هرگز با قلبِ من خودت را دوست نداشته‌ای و نمیدانی چگونه میشود عاشقت شد
و از این عشـق مُـــرد!
تــو نمیدانی..
تــو هیچ چیز نمیدانی..

Elmira❤
Elmira❤

دلت نگیرد از هرچه که در زندگی ات هِی نمیشود,
از دوست داشتن هایی بی سرانجامی که باهزاران باید و ای کاش,
ناخوشی هایش سرت هموار میشود,
و تو پُر میشوی از خوب نبودن هایت
دلتنگی هایِ گاه و بی گاهت که دمار از دلِ بی تابت در می اورد.
از مهربانی هایِ بی حد و اندازه ای که تو را ندیدند؛
هر چه که بود دستهایِ پُر و بی نیازت برایشان کافی نبود.
دلت شب و نصفه شب نگیرد از روزهایی که نمیدانی پشتِ سر گذاشته ای و یا منتظرند تا لبخندت را ببینند
و مثل مهمان ناخوانده سرت هوار شوند.
دلت نگیرد از تک تکِ رسم هایِ ناشیانه یِ این روزگار.
از قانون هایی که خودشان برایِ زندگیِ شان وضع کرده اند
و تو را وادار به اجرایشان میکنند.
دلت نگیرد اگر هرچه میدوی باز میشوی کلاغِ تنهایِ اخرِ قصه ها.
روزی اگر نباشی چنان برایت مویه میکشند
و گریه ها سر میدهند
انگار زمانِ بودنت تنها کسانی بودند که با همه ی وجودت وقتی میگفتند:خوبی؟
با بغض آرام تر میتوانستی بگویی:
نه....بسیار بسیار خوب نیستم.
و نترسی از گفتنِ خوب نبودن هایت.

Elmira❤
Elmira❤

#شهـریور
بلاتڪلیف اسـت ...
محصلیـن
پُر از دلهـره‌ےِ
تمـام شـدنِ تابستـان ...
و عشـاق
بی‌تابِ آمـدنِ پاییـز ...
و مـن ...
محصـلی عاشقـم
ڪہ شهـریور را
با مِهـرِ تــو می‌خواهـد

Elmira❤
Elmira❤
من نمیتونم وقتی میبینمت مثه حافظ و مولانا برات شعرِ عاشقانه بگم! نمیتونم با کلماتِ قلمبه و سلمبه قربون صدقت برم؛ من فقط بلدم عین دیوونه ها زل بزنم بهت ، دستاتو محکم بگیرم؛ تویِ بغلم مچالت کنم ... تو بگی دوستت دارم و من ... بمیرم
Elmira❤
Elmira❤
شبیه ساحل آغوش باز کن تا خیال دریا بودن کنم
Elmira❤
Elmira❤

.

Elmira❤
Elmira❤


من‌کسی‌را دارم

که‌با بستن‌چشمانم


حس‌قشنگ‌نگاهش

رااحساس‌میکنم


بوی‌نفسهایش

رامیشنوم


من‌کسی‌رادارم

که‌حتی‌وقت‌نبودنم


عاشقم‌است

عشق یعنےهمین

Elmira❤
Elmira❤
دلت باهام نیست اما بیمارتم
صفحات: 1 2 3 4 5 6 7 8
< 
کلیه محتوای این سایت توسط کاربران درج شده است و کلیکی ها هیچ مسئولیتی نسبت به آن ها ندارد